حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

جمعه, ۱۸ آذر , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 5995 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 362×
سردار شهیدمحمدرضا فتحی
0

زندگینامه شهید محمدرضا فتحی محمدرضا فتحی فرزند اسماعیل در خرداد ماه سال ۱۳۳۷ در قلابر سفلی در زنجان در خانواده ای مستضعف و مذهبی دیده به جهان گشود . دوره ابتدایی را در روستای مذکور به اتمام رساند . از همان اوایل زندگی فردی مومن و معتقد بود ساده زندگی می کرد و ساده لباس […]

پ
پ

محمدرضا فتحی

زندگینامه شهید محمدرضا فتحی

محمدرضا فتحی فرزند اسماعیل در خرداد ماه سال ۱۳۳۷ در قلابر سفلی در زنجان در خانواده ای مستضعف و مذهبی دیده به جهان گشود . دوره ابتدایی را در روستای مذکور به اتمام رساند . از همان اوایل زندگی فردی مومن و معتقد بود ساده زندگی می کرد و ساده لباس می پوشید . غذای ساده می خورد و از تشریفات بدش می آمد و همیشه به نماز و روزه اهمیت می داد . در مکتب خانه قرآن را ختم کرده بود و به قرآن علاقه ای وافر داشت و با لحن خوش قرآن می خواند . در مورخه ۱۳۵۸/۱۰/۱ بعنوان نیروی مردمی ثبت نام نمود و در اوایل سال ۵۹ به کردستان اعزام و بعنوان جوانمرد در سقز ثبت نام نمود ، که مدت ۶ ماه در پاسگاه ایرانشاه سابق ایران خواه فعلی مشغول به خدمت گردید . سپس به سردشت اعزام شد که مدت ۶ ماه در پادگان سردشت ، بعلت بسته بودن راه مستقر گردید و در سال ۶۰ بکمک نیرو های اسلام که سرهنگ صیاد شیرازی نیز نیرو آورده بود راه باز و منطقه پاکسازی گردید ، پس از آن دوباره به سقز آمد و در آنجا مستقر گردید ، که در مورخه ۶۰/۰۷/۱۱ پاکسازی شهر بوکان را شروع کرده و به انجام رسانیدند.

صحبت های همسر شهید محمدرضا فتحی
در حدود سال ۱۳۵۵ با من ازدواج کرد و فرزند اولمان در سال ۱۳۶۰ متولد شد که نامش را علی نهادیم.
صاحب اخلاق خوبی بود با افراد خانواده به مهربانی رفتار میکرد و از میهمانان خود چه کوچک و چه بزرگسال دوستانه پذیرایی می نمود و با همه زود مانوس می شد و دیگران بسهولت جذب اخلاقش می شدند.

آخرین دیدارمان
در آخرین دیدارمان که یک ماه قبل از شهادتش بود به من توصیه کرد که ناراحت نشوم و قول داد وقتی برگشت ما را برای پابوسی آقا به مشهد خواهد برد و اینبار زود برخواهد گشت . سپس علی را بوسید و رفت . سرانجام یکماه بعد جنازه اش را به زنجان آوردند.

خاطره ای از شهید در دوران حضور در جبهه :
خاطره ای که می خواهم بگویم ، این است که همیشه قبل از عزیمت به جبهه مرا به تقوی و نماز و انجام فرائض دینی سفارش می کرد . بیشتر اوقات در جبهه بود و حضور در جبهه برایش بیش از خانه اهمیت داشت . او عاشق شهادت بود و بارها به من توصیه می کرد که در برابر مشکلات صبور باشم.

