دستنوشته شهید دکترچمران دقایقی قبل از شهادت

شهید دکترچمران

ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکتر چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته ‏ای از دوستان صمیمی او می‏ گریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم می‏ نگریستند.

از در و دیوار، ‌از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‏ وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه ‏ای بزرگ و زلزله‏ای وحشتناک بودند. شهید چمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آماده حرکت به جبهه است» همه‌ اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‏کردند و با نگاه ‏های اندوه‏ بار تا آنجا که چشم می‏دید و گوش می ‎‏شنید، او و همراهانش را دنبال می‏کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‏ کرد.

دکتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی ‏سابقه‏ای نصیحت کرده بود و خدا می‏داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج‏ها، شنیدن دروغ و تهمت‏ ها و دم ‏برنیاوردن ‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسده بودند و اینک او خود به قربانگاه می‏رفت.

سال ‏ها یاران و تربیت ‏شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش ‏های سخت محک می‏ زد و می ‏آزمود، او را هر چه بیشتر می ‏گداخت و روحش را صیقل می ‏داد تا قربانی عالی تری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالاتعلمون. «من چیزهایی می ‏دانم که شما نمی‏دانید» به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت ‏الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین ‏بار یکدیگر را بوسیدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید.

همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت ایرج رستمی را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‏ای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می ‏برد» خداوند ثابت کرد که او را دوست می ‏دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.

آخرین دستنوشته شهید دکتر چمران دقایقی قبل از شهادت

ای پاهای من میدانم شما چابکید، میدانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، می دانم فداکارید، میدانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید اما من آرزوهای بزرگتر دارم، من میخواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت در آیید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرح هایم سریع باشید،این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید.

در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید، شما سال های دراز به من خدمت ها کرده اید، از شما خواهش میکنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ادا کنید.

ای پاهای من سریع و توانا باشید. ای دست های من قوی و دقیق باشید. ای چشمان من تیزبین و هوشیار باشید. ای قلب من این لحظات آخرین را تحمل کن. ای نفس مرا ضعیف و ذلیل مگذار، تا چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده، صبور و توانا باش.

به شما قول میدهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید و تلافی این عمر خسته کننده و این لحظات سنگین وسخت را دریافت کنید.

من چند لحظه بعد به شما آرامش میدهم، آرامشی ابدی. دیگر شمارا زحمت نخواهم داد ، دیگر شب وروز شما را استثمار نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد. و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد، از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد، از بی غذایی، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد، آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود…

اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار،لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد………

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code