دم دروازه بهشت با علی قرار دارم

مدتی بود خواب های آشفته و نگران کننده امانم را بریده بود. دست خودم نبود، نمی توانستم آرام باشم.خبر شهادت علی را از زبان برادرام خلیل شنیدم.دلیل گریه کردن هایش را که می پرسیدم چیزی نمی گفت. تا اینکه بالاخره گفت علیرضا هم رفت پیش دوستان شهیدش.خوابهایم به واقعیت تبدیل شده بود.چطور می توانستم گریه کنم وقتی علیرضا قبل از رفتنش از صبر حضرت زینب(س) برایم گفته بود. وقتی که از خودش خواسته بودم تا دعا کند دلم آرام بگیرد و صبر کنم.

برای دیدن پیکرش به بیمارستان ارتش رفتیم. وقتی دیدمش تمام قول و قرارهایی که با هم گذاشته بودیم، مرور کردم. به سر و صورتش دست کشیدم. سمت پاهایش ایستادم. جوراب هایش را از پا در آوردم. پاهای علی را دوست داشتم. وقتی که از جبهه برمی گشت با همین پاها می آمد دیدن من. آرام خوابیده بود و حرفی نمی زد. کم مانده بود از شدت غصه قلبم بایستد. چندبار صدا زدم«علی جان…!» اما جوابی نشنیدم. می خواستم اشکی نریزم اما مگر می شد؛ خواهر علی باشی و برایش گریه نکنی. فقط دل خوش به قول و قراری بودم که با علی داشتم. به هم قول داده بودیم دم دروازه بهشت همدیگر را ببینیم.

راوی: خواهر شهید علیرضا مولایی

برگرفته از کتاب حنای جنگ به قلم مهسا سیفی

شهید علی رضا مولایی

               از راست شهیدان حمید احدی-علیرضا مولایی-محمدناصر اشتری

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code