درد انتظار

از اتوبوس که پیاده می شدیم، صدای صلوات جمعیت بلندتر می شد. حلقه گل را انداختند گردنم. چشمم توی جمعیت بود تا مادرم را پیدا کنم. پایم پیچ خورد، دستم را گرفتم به دستگیره اتوبوس. یکی از پایین داد زد: محمدی هاش صلوات.بغض توی گلویم گیر کرده بود. صلوات را توی دلم فرستادم. زنی که چشمهایش از گریه سرخ شده بود عکسی توی بغلش داشت و از چپ و راست من سرک می کشید توی اتوبوس.

یکی از پشت سرم داد زد: آبا!
زن با مشت کوبید توی سینه اش. پریدم پایین. صدای گریه مرد و زن بین همهمه جمعیت گم شد. دود اسفند اشکم را درآورد.با فشار مردم این ور و آن ور می رفتم.
گفتند که به خانواده ها خبر داده اند. ولی اثری از مادرم نبود.
لرزه افتاد توی تنم. ترسی که حتی توی اسارت هم دست از سرم بر نمی داشت حالا شدیدتر شده بود. به خودم دلداری می دادم. نکند مادر خبر نداشته که می آیم… آنهایی که از کنارشان رد می شدم دست روی شانه ام می زدند. کمر دردم دوباره شروع شده بود. ساک توی دستم، عجیب سنگینی می کرد. حس کردم پشتم خیس عرق شده. رفتم نشستم روی جدول کنار خیابان.
چشمهایم می سوخت جمعیت داشت متفرق می شد. حمید که توی آسایشگاه همیشه هوایمان را داشت دختر کوچکش را بغل کرده بود. دختر دستهایش را دور گردن حمید حلقه کرده بود و تند و تند بوسش می کرد حمید من را که دید از جمع خانوادگی اش جدا شد و آمد طرفم.
گفت: بابایی به عمو سلام کن.
دختر خندید و سلامی تحویلم داد.
حمید گفت: عجب هوایی داره اینجا… چرا تنهایی؟
گفتم:خبر نداشتن من میام.
حمید تعارفی زد و بعد رفت طرف خانواده اش.
خیابان خلوت شده بود. زنی با چادر مشکی از دور می آمد. تند و با عجله. رسید به چند قدمی من. گوشه چادر را از لبش درآورد و زد زیر گریه. آمد طرفم و مرا در آغوش کشید. باورم نشد این زن مادر من باشد. چقدر شکسته شده بود. نشسته بودیم روی جدول کنار خیابان و بی هیچ حرفی گریه می کردیم. چند روز بعد از آمدنم بود که مادرم فوت کرد.
راوی: قربانعلی کریمی

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code