حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

شنبه, ۱۱ تیر , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 5907 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 361×
روایت آزادی خرمشهر به قلم شهید عباس محمدی
0

بخشی از دستنوشته های شهید عباس محمدی از عملیات آزادسازی خرمشهر برگرفته از کتاب میقات در آسمان همه برادران اسلحه ها را تمیز کردند و وسایل اضافی شان را به تعاون تحویل دادند. روز پنجشنبه بعد از نماز و ناهار گردان را به خط کردند و فرمانده گردان پس از صحبت کوتاهی مژده داد که […]

پ
پ

بخشی از دستنوشته های شهید عباس محمدی از عملیات آزادسازی خرمشهر

برگرفته از کتاب میقات در آسمان

همه برادران اسلحه ها را تمیز کردند و وسایل اضافی شان را به تعاون تحویل دادند. روز پنجشنبه بعد از نماز و ناهار گردان را به خط کردند و فرمانده گردان پس از صحبت کوتاهی مژده داد که امشب شب عملیات است. چهره ها شکفت و صورتها شاداب شد و خنده بر لبها نشست.
در این عملیات قرار بود ما، یعنی گردان سلمان، پشتیبان گردان شهدا باشیم. همه قمقمه ها را پر از آب و یخ کردند. ماشین ها برای انتقال نیروها به خط آمدند. ماشینی که ما سوار آن شدیم، کامیون مایع ظرفشویی بود.بعد از طی مسافتی، نزدیک غروب به رودخانه کارون رسیدیم. با آب کارون وضو گرفتیم و بعد از نماز مغرب و عشا با برادران ارتشی ای که قبلاً با آنها ادغام شده بودیم، یک جا جمع شدیم.
یکی از دانشجویان که احتمالاً حامل پیام دانشجویان ایرانی در هند بود، پیامش را قرائت کرد. بعد از آن با شناورهای مخصوص حمل تانک از رودخانه عبور کردیم. از شناور که پیاده شدیم، مسافتی را در حاشیه رودخانه طی کردیم. ساحل پوشیده از نیزار و درختان نخل بود. در بعضی
جاها خان ههای گِلی هم مشاهده می شد. به خا کریزی رسیدیم که سنگرهای نگهبانی کوچکی روی آن ساخته بودند. نزدیک ساعت دوازده شب دستور حرکت به سمت دشمن داده شد. برادران همدیگر را در آغوش می کشیدند و از همدیگر خداحافظی می کردند.
نزدیکی های اذان صبح به خط دشمن رسیدیم. چند متر مانده به سنگرهای بعثی، داخل نهر کوچکی نشستیم. بعد از چند لحظه تیربارهای دشمن به سمت ستون آتش گشودند. تیربارها به شدت کار می کردند و تیرهایش از بالای سرمان رد می شد. عده ای از برادران ارتشی از جای خود بلند شدند و هرکدام به سمتی حرکت کردند. برادر طاهر اجاقلو و مجید تقیلو  سر آن ها فریاد می کشیدند که روی زمین بخوابید و حرکت نکنید.
هوا کم کم روشن می شد که به نیروها فرمان حرکت به جلو دادند. من کمک آ رپی جی زن بودم و همراه با او می رفتم تا اگر موشک آرپی جی