خبر شهادت
وقتی خبر شهادت رسید پسرم علی بشدت مریض شده بود و بعد از شام که عده ای از پاسداران سپاه در را زدند ، من در را باز کردم و آنها جویای پدر شهید شدند . سپس پدر او را همراه خودشان بردند . من در آن لحظات متوجه شدم که همسرم شهید شده است . وقتی پدر شهید بازگشت خبر شهادت همسرم را داد . من خیلی ناراحت و در عین حال خوشحال شدم ، چرا که همسرم را در راه اسلام و میهن و امام عزیزمان خمینی کبیر از دست داده بودم .از طرفی از اینکه از همسرم فرزندی دارم ، خوشحال بودم که جای وی را خواهد گرفت و راه او را ادامه خواهد داد . تصمیم جدی گرفتم تا او را طوری پرورش دهم که نگذارد خون شهدا بهدر رود و رهرو آنان باشد . فرزند بعدی هشت ماه پس از شهادت پدرش در سال ۱۳۶۲ بدنیا آمد که نام زینب را بر او نهادیم .
پیامی که مسئولین باالاخص مسئولین سپاه دارم : از دین اسلام و آرمانهای امام عزیز و خون شهدا دفاع کنند و نگذارند خون شهدا پایمال شود و بدست ضد انقلاب و عمال استکبار جهانی بیفتد . از سپاه خیلی متشکرم که همیشه شریک غم ما بوده اند و با دلجوئیهای خود ما را امیدوار نموده اند و به ادامه راه ما را تشویق کرده اند.آنها مانند شهدای ما جای خالی آنان را پر کرده اند و بخصوص به پاسداران توصیه می کنم که رهبر و مسلمین را تنها نگذارند و چون گذشته در صحنه های ایثار و حماسه آفرینانه جنگ در صحنه های سازندگی نیز حضور فعال داشته باشند و نگذارند دشمن با شایعه و توطئه های خود انقلاب را نابود کند . تا اینکه این انقلاب را به صاحب اصلی اش تحویل دهند .

قسمتی از خاطرات پدر شهید محمد رضا فتحی :
محمدرضا وقتی که از جبهه بر می گشت با هم صحبت می کردیم . او در صحبت هایش می گفت پدر جان ، می گویند اگر پدر و مادر انسان را حلال نکنند ، به فیض شهادت نمی رسد شما اجازه من به روستا بروم و مادرم را بیاورم و از او حلالیت بطلبم . من قبول کردم روز بعد محمدرضا به روستا رفت و مادرش را با خودش آورد . من آن زمان در شرکت کار می کردم و آن شب آنجا ماندم وقتی صبح به خانه آمدم والده بنده گفت که محمد رضا تا صبح نخوابید و تمام وقت مشغول نوشتن بود وقتی خواست بیرون برود (به جبهه) نامه ای به من داد و مادرم آن نامه را به من داد دیدم که محمدرضا وصیتنامه خودش را نوشته است . من همانروز او را راهی منطقه کردم که بطرف سقز عمرانخواه می رفتند . وقتی محمدرضا میرفت با خدا راز و نیاز می کردم و با خودم می گفتم پروردگارا این فرزندی بود که تو به من دادی و من اکنون او را به تو می سپارم . (محمدرضا ازوداج کرده بود . اما تا آن زمان صاحب فرزند نشده بود) به خانه برگشتم تا اینکه در سال ۵۹ خداوند فرزندی به محمد رضا داد . محمدرضا در جبهه بود . با او تلفنی صحبت کردم و مژده دادم که صاحب فرزند شده ای و خداوند بعوض تو برای ما پسری عنایت فرموده است . او هم تاکید کرد که حال من خوب است و سلامت هستم . سه ماه بود که در جبهه بود و ده روز به عید مانده محمدرضا از جبهه برگشت و به من گفت : پدر من باید زود برگردم چون جای من کسی نیست که آنجا بماند و به من نمی گفت که مسئول است .

خبر شهادت
به هر صورت بعد از سه روز دوباره او را خودم راهی جبهه کردم . پانزده روز از رفتن محمد رضا گذشته بود که در سال ۱۳۶۰ خبر شهادتش را به ما دادند . محمدرضا تقریباً ۱۵ ساله بوده که او را مجبور به ازدواج کردم هر چند که سن کمی که داشت اما بیشتر درک می کرد . او اصلاً با افراد متفرقه دوست نمی شد و دوستان مخصوصی داشت . در زمان قبل از انقلاب نیز او فعالیت داشت و علاقمند به اسلام و دین بود .

صحبت های علی فتحی فرزند شهید:
با سلام به ارواح طیبه شهداء اسلام و روح ملکوتی حضرت امام (ره) خاطره ای که از نحوه شهادت پدرم به من گفته اند ، این است که ایشان یک روز صبح زود با یاران خود قصد بازدید از مناطق جنگی می کنند و به منطقه ای که مربوط به حزب دمکرات کردستان بوده می رسند ، کردها در بالای تپه ای که کلبه ای داشته و مهمات را در آن مکان گذاشته و کمین گرفته بودند که یکی از آنها پدرم را مجبور می کند (البته با حیله) تا بروند تا از آن کلبه بازدید کنند ، ایشان هم بالای تپه می روند و از آن مکان مقداری مهمات جنگی به غنیمت می گیرند. موقع برگشتن ایشان را مورد هدف گلوله های خود قرار می دهند و همراه چند تن از دوستان ایشان در آن مکان به شهادت می رسند . جنازه این شهداء چند روز در آن مکان می ماند زمانیکه می روند که آنها را بیاورند روز جنازه ها خاک آلود بود . پدرم روز ۱۷ شهریور سال ۶۱ به شهادت رسید.

