زندگینامه روحانی شهید جواد نصرالدینی فرد زنجانی
زدت عشق تو هر جا که مي روم دستي نـهاده بر سر خـاري شکسته در پايـي است
هـزار سرو به معني به قامـتت نرسـد و گرچه سرو و به صورت بلند بالايي است
پرواز از کرسي خاک تا وراي افلاک را فاصلهاي است از من تا او. مني که شکسته شد و به درياي او پيوست، از تيرگي ظلمت رسته، در بينهايت او – اويي که هر چه هست از اوست – سرشار از نور ميگردد
و غرق ميشود.
شهيدان اخترشماران آسمان عشق خودشکنانياند که راههاي آسمان را بالا رفتند و تا بي نهايت او اوج گرفتند. ايوان قدس از کشتي زرنگار وجود آنان مقدس شد و ظلمت از نورشان روشن گرديد.
شهيد جواد نصر الديني فرزند کامبیز، متولد ششم فروردین ماه 1341 يکي از اين آرايش دهندگان طاق معناست. زاده شهر زنجان، همزاد ايمان که با شير مادر شيره ولايت به عمق جان نوشيد. کتاب تاريخ او را که ورق ميزني، بوي عطر دين، ادب و معرفت شامه جانت را نوازش ميدهد.
از کودکياش همراه جست وخيز کودکانه، مسائل مذهب و آداب اخلاق را تجربه کرد. او با سجود ساجدين و رکوع راکعين در نمازخانههاي عشق معناي عبوديت را درک کرد.
دستي گشاده و سينهاي مالامال از عشق به خدا داشت. از کنجکاوي و ذکاوتي خدادادي برخوردار بود و همين ذکاوت هم عاقبت کار دستش داد! شش – هفت ساله بود که پاي در عالم علم و معرفت گذاشت. دبستان و دوران راهنمايي را در مثل ديگران پشت سر نهاد. شايد ميز و صندليهاي مدرسه راهنمايي مترجم همايون
فرهوش و دبيرستان صدر جهان هنوز در خاطرات تلمذش را حفظ کرده باشد. انقلاب نور که بر ضد استبداد جهل و ظلمت استثمار و ناعدالتي در راه بود. او نيز مثل بسياري ديگر به آستانش دويد تا دبستان اخلاص و ايمانش، خار و خاشاک جهل و عناد را وجين کند و راه را براي ظهور دين منجي قرن بيستم مهيا سازد.
در دوران دبيرستان بود که ثمره تلاش مجاهدمردان با اخلاص که درد دين داشتند و عاشق خدا بودند به بار نشست و جشن پيروزي برپا شد. شهيد به کمک چند تن از ياران متعهد و مومن اقدام به تشکيل انجمن هاي اسلامي نمود و خود يکي از اعضاي فعالش گرديد. تهيه مقاله، ايراد سخنراني تهيه روزنامه ديواري و …. تلاش و عزم اين نوجوان رعنا شد در حراست و پاسداشت مرجان فشاني آنان که از هستيشان براي دين گذشتند.
آن روزها گرد و غبار افکار مسموم چپ و راست فضاي پاک تنفس خداخواهان را تنگ کرده بود و وي خود را مسئول پاکسازي چنين فضايي مي ديد. او پس از پايان دوران تحصيلات کلاسيک راهي حوزه علميه شد تا هر چه بيشتر خود را در درياي نور و معنويت غرق سازد و روح تشنه خود را سيراب سازد. مدرسه علميه امام صادق -عليه السلام- در شهر مقدس قم شهر خون و اجتهاد ميعادگاه او شد.
در زلال پاک معارف اهل بيت عطش جان به «قال الصادق و قال الباقر» فرونشاند و خود را آماده امتحاني بس عظيم نمود. امتحاني که در آن مردان را محک ميزنند. آن هم با تيغ برهنه. تعطيلات نوروز سال1361 که از راه رسيد و بهار عروجش را مي خواست جشن بگيرد، از طريق سپاه عازم جبهه هاي رزم شد. جبهه شوش و عمليات فتح المبين شاهد رشادت او شد و او شاهد رجعت روح پاک بزرگ مردان نوجواني که از بهترين دوستانش بودند. روح جواد ديگر خيلي منقلب شده بود. پس از يک ماه رزم به شهر آمد و در فضاي شهر با خود جنگيد. با حجاب نفس که او را از خدايش دور ساخته بود.
سال تحصيلي که پايان يافت در31 تير ماه1361 روز نهم ماه مبارک رمضان بار ديگر کمربند را محکم کرد و با کوله باري از صبر و تقوا و با توکل عزم ناموس گاه کرد. او پاي به کشتگاه نهاد تا فرياد زند کشته يار است. خاک سرخ شلمچه در 31/4/1361 به خوبي شهود کرد شهيدي را که به کمال يد آسمان دست يافت.