احتیاج داشت، به او بدهم. خط اول شکست. جنازه زیادی از بعثی ها در جلوی سنگرهای جمعی روی زمین افتاده بود. مثل اینکه آ نها را ردیفی اعدام کرده بودند. خاک ریزی دیده نمی شد و سنگرها هم سطح زمین بودند. کمی جلوتر که رفتیم، مواضع تانک دشمن قرار داشت. ما به سمت جاده آسفالت حرکت می کردیم. در بین راه جنازه های زیادی دیدیم که از پشت تیر خورده بودند. چند صد متر مانده به جاده، کانالی عمود بر جاده دیدیم که ارتفاع آن بیش از یک و نیم متر بود.
گلوله های توپ و خمپاره در اطراف می افتادند و خمپاره های زمانی بالای سرمان منفجر می شدند. تانکی روی کانال در حال سوختن بود. از کنارش رد شدیم و داخل کانال افتادیم و تا رسیدن به جاده از داخل آن عبور کردیم. سر کانال به خاک ریزی متصل بود. از خاک ریز بالا رفتیم. خبری از نیروهای عراقی نبود. چندین تانک در سمت چپ جاده مقابل دیده می شدند که هیچ کدام داخل موضع نبودند. تقریباً در ششصد یا هفتصدمتری ما، لودر دشمن در حال احداث خاک ریز بود. کمتر از سی نفر به جاده رسیده بودند. بقیه نیروها به علت خستگی زیاد در خطوط اول مانده بودند.
تیر کلاش در لودر اثری نداشت و تیرباری هم نداشتیم. تعدادی آرپی جی به طرف تانک ها شلیک شد که آن هم بعد از برخورد با تانک کمانه کرد. با بی سیم تماس گرفتند که مهمات بفرستند؛ اما از پشت بی سیم گفتند برگردید عقب.
چهار تانک خودی ب هطرف جاده می آمدند. یکی از آ نها با موشک تاو شلیک شده از سوی دشمن آتش گرفت. چند موشک دیگر هم در برخورد به زمین، در نزدیکی تان کها کمانه کرد و تانک ها بالاجبار بازگشتند.
برادرها تصمیم گرفتند به عقب برگردیم. من هم با برادر قاسمعلی توحیدلو آرپی جی زن بود، از خاک ریز پایین آمدیم و به طرف کانال رفتیم. چند متری حرکت نکرده بودیم که چند تیر کلاش وِز وز کنان از کنار ما رد شد.
یکی از تیرها به پشت بالای زانویم اصابت کرد و از طرف دیگر درآمد. آخی گفتم و سرم را به عقب برگرداندم. تقریباً از فاصله ۱۰۰ تا ۱۵۰ متری
به طرف ما تیراندازی م یشد. برادرتوحیدلو که جلوتر حرکت می کرد، متوجه شد و عقب برگشت و از زیر بغلم مرا گرفت. داخل کانال که شدیم، دیدیم همه آنجا هستند. چند نفر هم زخمی بودند. برادرخسروی و سعادتی بیسیم می زدند و وسیله ای می خواستند تا زخمی ها را عقب بفرستند. فرماندهان گفتند آمدن وسیله به آنجا امکان ندارد. هرطو رشده خودتان را عقب بکشید.
بچه ها تک تک از کانال خارج می شدند و بعد از اینکه از کنار تانک سوخته رد می شدند، دوباره وارد کانال می شدند. کوله آرپی جی را باز کردم تا سبک تر راه بروم. چند خمپاره نزدیک کانال منفجر شد. ما باید هرچه زودتر کانال را تخلیه می کردیم. آتش دشمن هرلحظه بیشتر می شد. پایم را با چفیه ای که داشتم بستم و لنگان لنگان به طرف عقب برگشتم. در پشت یک موضع کوچک، عده ای روی زمین نشسته بودند.
سر جوانی بر روی زانوی جوان دیگری قرار داشت. لحظات آخرش بود؛ با چهره ای زیبا و نورانی. چند نفر هم زخمی بودند. چند لحظه پیش آ نها نشستم و دوباره به راه افتادم.
به سنگرهای قبلی دشمن رسیدم. چند نفر از دوستان را دیدم که یکی از آنها اسلحه ام را گرفت و من با ماشین تدارکات به عقب برگشتم.
بعد از چند کیلومتر به خاک ریزی رسیدم که پشت آن آمبولانس ها و ماشین های تدارکات و مهندسی آماده بودند. با آمبولانس به کنار رودخانه
کارون برگشتم.
از آنجا با برادر طاهر اوجاقلو و مجید تقی لو که هر دو از ناحیه ساق پا زخمی بودند، سوار یک قایق بادی شدیم و خود را به آ نطرف رودخانه
رساندیم.
آمبولانس ها آن سوی رودخانه زخمی ها را به بیمارستانی در انرژی اتمی منتقل می کردند. در بین زخمی ها چند اسیر عراقی هم دیده می شد. قبل از ظهر به بیمارستان رسیدیم. آنجا زخم ما را بستند و با اتوبوس به اهواز فرستادند.

ظهر به اهواز رسیدیم و چند ساعتی را در یکی از نقاهتگا ههای آنجا ماندیم. بعد ازچند ساعت ما را به فرودگاه بردند و از آنجا با یک هواپیمای
باری به تهران اعزام کردند. غروب به تهران رسیدیم. آمبولانس ها آماده بودند مجروحان را به بیمارستان ها انتقال دهند. من و چند نفر دیگر به بیمارستان هفت تیر منتقل شدیم.
در بیمارستان از پایم عکس برداری شد. تیر از بین دو تکه استخوان رد شده بود. شب خوابیدم و به خاطر خستگی زیاد نماز صبحم قضا شد.
صبح خبرنگار صدای جمهوری اسلامی با چند نفر از مجروحین صحبت کرد. با من هم مصاحبه ای انجام داد. در رابطه با چگونگی عملیات و روحیه
برادران سؤالاتی کرد. بالاخره صدای ما هم به رادیو رفت.
نزدیک ظهر دکتر بعد از مشاهده عکس از بیمارستان مرخصم کرد. از نماینده بنیاد شهید در بیمارستان لباس و هزینه راه گرفتم. بعد از صرف ناهار
در بیمارستان، با اتوبوس به ترمینال جنوب رفتم. چون بلیت زنجان نبود، با اتوبوس تبریز برگشتم.
تقریباً نصفه شب به زنجان رسیدم. برادرم، جبرئیل در خانه بود؛ اما مادر و خواهر و برادرم برای زیارت به مشهد رفته بودند.
چند روز بعد از عملیات، نیروهای گردان سلمان و شهدا برگشتند. اکبر منصوری، معاون گردان سلمان، سید یعقوب میری، سید مجتبی موسوی،
احمد شریفی، علی آشوری، سید جواد آقامیری و… شهید شده بودند.
جواد و ناصر و رضا سالم بودند؛ اما جلال معبودی از ناحیه دست و رجب خدایی هم به شدت از ناحیه شکم زخمی بودند. این عملیات به نام
بیت المقدس و با رمز یا علی بن ابیطالب آغاز شد. قسمت اعظم اراضی اشغالی آزاد گشت که طی آن بیش از ۱۶ هزار نفر از نیروهای دشمن کشته و ۱۹ هزار نفر اسیر شدند.
در مرحله سوم عملیات، لشکریان سردار قادسیه از خرمشهر عقب نشستند و نیروهای اس الم تقریباً بعد از بیست ماه وارد این شهر شدند. خونین شهر از لوث وجود کفار بعثی آزاد گشت.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.