زندگینامه روحانی شهید رفیع خلیلی
در دومین روز از شهریور ماه 1352 گريه نورسيده اي سکوت فضا را در هم شکست و انتظار چشم به راهان تولدش را پايان داد. مهرعلي، کشاورز ساده اي در روستاي «حاجی آرش» بود. با ديدن فرزند خود لبخندي از رضايت زد و به چشمهای امیدوار همسرش نگریست. قبلا با همسر خود قرار گذاشته بودند که اگر فرزندشان پسر بود، اسمش را رفيع بگذارند… تقدير چنين بود که حدود 14 سال بعد و در آخرين ماه فصل سرد زمستان، در عمليات کربلاي 5 در شلمچه وجه تسميه نامش براي همه کساني که او را مي شناختند، معنا يابد…
او پس از دوران ابتدایی با عشق و علاقه اي که به اسلام و روحانيت داشت، تصميم گرفت حوزه علميه را انتخاب نمايد و در آن جا به فراگيري علوم قراني بپردازد. لذا در حوزه علميه ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) زنجان ثبت نام کرد و مشغول تحصيل شد. دوران تحصيل ايشان همزمان با حمله متجاوزان عراقي به خاک مقدس ايران بود؛ وی که بر سر سفره معرفت و ايثار ائمه اطهار نشسته بود، بايد آن چه را که آموخته بود، در عمل به نمايش ميگذارد؛ با اين انگيزه به سوي جبهه هاي حق عليه باطل شتافت و به ياری رزمندگانی رفت که از علمداران ديار عزت بودند و ذلت را به خاک مي نشاندند، هنوز همسنگرانش رشادت های او را به یاد دارند.
او عاشقانه رفت و سرانجام در پنجمین روز از اسفندماه 1365 طی عملیات کربلای پنج در شلمچه، سرزمين لاله هاي پرپر شده ايران ليلاي شهادت را مجنون وار در آغوش گرفت و روح بلندش به آسمان آزادگي پرواز کرد و در جوار مولايش حسين (عليه السلام) مأوا گرفت .پیکر پاکش پس از تشییع در روستای حاجی آرش به خاک سپرده شد. درود خدا بر رادمرداني که سرخ افتادند تا ما سبز بمانیم.
«روحش شاد و راهش پر رهرو باد»
خاطره
رفیع هنگامی که به مدرسه می رفت نوبت تعطیلی اش را برای چراندن گاو و گوسفند می رفت، علوفه می آورد و درکنار ما کار می کرد و به ما کمک می کرد. او بچه ی کاری بود. از همان ابتدا به درس خواندن علاقه داشت . هر دفعه که می رفتم خانه می دیدیم یک گوشه نشسته و با خودکار چیز می نویسد. تا سوم راهنمایی درس خواند وبعد از آن رفت درس طلبگی خواند سپس تصمیم گرفت به جبهه برود. من گفم نرو. می گفت: نه باید بروم خلاصه چون در چهل ستون مشغول تحصیل بود ما از او زیاد خبری نداشتیم.
رفته بود بسیج ثبت نام کرده بود و به جبهه اعزام شد بود. بعد از مدتی از او نامه ای به ما رسید. و مدتی بعد هم به مرخصی آمد . وقتی که آمد به او گفتم برای چه به جبهه رفته ای. گفت: دوست داشتم رفتم، ما بابید از کشورمان دفاع کنیم نه اینکه بنشینیم در خانه، بعد از این ماجرا سه بار دیگر در حمله ها شرکت کرد ودر آخرین عملیات به شهادت رسید.
او مدت یکسال در جبهه حضور داشت. او در کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسیده بود. چون مادرش اورا خیلی دوست داشت. همین که خبر شهادتش را شنید سکته کرد و چند روز بدون اینکه حرف بزند زنده ماند ولی بعد از چند روز دیگر مادرش هم مرد.
ترکش از قلبش خورده بود.
یکی از دوستانش آمد و به من گفت: نمی دانم او چطور مسلسل را رپراز فشنگ کرده بود و به سوی کانال شلیک می کرد. بطوریکه از داخل کانال جوی خون به راه افتاد و بعداز اینکه کانال را از وجود عراقی ها پاکساز کردیم. شب هنگام که برای حمله می رفتیم ما را عراقی ها به محاصره گرفتند و هرچقدر که می توانستند نیروهای ما را به شهادت رسانند، نزدیک طلوع آفتاب حدود ده نفر از ما باقی مانده بود که ما بالای کوه رفتیم و تفنگها را بر زمین گذاشته و با خود می گفتیم که در اینجا در آسایش هستیم که یکباره دو تا هلی کوپتر بالای سر ما ظاهر شد و همگی آن ده نفر را به گلوله بست. فقط آن یک نفر که خودش را کنار سنگی پنهان کرده بود نجات یافته بود ولی چون مجروح شده بود در روستا به شهادت رسید.
وقتی به شهید فکر می کنم و به یاد او می افتم آنجاهایی که شهید گشته آنجا می روم ، از خود بیخود می شوم. کارهایی که انجام می داد نشست و برخاست هایی که می کرد به خاطرم می افتد و بیهوش می شوم می بینی که یک ساعت بیهوش افتاده ام. پس از مدتی به خود می آیم. یعنی هر موقع که به باغ خودمان می روم خاطرات شهید تک تک برایم زنده می شود. در باغ کار کردن شهید، رفت آمدش، علوفه جمع کردنش، آب آوردنش. همگی به یادم می افتد وقتی که با هم در باغ برویم او گوسفندان را می چراند. برای من چای دم می کرد. موقع ظهر غذا می آورد. بعد از گوسفندان را جمع می کرد. از دور صدا می زد که پدر جان تشنه ای برایت آب بیاورم. من می گفتم: بیار، سریع آب را می آورد.











































































ثبت دیدگاه