رضایت بده مادر

مجبور شدم پیاده شوم.مادرم راه افتاد و دست برادر کوچکم را گرفت و دنبال خودش کشید. از کنار دیوار میرفتم تا لباسهایم خیس نشود. از هر چند قدم یکبار، برمی گشت و با ابروهای گره خورده و چشم های قرمز شده، نگاهم می کرد تا مبادا فرار کنم. یکریز زیر لب غرولند می کرد. چند متری دنبالشان رفتم. اما با دودلی قدم برمیداشتم. با خود میگفتم: «خدایا! چیکار کنم، از یه طرف نمیتونم مامانمو راضی کنم و از طرف دیگه معلوم نیست دوباره این نزدیکیا اعزامی پیش بیاد یا نه. نمیتونم صبر کنم.»
اتوبوس آرام آرام راه افتاد، باران شدت گرفته بود. وقتی کمی از مادرم فاصله گرفتم، برگشتم و دوان دوان، مثل اسیری که از بند رها شده باشد، فرار کردم و به طرف اتوبوس دویدم. با مشت به بدنۀ اتوبوس کوبیدم و راننده را صدا زدم تا ایستاد. همین که پا روی پلۀ اول گذاشتم، نفس نفس زنان گفتم: «تو رو خدا برو. زود باش گاز بده تا نتونه به ما برسه.»

جمله ام آن قدر سوز داشت که دل راننده هم برایم سوخت و گاز داد. صدای پچ پچ و خندۀ بچه ها بلند شد. پیش پنجره نشستم و زُل زدم به مادرم که دیگر دنبالم نمی دوید. نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. مادرم ایستاد و برادرم را بغل گرفت. آنها هم داشتند گریه می کردند و برایم دست تکان می دادند. تکان دست مادرم، برایم به معنی رضایت بود. نفس راحتی کشیدم و من هم برایشان دست تکان دادم.

راوی: جواد محجوبی
نویسنده: سیده مریم بازرگان

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code