وصیتنامه
بسم رب ا لشهداء و الصالحین
«ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا، تتنزل عليهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التي کنتم توعدون.»(فصلت/30)
بعد از چهارده قرن که از ظهور اسلام ميگذشت، ناگهان انفجاري در ايران رخ داد و همه قابها را در هم ريخت، همه خفتگان را بيداري، همه بيداران را هشياري، همه جوانان را درس ايثار و همه نشستگان را درس قيام و همه ترسويان را شجاعت، به مستضعفان عزت، به مستکبران ذلت، به مظلومان ياري، به ظالمان خواري، به سکونها حرکت، به حرکتها جهت، به جهتها هدف، به هدفها تقدس، به جداييها اتحاد، به بيدردها درد و به ظلمت ها نور بخشيد و از آن جايي که هر انقلاب را ضد انقلاب و هر انفجاري را ضدانفجاري است، دشمنيها با اين حرکت و تحول آغاز گشت؛ از يک طرف آمريکا که پير جماران و امام مستضعفان آن را شيطان بزرگ ناميد و از طرفي ديگر شوروي و کشورهاي مرتجع منطقه و هر آن که منافعش را در خطر ميديد و از آن جا که ضد انقلاب دو گونه است: خارجي و داخلي. از داخل نيز به اين نهضت هجوم شد. و اگر بگويم همه مخالف اين حرکت شدند، مبالغه نيست. در نتيجه در اين ميان، قيام دوستاني «کالجبل الراسخ» و «اشداء علي الکفار و رحماء بينهم» و چونان فرموده امام علي -عليه السلام- «کونوا لظالم خصماً و للمظلوم عونا» و «في صلاتهم خاشعون» به خود جلب کرد و دشمنان چونان ابوجهلها و معاويهها و… در مقابلش صف بستند و از روز پيروزي، يک آن آرام نگرفتند و هر روز با توطئهاي تازه با حق گلاويز شدند؛ ولي غافل از اين که «و مکروا مکر الله و الله خير الماکرين»؛ هر توطئهاي که چيدند، رسواتر شدند. روي کار آوردن ايادي خودشان در داخل، علم کردن گروهک منافقين، انتشار شايعات، تضعيف رهبري، ايجاد اختلاف بين مردم، ترور شخصيت مردان مومن و ياوران انقلاب، قيام مسلحانه، ترور شخصيت هاي بزرگ، طرح ريزي کودتا براي نابودي انقلاب و امام و بالاخره حمله به خاک ايران توسط صدام ملعون.
در مقابل، نيروهاي مومن به انقلاب و ياران باوفاي امام و اسلام عزيز، عکسالعمل و مقابله لازم را درشرايط گوناگون توطئه از خود نشان دادند و تا کنون به ياري خدا مقاومت کردهاند و مقاومت خواهند کرد؛ تا انشاءالله ريشه کفر برچيده شود و امام زمان -عجل الله تعالي فرجه الشريف- برپادارنده عدل، ظهور نماید و جهان را پر از عدل و قسط نمايد و اما اکنون که ابرقدرت ها بسيج شده اند و به صدام کمک مي کنند تا از سقوط و هلاک حتمي نجاتش دهند و به قول امام، تمامي کفر با تمامي اسلام درگير شده است، بايد ببينيم وظيفه ما چيست؟ وظيفه ما مثل گذشته معلوم است؛ اطاعت از اوامر رهبري و رزميدن تا آخرين قطره خون و تا کفر را ريشه کن کردن.
و در اين حمله ای که امشب يا فرداشب آغاز خواهد شد بايد به ياري خدا پيشروي کنيم به طول ایران تا کربلا و از آن جا تا قدس باشد. و هيچ سستي به خود راه ندهيم که «ولا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنين». خدايا! تو ميداني که ما جز براي احقاق حق و جز براي اسلام و قرآن تو قيام نکردهايم. و خدا! تو از قلب من آگاهي و مي داني که من آرزوئي جز تقرب به تو ندارم و اگر اين تقرب با شهادت ميسر است، شهادت را نصيب من بفرما. و تو خود، شهيد را «عند ربهم يرزقون» ناميدي و او را مقرب به خود کرده ای. خدايا! تو را سپاس که به من اين لياقت را دادي که در جبهه حق عليه باطل باشم و اگر قبول کني، جزو سربازان امام زمان -عجل الله تعالي فرجه الشريف- باشم. خدايا، معبودا! تو خود وعده دادهاي که مظلومان را ياري کني و از ايمان آورندگان دفاع نمايي؛ «ان الله يدافع عن الذين امنوا». پس اي معبود عزيز! تو خود به مظلومان ايران و جنوب لبنان و فلسطين ياري بفرما.
اي خدايي که موسي را در مقابل فرعون و پيامبر را در مقابل ابوسفيان و علي را در مقابل دشمنانش ياري کردي، رهبر ما را نیز ياري فرما تا پوزه آمريکا و همه ستمگران را به زمين بمالد و کليد فتح کربلا و قدس به دست مبارک آن امام بزرگ و آن نايب به حق حضرت مهدي -عجل الله تعالي فرجه الشريف- باشد.