خاطره زینب فتحی از پدر شهیدش محمد رضا فتحی :
خاطره ای که من از پدرم دارم این است که یکبار که از جبهه برگشته و بسیار ناراحت بودند ، که چرا دوستانشان به شهادت رسیده اند و ایشان نرسیده اند . پدرم خیلی به اسلام و دین علاقمند بود و همیشه آرزو داشت در راه اسلام شهید شود. والسلام .

خاطره ای از برادر سید رضا سیادت :
 محمدرضا فتحی یکی از سرداران گمنام جبهه های کردستان ، بودند که از اوایل شروع درگیری بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بطور مداوم در کردستان حضور داشتند و اول به عنوان جوانمرد مشغول به خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی شدند و سپس در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز ، بعنوان پاسدار انجام وظیفه می نمودند و در مورد خصوصیات اخلاقی او شخصی جسور و بی باک بودند و به شهادت در راه خدا عشق می ورزیدند و طبق معمول در روزهای صبح جمعه زیارت عاشورا را می خواندند.

در کردستان از ساعت ۵ بعدازظهر نیرو های خودی و دشمن به پایگاه خود می رفتند و او جهت شناسایی نیروهای دشمن و جمع آوری اسلحه و مهمات در دست مردم با توجه به اینکه به زبان کردی مسلط بودند از ساعت ۸ شب از پایگاه بیرون زده و به کوچه و خیابان سمت شهر رفته و با مردم بومی پس از دق الباب به صاحبان منزل اطلاع می داد که امشب با پاسداران درگیر خواهیم شد .

شما نیز به عنوان پشتیبانی از ما هر چه اسلحه و تیر و فشنگ دارید از داخل حیاط و پشت بامها بعد از اینکه ما درگیری را شروع کردیم و اولین آرپیجی به طرف پایگاه حر شلیک شد،شما هم شروع به تیراندازی نمایید تا بتوانیم پایگاره را خلع سلاح کنیم . سپس ایشان با این تاکتیک کلیه منزل های مسلح را شناسایی می نمود و فردای آن روز از منازل بازرسی می نمودیم و اسلحه و مهمات مکشوفه را به پایگاه می آوردیم و در کلیه اطراف سقز که روستا زیاد بود ایشان عامل داشتند که خبر را به ایشان انتقال می دادند و به افراد مستضعف در روستاها از نظر مادی و غذائی رسیدگی می کردند و تا حتی آن شبی که باران شدیدی باریده بود و کف سنگرها پرآب شده بود و شهید رضا فتحی بشگه های نفت پایگاه را به روستا برده و بین مردم تقسیم می نمودند و در روستاها ایشان از محبوبیت خواصی برخوردار بودند .

همگی از صمیم قلب ایشان را دوست داشتند به طوری که اکنون پس از گذشت تقریباً دوازده سال از شهادت وی هر سال مردم کردستان از زن و مرد در مراسم سالگرد وی شرکت می نمایند و درکردستان تنها نفری بود که از پایگاه بمدت یک هفته و یا ده روز خارج و مشغول پاکسازی روستاهای اطراف می شدند و نزدیک غروب همان روز که آخرین روستا را پاکسازی می نمودیم در همان روستا تا اذان صبح مستقر می شدیم و ایشان افراد روستا را جمع می کرد و با آنها صحبت می نمودند و از خان و خوانین و فئودال نفرت عجیبی داشتند و با خوانین و فئودال با منطق بحث می کرد و آنها را محکوم می نمود و جالب این است که شهید فتحی اولین نفری بود که در عمق ۷۰ کیلومتری جاده خاکی پایگاه خور خوره را که در دست کومله بود فتح کرد نیرو های اسلام را در آنجا مستقر نمود که با اعتراض اکثریت مواجه شده بود که می گفتند تدارکات آن را با توجه به اینکه جاده خاکی است نمی توانیم برسانیم و با مشکل مین گذاری مواجه می شویم .

