زندگینامه روحانی شهید سید ابوالحسن موسوی
هـر که مجموع نباشد به تماشا نرود يـار بـا يـار سفر کرده به تنها نرود
بـاد آسايش گيتي نزند بر دل ريش صبح صادق نرود تا شب يلدا نرود
صحراي کربلا به وسعت تاريخ است و کار به يک« يا ليتني کنت معک» ختم نميشود. اگر مرد ميدان صداقتي، نيک در خويش بنگر که تو را نيز با مرگ انسي اين گونه هست يا نه؟ اگر هست که هيچ، تو نيز از قبله داران دايرهي طوافي و اگر نه… ديگر به جاي آن که با زبان زيارت عاشورا بخواني، در خيل اصحاب آخر الزمان حسين- عليه السلام- که با دل به زيارت عاشورا برو.
شهيد آرايش طاق عشق است و از قطره قطره خونش جوانههاي ايمان مي رويد؛ از سرخي خونش سبزينه هدايت ميخندد و در نگاه خمارش نرگس مست حیران ميخانه عشق مي گردد.
شهيد سيد ابوالحسن موسوي که از سلسله راهيان نور بود و از يادگاران کشتي نوح، در خاندان سيادت
و آقايي در مأمن ايمان و ارادت و در دستان سبز سيد بيآلايش شهر، سيد قدير روييد. سال 1306 روستاي
قرهکول آستين افشان از تولد جوانه نور و ايمان در سينه پاکش خدا را ستود.
روحاني شهيد سيد ابوالحسن موسوي در کشور ايمان، ايران و در استان زنجان با تمام ارادت هاي ناب به ترکي نرگس شهلاي عشق در گريههاي ابر رحمت و زلال ناب وجود بخش نقش بند وجود رشد کرد و باليد.
الفباي معرفت، خداشناسي و خداجويي را چون شير مادر شيرهي جان ساخت و ابرهاي ظلمت و غبار استبداد و ناعدالتيها را در لطافت «قال الصادق و قال باقر» -عليهما السلام- حوزه علميه، اين پايگاه حراست از مرزهاي عقيدتي دين، شست و برد.
اوکه فرزند دفاع از دين بود، در عمر مبارک شصتسالهاش از باران لبانش شکوفههاي ناب خداخواهي و خداخواني باريد و بر سينههاي ترک خورده از عطش حقيقت مرهمي آرام بخش شد.
او ميان بربسته بود که در دل مغاک ظلمت از کرسي خاک تا وراي کرسي افلاک عروج کند. اين را ميشد از تبليغ مشکآساي هدايتش ادراک کرد.
شهيد سيد ابوالحسن عمري را صرف وعظ ، تبليغ و ارشاد بندگان معلم ازلي نمود و افتخار شاگردي و ارادت سالار بيت الله الحرام را مدال سينه پر سوزش ساخت.
نهم مرداد سال1366، در فضاي امن و پاک مکه، آن گاه که در خون پاک خود غلتيد در انديشهاش جز تبليغ دين و وعظ در ساحت عمل چيزي نبود.
دست به جان نميرسد تا به تو بر فشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو وا ستانمش
قوت شرح عشق تـو نيست زبـان خامه را گِـرد دَر اميد تو چند بـه سر دوانمش
وصیتنامه
1. روزی شهید موسوی به خدمت آیت الله موسوی امام جمعه فقید زنجان رسیده و مبلغی از بابت سهمیه تقدیم نمود. و آیت اله موسوی قبض وجه را نوشت. مرحوم موسوی به ایشان نوشت. مرحوم موسوی به ایشان گفتند: حاج آقا در مقابل نام اهداکننده ی وجه لفظ دام توفیقه بنویسید بهتر است و احترام به مؤدیان خمس است. امام جمعه مرحوم فرمودند: آری و همین آقای موسوی، اشاره به بنده، سیدرضا موسوی هم همیشه در قبضها دام توفیقه می نویسند. شهید موسوی با مزاح گفتند: بسیار خوب شما هم از ایشان یاد بگیرید و بنویسید دام توفیقه. خنده جمعی سه نفری!!
2. روزی وارد محضر آیت الله شبیری شده بود و دیده بود نامه هایی برای علما نوشته و در جهت احسان فوت والده اش به شام دعوت نموده. در متن نامه ها فقط موضوع دعوت مطرح بود و عناوین می بایست روی پاکتها نوشته می شد. تا ایشان وارد شد، آیت الله شبیری فرمود: آقا سیدابوالحسن خوب شد تو آمدی من خسته شده ام. بیا روی پاکتها را تو بنویس. ولی ایشان فهمیدند موضوع جنگی نیست بلکه از عناوینی که برای علما استفاده می شود باید بنویسند. با خودش درگیر بود که چگونه بنویسد القاب خلاف عقیده اش نباشد. بالاتر از شأن اشخاص و کمتر از شأن اشخاص نباشد. فلذا قلم برداشته ثقه الاسلام را حجه الاسلام، حجه الاسلام را حجه الاسلام و المسلمین، حجه الاسلام و المسلمین را آیت الله ، آیت الله را آیت الله العظمی و آیت الله العظمی را به درجه ی الوهیت رسانده و همه را نوشتم و هنوز هم عدالتم به جای خود محفوظ است!! خنده ی حضار. روایت به نقل از خود شهید
3. رفقای بنده از اهل علم نقل کردند:که شهید موسوی اول هر ماه قمری دو نفر از اهل علم را با خودش به رستورانهای قم می برد و به نهار میهمان می کرد. و در خاتمهف ایشان تقاضا می نمود. حمد و سوره ای قرائت و به روح پدرش- مرحوم سیدقدیر- هدیه نمایند و این رویه در طول سالهای عمرش ادامه داشته است. رحمه الله علیه و رضوانه
ثبت دیدگاه