خداحافظ مادرم

چه شبی است امشب خدایا!
این بنده تو هیچگاه اینقدر بی تاب نبوده است.این دل ودست و پا هیچگاه اینقدر نلرزیده است.این اشک اینقدر مدام نباریده است.چه کند علی با اینهمه با تنهایی!
ای خدا!در سوگ پیام آور تو که سخت ترین مصیبت عالم بود ،دلم به فاطمه خوش بود.می گفتم:گلی از آن گلستان در این گلخانه یادگار هست .اما اکنون چه بگویم؟اینهمه تنهایی را کجا ببرم. اینهمه اندوه را با که قسمت کنم.یکه وتنها در مقابل یک حکومت ایستاد ودلش از جا تکان نخورد.من مامور به سکوت بودم و حرفهای دل مرا هم او می زد.چند سال مگر از جاهلیت می گذرد؟جاهلیتی که در آن شتر مقام داشت وزن ارزش نداشت.جاهلیتی که در آن دختر،ننگ بود واسب افتخار.زنی در مقابل قومی با این تفکر وبینش بایستد ویکه وتنها از حقیقت دفاع کند!
غریب بود خدا !غریب بود!
من گاهی از دل او راه به عطوفت تو می بردم.وقتی به خانه می آمدم انگار پا به دریای محبت می گذاشتم ،انگار در چشمه صفا شستشو می کردم.خستگی کجا می توانست خودی نشان دهد.اکنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم بر دوش خودم احساس می کنم.
خسته ام خدا! چقدرخسته!
فرشتگان که به قدر من فاطمه را نمی شناسند ،به اندازه من با فاطمه دوست نبودند مثل من دل در گروی عشق فاطمه نداشتند ضجه می زنند مویه می کنند تو سزاوارتری برای گریستن ای علی!که فاطمه فاطمه تو بوده است….
ای کسی که فقط پنهانکاری را فقط در دردها ومصیبت هایت بلد بودی،شوی تو کسی نیست که این رازهای سر به مهر تو را نداند برایشان در نخلستان های تاریک شب،نگریسته باشد.
ای وای از حکایت محسن،حکایت فاطمه آن در ودیوار!حکایت آن میخ های آهنین با بدن نحیف وخسته وبیمار!حکایت آن آتش با آن تن تب دار!حکایت آن دست پلید با آن گونه ورخسار!حکایت آنهمه مصیبت با این دل بی قرار!
چه صبری داشتی تو ای فاطمه! وچه صبری داری ای خدای فاطمه!
خدایا ،این کنیز توست ،این فاطمه است ،دختر پیامبر وبرگزیده تو ،دختر بهترین خلق تو،دختر زیباترین آفرینش تو.
خدایا!آنچه رهایی اش را سبب می شود بر زبانش جاری کن،برهان او را محکم گردان،درجات او را متعالی فرما واو را به پدرش برسان.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code