خدمت به میهن

بسم الله الرّحمن الرّحیم
به او گفتم تو که دانشگاه می روی پدر و مادرت هم پیر هستند ما چطور زندگی کنیم من هم کسی را ندارم و غریب هستم یک وقت می روی ضد انقلابها با ماشین می زنند تو را. گفت نه مادر من باید به میهن خدمت کنم. ولی گفتم به میهن خدمت کن ولی به پدر و مادر پیرت هم خدمت کن. گفت خوب فکر کن خدا مرا به شما نداده تا فقط به شما خدمت کنم.
قربانعلی سرباز بود و در نیروی هوایی تبریز بود یک دفعه از من پنهان رفته بود سر پل ذهاب سه ماه مانده بود، چند بار برایش نامه نوشتیم و تلفن زدیم امّا باز نیامد، ماه رمضان هم بود تا اینکه پدرش گفت تو نامه بنویس که پدرت مرده شاید بیاید. از پهلویش هم گلوله خورده بود ولی به ما نگفته بود گفتم چرا به من نگفتی گفت برای چه بگویم. پسر مردم شهید می شود تو حالا به من می گویی که چرا به من نگفتی که زخمی شدم. بعد از سه ماه آمد و گفت مادر باز هم می خواهم بروم، گفتم این دفعه اگر رفتی من دارو می خورم تا بمیرم، حرف راست به من بزن من اینجا غریب هستم. خلاصه باز هم از من پنهان رفته بود جبهه که دوباره برگشت. گفتم چرا باز هم به من خبر ندادی و رفتی. گفت همه مادرها پسرهایشان را دوست دارند پس چه کسی باید جنگ کند گفتم مگر فقط تو هستی؟ گقت آن دخترهایی که از اهواز و آبادان جمع کردند و بردند خواهرهای ما هستند آنها را می کشند و بعد می آیند دختر تو را می برند. گفتم پس این آتش را خاموش می کنید. گفت ما باید برویم بعد از ما هم هر کسی خواست بیاید، بعد از اینکه رفت من زایمان کردم که روز عید قربان رفته بود، پدرش قربانی کرد که از دستش گرفت و گفت مردم می گویند فرزندم(پسرم) شهید شود تو داری قربانی می کشی بعد از اینکه خیلی با ایشان حرف زدیم گفت من قربانی این میهن هستم بعد از این هر چه بخواهد بشود. من به این خاطر نمی روم که دولت به شما برسد که رفت. خیلی پسر خوبی بود اهل نماز و روزه بود، با تقوا و با ایمان بود خدا روحش را شاد کند. یک شب خواب دیدم گفت مادر چرا اینجا جمع شده اید و نشسته اید؟ گفتم: می گویند که تو شهید شده ای. گفت بابا بلند شو و مجلس را به هم بزن که من شهید نشده ام  
بعضی وقت ها هم می آید به خوابم و می گوید که من می آیم نگران نباش.

به نقل از مادر شهید قربانعلی جعفری

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code