اي خداي بزرگ! پدر و مادر مرا از من خوشنود و راضي بفرما. و خانواده مرا در دنيا و آخرت عزيز بگردان.
و اما شما اي پدر و مادر عزيز: مبادا در مرگ من خود را محزون کنيد؛ چرا که من اين راه را آگاهانه انتخاب کردهام و افتخاري را بالاتر از اين نميدانم که براي رضاي خدا و به فرمان امام عزيز، خون ناقابلم را فداي اسلام عزيز نمايم و اين نهايت آرزوي من است. «اللهم الرزقني قتلاً في سبيلک» و مگرنه اين است که ما از خداييم و به سوي او مي رويم؟ و چه بهتر که با جسمي خونين به حضور پروردگارم بروم؛ تا شاهدي باشم در ورق تاریخ براي مظلوميت اسلام و ظلم ظالمان.و از حضور شما تقاضا دارم که اگر هر بدي نسبت به شما انجام دادهام، به بزرگي خودتان عفو کنيد و مرا از ياد نبريد؛ مخصوصاً در دعاهايتان.
و با تو ای برادر عزيز مصطفي جان! چه بگويم که تو خود بهتر از من مسائل را مي داني، ولي براي وداع چند کلمهاي با شما سخن ميگويم:
برادر جان! رستگاري بدون علم و تقوا، ميسر نسيت و اين را که دو بال برای پرواز به سوي خدايند را فراموش نکن و در همه حال رضاي خدا را در نظر بگير؛و بعد از من سعي کنید پدر و مادرم زياد ناراحت نشوند.و هر چه می توانی به آنها صحبت کن تا خدا هم از تو خوشنود باشد و به وصايايي که شفاهاً به شما گفتم عمل کنید. و از همه ی دوستان و آشنايان و فامیل حلاليت بطلبيد.
شما اي خواهران عزيز و گراميم! حجابتان را که مشت محکمي است به دهان دشمن، حفظ کرده و هميشه سعيتان اين باشد که فردي باتقوا و مومن باشید. در خانه به همديگر مهربان باشيد ودر همه حال خدا را فراموش مکنيد و همچنين مرا دعا کنيد و در نمازها و عباداتتان مرا ياد کنيد و مرا ببخشيد که برادر خوبي براي شما نبودم. بار ديگر به حضورتان سلام عرض ميکنم و شما را به خداي بزرگ مي سپارم.
21 رمضان ساعت 10/3 بعداز ظهر(22/4/1361)
الهي هب لي کمال الانقطاع اليک
جواد نصرالديني
خاطره
1. غروب که شد سفره را پهن کردم تا چیزی بخورم. جواد از این کار من تعجب کرد که چرا زود شام می خوریم. با تعجب پرسید: شام می خوریم؟
گفتم نه روزه بودم. گفت: قبول باشه…
مامان می گویند خدا دعای مادر را در حق فرزند زودتر اجابت می کند. از شما می خواهم که برام دعا کنید.
دستام رو باز کردم رو به آسمان گفتم: خدایا پسرمن رو هم مثل جوان های دیگه به سرو سامان برسون.
گفت: مامان من که اینو نخواستم. از شما میخواهم از خدا باری من شهادت بطلبید.
گفتم جواد تو هنوز جوونی چرا این حرف را می زنی؟
گفت: مامان شما نمی دونید شهادت چقدر لذت بخشه و انسان با شهادت به ملاقات معبودش بره.
2. یک روز که ما را برای عروسی دخترعمه اش دعوت کرده بودند از شهید جواد خواستم که با ما به عروسی بیاید. چون عمه اش او را دوست داشت و می خواست که او هم در مجلسشان حضورداشته باشد. گفتم اگرگ نیایی عمه ات ناراحت می شود. خلاصه هر طوری بود او را راضی کردم تا به عروسی برویم اواسط مجلس بود که از دامادمان پرسیدم جواد کجاست گفت مادر جان او یک چای خورد و رفت. وقتی برگشتیم دیدم در اتااق نشسته و صوت قرآن می خواند. طلبه بود و قرآن را از کودکی یاد گرفته بود. قبل از طلبگی هم همیشه نوروز را در قم به سر می برد و می گفت عید آنجاست…
3. همسایه ها در خانه مان را زدند و گفتند که سرهنگ مسعودی دارد با شهید جواد صحبت می کند. زمان انقلاب بود و جو خیلی ناآرام بود. نگران شدم خواسته بروم ببینم.مبادا او را بگیرند و بازداشت و … باز هم صبر کردم و پشت در ایستادم تا اینکه شهید جواد آمد و گفت که به من می گفت چرا درختها را آتش می زنید. اگر امام بیاید شما درخت نیاز ندارید تا شهر را تزئین کنید. من هم گفتم که اگر امام بیاید ایران خودش گلستان می شود و نیازی به درخت ندارد….










































































ثبت دیدگاه