 محمدرضا فتحی از یک شگرد و تاکتیک جالبی استفاده نمودند و اظهار داشتند که صبح ها افراد بومی که وسایط نقلیه دارند آنها را روانه می کنیم و کومله و دموکرات بخاطر این تاکتیک نمی تواند در جاده مین بگذارد و همین تاکتیک باعث شد که هیچ گونه مینی گذاشته نشد و پس از روانه وسائط نقلیه افراد بومی و نیرو های تامین در جاده از اول صبح تا غروب مستقر می گردیدند.
وجود پایگاه خور خوره باعث می شد که نیرو های عمل کننده از آنجا زودتر به پاکسازی اطراف شهرستان سقز برسند و بارها از اسیرانی که از نیرو های کومله و دموکرات به دست ما می افتادند اظهار می داشتند ما از حضور رضا فتحی در منطقه اطلاع نداشتیم . چون هر موقع اسم ورود رضا فتحی و نیروهایش را بشنویم آن منطقه را خالی می کنیم و یک روز نیز اول فتح پایگاه خور خوره بود که هنگام غروب با کمبود نیرو مواجه شدیم . ساعت نه شب بود ایشان تویوتا را برداشته و دو نفره به سقز آمدیم صبح که نیرو آمده بود آنان را با پایگاه اعزام نمودیم در حالیکه نیرو های دشمن از ساعت پنج عصر به بعد جسارت بیرو رفتن را نداشتند و شهید رضا فتحی شخصی بود که اصلاً خستگی برای وی مفهوم نداشت خیلی کم استراحت می کردند مدام در تلاشی بودند .

بنده در طول مدتی که با ایشان بودم کمتر ایشان را دیدم که بیش از چهار ساعت استراحت کنند حتی اگر عملیات پاکسازی هم نبود. ایشان جهت کمین زدن به نیرو های دشمنی در گلوگاه ها مستقر می شدند و اخبار و اطلاعات دقیقی به ایشان می رساندند با توجه به برخورد خوبی که با مردم روستا نشین داشتند ، اهالی روستا ازهیچگونه کمک اطلاعاتی مضایقه نمی کردند و ایشان بلافاصله اقدام به کمین در محل عبور و در نهایت به دستگیری و کشف می کرد و نامبرده در عملیات پاکسازی پایگاه ترجان که یکی از پایگاه های کومله بود ، که به افراد خود آموزش نظامی می دادند و یکی از پایگاه های قوی دشمن به حساب می آمد ، حمله و آن پایگاه را فتح نمود و نیز رضا فتحی به درجه رفیع شهادت نائل آمد که در شهادت وی سقز و روستاهای اطراف همه گریستند و همه افراد بومی عزادار و هجران و گریان بودند.

وصیتنامه شهید محمدرضا فتحی :
از پدرم می خواهم وقتی من شهید شدم جسد مرا در قلابر سفلی دفن کنند که شاید اهل روستای ما به خودشان بیایند و با همدیگر دعوا نکنند و نماز جماعت را در روستا برگزار کنند . آن کسانی که نماز نمی خوانند روحانیون به آنها نصیحت کنند که نماز بخوانند . دیگر وصیت می کنم که فرزندم را به مکتبخانه بگذارید تا در آینده به اسلام و کشور خود خدمت کند . از پدرم می خواهم وقتی که من شهید شدم ، گریه نکند ، چرا ؟ که وقتی امام حسین (ع) در کربلا تنها مانده بود و بدن قطعه قطعه شده علی اکبر (ع) را دید ناراحت نشد . برای اینکه قربانی داده بود و حالا ما که خاک پای علی اکبر (ع)نمی شویم . وقتی که من شهید شدم چشمهای مرا باز گذارید تا منافقان بدانند که من کور کورانه این راه را نرفتم بلکه با چشمان باز به صدای خمینی لبیک گفتم و دهانم را باز بگذارید که این شرق و غرب بدانند که من می خواهم در قبر هم یا مرگ یا خمینی بگویم و مشت هایم را گره کرده بگذارید که با مشت های خودمان سلطنت ۲۵۰۰ ساله را سرنگون کردیم و به هم سنگران خود اعلام می کنم که من مدتی است که در کردستان با مزدوران شرق و غرب می جنگم و صلاح هر برادری که به زمین می افتاد ، برادری دیگر بر می داشت و به مبارزه ادامه می داد . لذا از همسنگران خود می خواهم وقتی که من شهید شدم ، سلاح مرا برداشته و با مزدوران بجنگند.
والسلام.

ثبت دیدگاه

یک پاسخ برای “سردار شهیدمحمدرضا فتحی”
  1. با درود بر روان پاک شهید فک کنم مقبره ایشان در زنجان میباشد نه در قلابرسفلی

    پاسخ
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.