حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6312 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
روحانی شهید رفیع خلیلی
4

زندگینامه روحانی شهید رفیع خلیلی در دومین روز از شهریور ماه ۱۳۵۲ گریه نورسیده ای سکوت فضا را در هم شکست و انتظار چشم به راهان تولدش را پایان داد. مهرعلی، کشاورز ساده ای در روستای «حاجی آرش» بود. با دیدن فرزند خود لبخندی از رضایت زد و به چشمهای امیدوار همسرش نگریست. قبلا با […]

پ
پ

زندگینامه روحانی شهید رفیع خلیلی

در دومین روز از شهریور ماه ۱۳۵۲ گریه نورسیده ای سکوت فضا را در هم شکست و انتظار چشم به راهان تولدش را پایان داد. مهرعلی، کشاورز ساده ای در روستای «حاجی آرش» بود. با دیدن فرزند خود لبخندی از رضایت زد و به چشمهای امیدوار همسرش نگریست. قبلا با همسر خود قرار گذاشته بودند که اگر فرزندشان پسر بود، اسمش را رفیع بگذارند… تقدیر چنین بود که حدود ۱۴ سال بعد و در آخرین ماه فصل سرد زمستان، در عملیات کربلای ۵ در شلمچه وجه تسمیه نامش برای همه کسانی که او را می شناختند، معنا یابد…
او پس از دوران ابتدایی با عشق و علاقه ای که به اسلام و روحانیت داشت، تصمیم گرفت حوزه علمیه را انتخاب نماید و در آن جا به فراگیری علوم قرانی بپردازد. لذا در حوزه علمیه ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) زنجان ثبت نام کرد و مشغول تحصیل شد. دوران تحصیل ایشان همزمان با حمله متجاوزان عراقی به خاک مقدس ایران بود؛ وی که بر سر سفره معرفت و ایثار ائمه اطهار نشسته بود، باید آن چه را که آموخته بود، در عمل به نمایش می‌گذارد؛ با این انگیزه به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت و به یاری رزمندگانی رفت که از علمداران دیار عزت بودند و ذلت را به خاک می نشاندند، هنوز همسنگرانش رشادت های او را به یاد دارند.
او عاشقانه رفت و سرانجام در پنجمین روز از اسفندماه ۱۳۶۵ طی عملیات کربلای پنج در شلمچه، سرزمین لاله های پرپر شده ایران لیلای شهادت را مجنون وار در آغوش گرفت و روح بلندش به آسمان آزادگی پرواز کرد و در جوار مولایش حسین (علیه السلام) مأوا گرفت .پیکر پاکش پس از تشییع در روستای حاجی آرش به خاک سپرده شد. درود خدا بر رادمردانی که سرخ افتادند تا ما سبز بمانیم.
«روحش شاد و راهش پر رهرو باد»

خاطره

رفیع هنگامی که به مدرسه می رفت نوبت تعطیلی اش را برای چراندن گاو و گوسفند می رفت، علوفه می آورد و درکنار ما کار می کرد و به ما کمک می کرد. او بچه ی کاری بود. از همان ابتدا به درس خواندن علاقه داشت . هر دفعه که می رفتم خانه می دیدیم یک گوشه نشسته و با خودکار چیز می نویسد. تا سوم راهنمایی درس خواند وبعد از آن رفت درس طلبگی خواند سپس تصمیم گرفت به جبهه برود. من گفم نرو. می گفت: نه باید بروم خلاصه چون در چهل ستون مشغول تحصیل بود ما از او زیاد خبری نداشتیم.
رفته بود بسیج ثبت نام کرده بود و به جبهه اعزام شد بود. بعد از مدتی از او نامه ای به ما رسید. و مدتی بعد هم به مرخصی آمد . وقتی که آمد به او گفتم برای چه به جبهه رفته ای. گفت: دوست داشتم رفتم، ما بابید از کشورمان دفاع کنیم نه اینکه بنشینیم در خانه، بعد از این ماجرا سه بار دیگر در حمله ها شرکت کرد ودر آخرین عملیات به شهادت رسید.
او مدت یکسال در جبهه حضور داشت. او در کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسیده بود. چون مادرش اورا خیلی دوست داشت. همین که خبر شهادتش را شنید سکته کرد و چند روز بدون اینکه حرف بزند زنده ماند ولی بعد از چند روز دیگر مادرش هم مرد.
ترکش از قلبش خورده بود.
یکی از دوستانش آمد و به من گفت: نمی دانم او چطور مسلسل را رپراز فشنگ کرده بود و به سوی کانال شلیک می کرد. بطوریکه از داخل کانال جوی خون به راه افتاد و بعداز اینکه کانال را از وجود عراقی ها پاکساز کردیم. شب هنگام که برای حمله می رفتیم ما را عراقی ها به محاصره گرفتند و هرچقدر که می توانستند نیروهای ما را به شهادت رسانند، نزدیک طلوع آفتاب حدود ده نفر از ما باقی مانده بود که ما بالای کوه رفتیم و تفنگها را بر زمین گذاشته و با خود می گفتیم که در اینجا در آسایش هستیم که یکباره دو تا هلی کوپتر بالای سر ما ظاهر شد و همگی آن ده نفر را به گلوله بست. فقط آن یک نفر که خودش را کنار سنگی پنهان کرده بود نجات یافته بود ولی چون مجروح شده بود در روستا به شهادت رسید.
وقتی به شهید فکر می کنم و به یاد او می افتم آنجاهایی که شهید گشته آنجا می روم ، از خود بیخود می شوم. کارهایی که انجام می داد نشست و برخاست هایی که می کرد به خاطرم می افتد و بیهوش می شوم می بینی که یک ساعت بیهوش افتاده ام. پس از مدتی به خود می آیم. یعنی هر موقع که به باغ خودمان می روم خاطرات شهید تک تک برایم زنده می شود. در باغ کار کردن شهید، رفت آمدش، علوفه جمع کردنش، آب آوردنش. همگی به یادم می افتد وقتی که با هم در باغ برویم او گوسفندان را می چراند. برای من چای دم می کرد. موقع ظهر غذا می آورد. بعد از گوسفندان را جمع می کرد. از دور صدا می زد که پدر جان تشنه ای برایت آب بیاورم. من می گفتم: بیار، سریع آب را می آورد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.