خبر شهادتش را درکودکی نوید دادند

در بدو تولد فرزندم که می خواستیم با اجرای مراسم و تشریفاتی برای او نام گذاری کنیم  از حاج آقا سید محمد ولائی دعوت بعمل آوردیم و ایشان نیز پذیرفتند . حاج آقا ولائی در بین صحبت های خود در رابطه با حضرت امام (ره) ایراد نمودند. از جمله تحصیلات و سفر امام به شهرستان قم و نجف بود . ایشان فرمودند : که از یاران امام زمان اولین نفری که به او کمک خواهد کرد بنام عبدالله  می باشد و این نام نیز در مورد فرزند شما صدق می کند . به طوری که پدر بزرگ عبدا… نیز در خواب دیده بود که شخصی به او می گوید :خداوند به شما نوه ای عطا خواهد کرد که نام او در این کتاب است این کتاب را بگیر و نام اورا مشخص کن و هنگامیکه در عالم خواب کتاب را باز کرد ، نام محمد و عبدا..در آن صفحه از کتاب بود و با توجه به اینکه نام پدر شهید محمد بود او نیز نام عبدا.. را برگزید .

در صحبت های بعدی که حاج آقا ولائی فرمود به نکته ای اشاره نمود و آن این بود که در سال ۴۲ حضرت امام از ایران تبعید شد . در پیام خود فرموده بودند که یاران من در شکم مادرشان هستند و این سخن بحق حضرت امام در من چنان تحولی ایجاد کرد که مرا به گریه انداخت و از ته دل آرزو می کردم که فرزندم یار و یاور حضرت امام و حافظی برای دین و قرآن باشد .در مورد دیگری که به مشهد مقدس رفته بودیم ایشان یک و نیم ساله بود که او را گم کردیم و در جستجوی او بودیم که وی را در مسجد همان محله ای که ساکن بودیم پیدا کردیم و دیدیم که در مسجد در حال نماز خواندن و به رکوع و سجود رفتن است بطوری که کامل و صحیح نمی توانستند کلمات نماز را ادا کنند ولی با این حال به رکوع و سجده می رفت و مهری در مقابل خود گذاشته بود ، سیدی ما را دید و گفت : شما در جستجوی او هستید در حالی که او در این مسجد در حال عبادت است . ادامه داد فرزندتان فردی عالمی و بزرگوار و شهید در راه خدا خواهد بود . فرزندم علاقه بخصوصی به حضرت رقیه (س) داشت و بیشتر به نوارهای عزاداری و مذهبی گوش فرا می داد . من از همان دوران کودکی فرزندانم آرزو میکردم همگی آنها شهید راه قرآن و دین اسلام باشند . وحالاآرزویم این است که دو فرزند باقی مانده ام نیز در این راه مقدس به فیض شهادت برسند . از اوایل انقلاب با خود می گفتم من که چیز قابلی ندارم که در راه انقلاب بدهم ایکاش خداوند همچون حضرت اسماعیل دو فرزندم را به عنوان قربانی در راه اسلام محمدی و قرآن در درگاه خود قبول فرماید .

به نقل از مادر شهید

شهید بسطامیان از زبان همرزمش سردارمحمد اوصانلو

۱۲سال تعلیم بخاطر درک ، در عین تعلیم ۶ سال فریاد برای عدالت ۴ سال هجرت برای رساندن فریاد و شکستن بت ها و استواری حکومت مستضعفین برادر ، نورچشم ، بنده پاک خدا ، عبدا.. ، می خواهم زندگیت را با قلم در نامه ای بنگارم ، ولی افسوس یارای نوشتن را مچ فرسوده ام از قلبم ربوده است ولی خوب کما بیش مطالبی را در حد توان و به اختصار درج میکنیم . شهید سه دوره را در زندگی پر از مهر و درد و عشق و شهادت سپری نمود . ۱۲سال آموزش یعنی ، از خانواده ، مهر و محبت را از مدرسه ، خواندن و نوشتن را ، از مسجد عبادت را ، از دنیای ماشینی زندگی را ، از بهار ، آزادی را ، از تابستان گرمای عشق را ، از پائیز درد و غم را و از زمستان سیمای زندگی بی هجرت را و کوه صلابت را و از ابر عدالت را از آب زلالی و پاکی را و از مناره های مسجد غریو فریاد لا اله الا الله را و نفی ستمگر را ، از قرآن قانون را (البته نه قانونی که ما از درک آن عاجزیم بلکه قانون تمام دنیا و آخرت را ) و از نماز حقیقت را و شاید هم جبهه را ، که لحظه ای با گونه بر خاک سائیدن و لحظه ای با چنگ زدن به درگاه حق ، سپری می شود . وبا ندای الحمد اله و با آوای قل الله احد تمامی تمامی لانه های ذلت را ، ظلم را و بتهای کفر را نفی کردن و به معبود خود رسیدن را از همه چیز و همه چیز را …

اما ۶سال فریادش ، بشریت را به تعجب وا داشت ، که چگونه انسانی با چنین شرایط سنی به جامعه بزرگ دنیا  چگونگه زیستن را و بالاتر از این چگونه مردن را بیاموزد . چرا او این چنین جهانیان را متحیر کرده است ؟ چرا تمامی ظالمان با او دشمن اند، هر که عدالت خواه است به دنبال او روان است چرا فریاد هایش را در جبهه بلند می سازد ؟که شیشه قلب تمامی مفسدان را فرو می ریزد وقلب شکسته مظلومان تاریخ را مرادش می سازد چرا چنین است ؟ آری او ابراهیم پسرش ، و صبر و دلاوری هاجر همسرش و همه را فی سبیل ا.. شناخته بود و محمد (ص) را با تمام تاریخش و آوردن مکتبش ، صبر برای وحدتش و حکومت عدالتش درک کرده بود . که عبدا.. این چنین زیست .

