سلام بر ۱۷۵ کبوتر بال و پربسته


سلام
شنیدم برگشتید؟
خوش آمدید.
مثل شما خیلی ها هستند، کم کم می آیند. کم کم خودشان را نشان میدهند.
کم کم می آیند تا ما یادمان بماند، روزگاری در این سرزمین، چه شده است.
اما نه، انگار شما مانند بقیه نیستید. فرق دارید.
#غواص بودید.
حتما خیلی تمرین کردید. در سیاهی #زمستان ، در آب یخ زده ی دز خوب یاد گرفته بودید چگونه از دستانتان استفاده کنید.
یادتان می آید؟
یادتان می آید در آن لحظه که سردی آب، #خون درون رگانتان را منجمد کرده بود و دیگر توان نداشت به دستانتان برسد، نگاهی به آنها میکردید؟ در آن لحظه به چه می اندیشیدید؟ این همان دستانیست که #مادر ، درون دستان خود جای میداد تا راه رفتن را فرابگیرید؟ حالا شنا کردن را از یاد برده بود.
این همان دستانی بود که #پدر به امیدش نشسته بود تا عصای دست پیری اش گردد، حالا امید ملتی را نا امید میکرد.
اما نه، این دستان #حق یخ زدن ندارند، حق ایستادن ندارند، خون هم فهمیده است باید بجنگد، خودش را از لابلای سردی ها، عبور میدهد و گرما میبخشد به این دستان.
یادتان می آید بعد از بیرون آمدن از آب، نگاهی به دستان تان می انداختید، خودشان نبودند، این دستان بی حس از سردی آب، توان #نوازش دخترکی را نداشت که در لحظه جدایی از خانواده، از تو جدا نمیشد.
آری به خوبی یادتان هست.
یادتان هست زمانی را که #اسیر دست سفاکان عالم شدید. چه شد؟
شما هر لحظه تمرین کرده بودید تا در کنار هم، دوشادوش، دست به دست هم در آب، به این دشمن در مقابل ایستاده، یورش ببرید، حالا در کنار هم، دوشادوش هم #ایستاده بودید و منتظر تا یک به یک دستانتان را ببندند.
در آن لحظه به چه فکر میکردید؟
ای کاش دستتان باز بود تا #حمله کنید و اسلحه ای را بگیرید و حداقل یکی از خون خواران عالم را کم کنید؟
به حرف های فرمانده، که میگفت امید یک ملت به شماست، #امام را تنها نگذارید، امروز همان عاشوراست.
چه شد؟
کدامتان بود #رجز میخواند؟ #تکبیر می گفت و بر صدام مرگ میفرستاد. اینجا هم عقب نایستاده بود، با دست بسته و چشم در چشم دشمن الله اکبر و خمینی رهبر و یاحسین میگفت.
فراموش کرده بود اینجا کجاست، چه کسانی در مقابلش هستند.
فراموش کرده بود اندیشه کند حالا که دستش بسته است و دشمن مقابلش قدرت دارد، شاید خواهشی به کمکش بیاید.
فراموش کرده بود این ها از نسل همان هایی بودند که آب را بر فرزند رسول خدا بسته بودند و #دستان‌زینب ، آن زاده ی شیر خدا را.
دستان او که چیزی نبود.
نگاهش میکردید که از پشت، لگد #حرمله‌زاده ای بر کمرش نشست.
در حال افتادن بود، خواست دستانش را #سپر صورت کند. یادش آمد بسته اند. قبل از تماس صورت و خاک، یادش آمد روزی در همین سرزمین، #مرد دیگری قصد داشت بعد از خوردن #عمود بر فرقش، دستی را سپر کند اما در بدن پیدایش نکرد.
آن حرامی، #چنگ در موهایش کرده بود و بلندش میکرد، چقدر شبیه #روضه های شنیده ی شما از دخترکان سال ۶۱ هجری بود در این سرزمین. دستانی که در موهای #دختری فرو میرفت تا #گوشواره‌ای را نصیب شود.
حالا به چشم میدید.
اما نه شما آن دخترکان غمدار پر پر شدن پدر و برادر و عمو بودید، نه گوشواره ای داشتید.
