خدایا در صورت عباس شهادت را می بینم

گزیده ای از دستنوشته های شهید غواص ابراهیم اصغری چند روز قبل از شهادت

۶۵/۹/۳۰

خدایا! ای بزرگ بی منتهی! ای قدرت مطلق! خیلی درمانده ام. نه؛ هرگز تو را فراموش نمی کنم. تو هستی که دست ما را خواهی گرفت و به آنجا خواهی برد. مرا غم این نیست، زیرا تو را دارم، ولی وقتی به خودم و ضعفهایم، به ناتوانی و ذلتم، به فقرم، نیازم و تنهایی ام م ینگرم، بندبند استخوانهایم می لرزد و در اثر قصور در طاعت و بندگی که حتی فکرش آزارم م یدهد غمی جانکاه ریشۀ وجودم را می سوزاند.
پروردگارا! نیازمندان رحمتت اکنون دست تکدی به درگاه بی نیاز تو دراز کرده اند و اگر تو آن ها را از در برانی…!
نه؛ این از درگاه رحمت واسعۀ تو به دور است، چون فقط تو ارحم الراحمینی ولاغیر.
ای سبب ساز، ببخش که این ذهن حیوانی ما نقشه ایی طرح می کند و غرور و تکبر خویش را نیز به همراه می گیرد تا به خیال خام خود راه راست را بیابد.
خدایا! ایمانی ده که دیدگان فقط تو را ببینند، زبان ها نام تو را وِرد کنند، دست ها اسم تو را بنویسند، پاها فقط به راه تو بروند و قلب ها در عشق تو بتپند و سکون و آرامش بیابند.
خدایا! این گدایان رحمتت را از درت ناامید و با دست خالی برمگردان.

****
این لباس رزم که اکنون بر تن ماست، چند روز دیگر به خون آغشته خواهد شد. وقتی برادرم عباس را با لباس رزم می نگرم، نمی دانم چه کسی را به خاطر می آورم؛ شاید علی اکبر حسین را و شاید عباس نام آور را.
خدایا! هرچه صلاح است در ید قدرت توست. تو ما را به هم شناساندی، در خوبی و بدی، در تلخی و شیرینی، در کوه و صحرا، در شهر و مسجد و خانه، همه چیزمان را باهم تقسیم کردیم، إلّ تو را که واحد و یگانه ای.
نهایت مهر را نسبت به او در دلم گذاشتی. عشق برادری او را در دلم کاشتی و من هم آن چه را که در توان داشتم، در طبق اخلاص نهادم. من زندگی را بی برادرم هرگز نمی خواهم.
خدایا! او را از اولیا و محبانت قرار ده. مرا نیز برادر او و در جوار او. خدایا! اکنون نیز در این تنگنا خواست و دعای او را بر من رجحان بخش و هرچه را که مصلحت است مقرر فرما.
پروردگارا! نمی دانم نگاهم ظاهری است یا نه، ولی در صورت عباس شهادت را می بینم. سیمای او را با نور شهامت و شهادت منور گردان.
۶۵/۱۰/۱

****
ساعاتی دیگر کارنامه ها به دست عاشقان خواهد رسید. گم کرده ها گمشدۀ خویش را خواهند یافت. مردان شهامت به میدان شهادت خواهند شتافت. دنیا را به مسخره خواهند گرفت و مرگ را به استهزا.
اگر خدا بخواهد، من نیز همگام با آ نها خواهم بود. هرچند که لیاقت رفتن با آن ها تا به انتها را ندارم.
خدایا! تو شاهدی که حقیقت را می گویم. آیا همیشه در خلوت نگفته ام که یارای هم گامی با آن ها را ندارم؟! شاید چند روزی کنار آن ها باشم، مانند علف هرزی که در گلستان می روید و مانند خاری که بر تن گل می نشیند.
وقتی به عاشقانت می نگرم که فارغ اند و سبک بال و در هر مکانی و هر لحظه ای به سویت بال می گشایند، می بینم که سینۀ فراخ شان آماج غم ها و دردهاست، ولی انعکاس چشمانشان نور قربت توست.
وقتی در دنیا هستند که انگار بیگانه اند با آن. وقتی هم که ریسمان آشنایی با تو را می گیرند، خندان از وعده هایت و گریان از عذابت، بندبندشان می لرزد. نحیف و لاغرند و شب خیز. خواب را بر خود حرام می کنند، چون نمی خواهند حتی لحظه ای از تو دور باشند.

۶۵/۱۰/۲

گزیده ای از دستنوشته های شهید غواص ابراهیم اصغری چند روز قبل از شهادت

عشق-نامه ابراهیم اصغری به عباس محمدی

                         شهید ابراهیم اصغری و شهید عباس محمدی

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code