……………………………………….

عبدالله هیچ وقت از مبارزه با گروه های ضد انقلابی غافل نمی شد و فعالیتهای زیاد در ریشه کن کردن این عوامل خود فرو خته داشت بطوریکه چندین بار مورد تهدید آنان قرار گرفته و افراد ضد انقلاب چندین بار هم قصد ترور ایشان را داشتند ولی تصمیم آنان همیشه به یاس مبدل می شد .

همیشه اظهار میداشت که باید این جنگ را تا پیروزی نهائی و شکست  استکبار جهانی ادامه بدهیم و هیچ گونه صلح و سازشی را نباید به ملت ایران تحمیل نمایند و جنگ را یک دفاع مقدس و جنگی نابرابر میدانسته و میگفته بر هر کسی وظیفه است که از جمهوری اسلامی ایران دفاع نماید و بطوری که دوستانش اظهار می دارند موقعی که ایشان زخمی شده بود باز می گفت که باید این جنگ را ادامه دهیم.

………………………………………..

خاطره ای از شجاعت و دلیری سردار شهید عبدالله بسطامیان از زبان همرزم و همسنگر ایشان سردار  مجید ارجمند نیز درباره نحوه شهادت وی خواندنی است : پس از فتح خرمشهر درگیری هایی پیش آمد که عبدالله طی آنها شجاعت زیادی از خود نشان داد و جانفشانی زیادی کرد حتی چندین شب نخوابید تا مبادا دشمن دوباره حمله کند . بالاخره هنگامی که خستگی شدید بر او مستولی شد به دوستانش گفت : « می خواهم چند دقیقه ای استراحت کنم تا خستگی از تنم بیرون رود .» سپس سرش را روی چیز نرمی گذاشت و خوابید .صبح که از خواب بیدار شد دید سرش را روی شکم یک عراقی گذاشته است و آن عراقی از ترس اینکه مبادا تکان بخورد و کشته شود تا صبح بی حرکت مانده در حالی که می توانست با اسلحه ای که در کنار عبدالله بود او را بکشد و فرار کند . اما به خاطر ترسی که براو مستولی شده بود نتوانسته بود چنین کاری را انجام دهد . عبدالله پس از این که از خواب بیدار شد عراقی را اسیر کرده و با خود به پشت جبهه برد .عبد اله بسیار شجاع بود و از عقب نشینی از مقابل دشمن به شدت اکراه داشت .  سر انجام در ۲۴ خرداد ۱۳۶۴ در منطقه ای بین دزفول و اندیمشک به شهادت رسید . یکی از همرزمانش در مورد نحوه شهادت وی گفته است :عبد الله بسطامیان پیش از شروع عملیات به نزدم آمد و انگشترش را به من داد و گفت : این انگشتر از فردا به دردم نمی خورد . به من توصیه کرد که به بچه ها بگویید پیشانی بند ها را به پیشانی ببندند .وقتی پرسیدم که چرا چنین رفتاری می کنید؟ گفت : فردا صدام به دزفول موشک خواهد زد و من از خداوند خواسته ام آن موشک به ما اصابت کند زیرا مردم غیر نظامی که تقصیری ندارند . ۲۴ خرداد ۱۳۶۴ بود که به طرف دزفول حرکت کردند گروهی با قایق رفتند و گروهی از راه خشکی و با ماشین حرکت کردند . عبد الله از همه جلو تر بود و با عجله حرکت می کرد به نحوی که به او گفتند : تو جلو تر از ما قرار گرفته ای و این خطرناک است .

وقتی به منطقه بین دزفول و اندیمشک رسیدیم ماشین دیگری در مسیر به عبد الله برخورد کرد . راننده همراه عبد الله به نام زکریا بیات ، در دم به شهادت رسید آقای اصانلو یکی از همراهان با دیدن این صحنه خود را به عبد الله رسانده و او را در آغوش گرفت که عبد الله او را به روح پدرش قسم داد که مرا به حالت سجده رو به قبله بگذارید و آن شخص نیز چنین کرد . عبد الله در حالت سجده بیهوش شد او را به بیمارستان دزفول منتقل کردند ولی در بیمارستان به شهادت رسید .

آرامگاه او در گلزار شهدای شهرستان زنجان واقع است . بعد از شهادت عبد الله برادر وی اصغر بسطامیان نیز در عملیات کربلای ۵ در ۱۲ بهمن ۱۳۶۵ به شهادت رسید.

(شهید عبدالله بسطامیان)

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code