شما همان کسانی بودید که عمری، “یا لیتنا کنا معک” دهه ی محرمتان ترک نشده بود و حالا پای حرفتان #ایستاده بودید. اما هنوز هم یا لیتنا میگفتید.
#حسرت میخوردید، ای کاش دستانتان باز بود.
دستان بسته همیشه ی تاریخ غمبار بودند.
دستان بسته شما را یاد مردی در #کوچه های‌خاکی‌مدینه می اندازد. یاد مادری پشت در.
آه، مادر، مادر، مادر.
اگر مادرتان بفهمد آن دستانی که در دستش، ذره ذره رشد کرده بودند و چندی قبل، با دستان خودش، کوله ی جنگی را به آنها سپرده بود و الان در چه حالتی هستند، چه میکرد؟
همه چیز را فراموش میکنید.
تنها به آن #گودال روبرو می اندیشید.
یک به یک درون آن پرت میشوید و دستان توان ایستادن مقابل تماس صورت و زمین را ندارند.
همه هستید، همه ی آن ۱۷۵ نفری که روز و شب در کنار هم دست و پا میزدید برای عبور از رودخانه ای، حالا در کنار هم به آن غول آهنی نگاه میکنید که مشغول پرکردن گودال هست با همان #خاک هایی که دقایقی پیش از درونش خارج کرده بود.
همه جا تاریک بود، کم کم نفس نمی آمد.
صدای کناری ات را میشنیدی. ذکر #یا‌فاطمه را برداشته بود. صورتش چسبیده بود به صورت تو.
از بقیه خبری نداشتی. اما حکما همین حال را داشتند.
مشغول ذکر گفتن.
دیگر آن اندک #اکسیژن درون شوش هم جایش را داده بود به خاک. جای هوا، خاک را تنفس کرده بود.
دیگر به هیچ چیز نمی اندیشی.
حالا باز هم خودتان را نشان میدهید.
چهره ی آن مردی را که #طناب از لابلای استخوان ها باز میکند را به خاطر میسپاری. درست است که گوشت تنتان، اکنون تبدیل به همین خاک اطراف شده است و دیگر فشاری به آن دستان نمی آورد، اما غم ۲۹ ساله ای را باز میکرد.
چه شد که پس از ۲۹ سال خودی نشان دادید؟
نگران چه بودید؟
حرمله های جدیدی #متولد شده بودند؟
حرمله های ۱۴۳۶ مشغول #دریدن گلوی اطفال #عراقی و #یمنی هستند؟
شما آمدید تا دوباره روح ایستادگی را فراگیریم، تا خود را آماده گرفتن #انتقام از تمام حرمله های زمان کنیم.
آمدید بگویید در آن لحظه که خاک بر رویتان ریخته میشد، حسرت #التماس را بر دل دشمنتان گذاشتید.
چه میخواهید بگویید. چه چیز را یاد آور میشوید؟ اینکه ارباب همه ی خون خواران، #آمریکا ست؟ میگویید این همان کشوری ست که روزی پشت حرامیان زمان ایستاد تا شما و هزاران هزار نفر دیگر را به خاک و خون کشد.
هزاران هزار #مادر را چشم براه آمدن فرزندی کند.
هزاران هزار #دختر را در حسرت آغوش پدری کند.
آمدید بگویید این ها همان هایی هستند که تا همیشه ی تاریخ، چشم رشد شکوفه ی ایستادگی و #حق‌طلبی را نداشتند و ندارند.
آمدید بگویید همچون شما بایستیم و حسرت التماس و طلب ذره ای حق را بر دل دشمن بگذاریم.
نکند بوی #ظهور را شنیده اید و آن را به ما میگویید.
شنیدیم.
شنیدیم و میگوییم، گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز.
میگوییم #عاشورا تکرار نخواهد شد، ولی اگر تکرار شود، پیروز آن، حرامیان زمان نخواهند بود.
میگوییم پشت سر #علی زمان ایستاده ایم.
فقط چشم براه شنیدن جمله ای هستیم تا گردبادهای بخروش آمده، طوفان کنند.
قصه ی شما را مادران این سرزمین، سینه به سینه، در گوش فرزندان میخوانند تا ایستاده بزرگ شوند.
ما ایستاده بزرگ شدیم و آماده، که “ما منتظر منتقم فاطمه س هستیم”…..

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code