دسته گل عروسی

بعد از پیروزی انقلاب خانواده شهدای انقلاب را در شهرک شهدا مسکن و سرپناه داده بودن و تعدادی نیروهای مردمی و انقلابی شبها کشیک می دادن که برا خانواده ها مزاحمتی پیش نیاد.

آقا التماس هم مرخصی هایی که به زنجان برمی گشت برای نگهبانی و حراست می رفت.
اسلحه هایی که به نگهبان ها می دادند عموما خالی از فشنگ می شد.
یک بار که ایشون رفته بود اسلحه تحویل بگیره به اشتباه اسلحه پرخشاب تحویل داده بودن موقع نگهبانی یکی از اراذل اوباش چماق بدست میخواست امنیت محل را بهم بزند
آقا التماس هم برای فراری دادن گلن گدن را کشیده بود که طرف را بترساند و نمی دانست که اسلحه پرفشنگ است اما احتیاط می کند و چند تیر مشقی زیرپای قلچماق خالی می کند و در کمال ناباوری متوجه پر بودن اسلحه اش می شود .خواست خدا بود که آقا التماس در آن لحظه احتیاط کرد و همین رگبار باعث ترس و فرار ازاذل از آن محل شد

من به آقا التماس اعتراض می کردم که دیگه برای نگهبانی نره
اما بهم می گفت شاید یک روز هم شوهر تو شهید بشه و تو حال و روز این خانواده ها رو پیدا کنی
پس خودتو جای اونا بزار و حالشون رو درک کن.

******
عملیات خیبر در راه بود . هر کاری کردم که آقا التماس جبهه نره , موفق نشدم.

اتفاقا در همین عملیات خیبر مفقودالاثر شد. بعد از شهادت آقا التماس دلم شکسته بود حتی دوست نداشتم بیرون برم و بچه ها تو خونه حوصله شون سر می رفت
سایه سرم نبود و مشکلات زندگی و مسئولیت چهار بچه قد و نیم قد به روی دوشم مانده بود.
آقا التماس دوست داشت بچه ها خوب تربیت بشن
یک بار خوابش دیدم که می گفت بچه ها رو پارک ببر. دل بچه ها رو ناراحت نکن
سخت بود که هم پدر باشم و هم مادر
تنها بودم و جز خدا کسی کنارم نبود
نه پدر و مادری نه خواهر و برادری
تنها و یکه بار سنگین زندگی را به دوش می کشیدم
….

آقا التماس که در خیبر مفقودالاثر شد ازش خبری نداشتیم
سالهای سال چشم مان به تق تق دری بود که شاید خبری از راه برسد

…..
همسایه مان می گفت آقا التماس را در خواب دیده که دسته گل زیبایی برای عروسی دختر کوچکمان معصومه فرستاده!خودم هم خواب عجیبی دیدم خواب دیدم که ناراحت و غمگین در کوهی نشسته ام صدام هم کنارمان بود رو به صدام گفتم: مردان و همسران ما کجا هستن جایی را نشان داد و گفت زیر خاک هستن

…..
بهار ۸۸ بود .بعد از همانی خوابی که دیده بودم ,استخوان و پلاک آقا التماس تفحص شد و پس از ۲۶ سال دوری و دلتنگی و غربت به وطن رسید.۲۶ سال از تنهایی و غربت و دل تنگی های ما می گذشت بهار با خودش بوی خوش یار آورده بود
یوسف گمگشته ما می آمد و من از این سرمستی بهار از حضور عشق از سایه پدر از ترنم بارانی که بوی استخوان شکسته همسرم را می آورد لبریز بودم

شهید التماسعلی تاران به روایت همسر

…..
مادرم از روزهای آخر زندگیش با پدر شهیدم خیلی برامون گفته
سال ۶۲ آخرین سال زندگی مشترک پدر و مادرم بود که خواهر کوچکم به دنیا آمد. بابا هم تازه از مرخصی به خانه آمده بود.وقتی دوباره دلش هوای رفتن کرد
مادرم راضی نبود. میخواست هر طور شده او را به خانه و زندگی و بچه ها دل مشغول کند. حتی قهر کرد تا دل بابا نرم بشه و از صرافت رفتن بیفته.
اما بابا محکم تر از این نقل و حدیث ها بود. حرف امام حجت بود و باید جزایر مجنون آزاد می شد.
بابا نمی تونست آروم و قرار داشته باشه و تو زندگی خودش باشه در حالی که رزمندگان در شرایط سختی در جبهه ها بودن و خرمشهر با اون وضعیت اسف بارش ,ممکن بود دوباره پیشروی دشمن بیشتر بشه.

مامان دلش پیش بابا جامونده بود و میخواست با نوزاد تازه از راه رسیده اش اون رو منصرف کنه
اما بابا بخاطر خدا بخاطر اسلام چشم دل به روی فرزند و عیال و کاشانه بست
و با زمزمه های خیبر راهی شد تا هر چه زودتر خود را به کاروان کربلای ۶۲ هجری سیدالشهدا (ع) برساند

حالا پس از سال ها فکر میکنم چه تقابل زیبایی داشته
حسینیان ۶۲ هجری قمری و خمینیان ۶۲ هجری شمسی

 

شهید التماسعلی تاران به روایت فرزند

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code