خاطره شب اول عملیات محرم به زبان شهید محمود سهرابی

سردارپاسدار غواص شهید محمود سهرابی معاونت غیور گروهان دوم غواص گردان حضرت علی اصغر(ع) در عملیات عاشورایی کربلای چهار و پنچ (شلمچه)
بعداز ماهها انتظار عاقبت موسم عشقبازی فرارسید و رزمندگان جان برکف و عاشق برای ترسیم حماسه ای دیگر وآغاز عملیاتی جدید به سمت خط اول دشمن حرکت نمودند ،مسافت بسیار طولانی بود و به همراه داشتن تجهیزات کامل و مهمات حسابی حرکت گردان را کند کرده بود و در نهایت هم با تاخیر به منطقه رهایی رسیدیم و درکمال سکوت پشت خاکریز بلندی موضع گرفته و منتظر دریافت رمز و دستور رهائی شدیم ، همرزمان بااینکه از پیاده روی سنگین و نفس گیر حسابی خسته و کوفته شده و از زبون افتاده بودند، اما با این وجود هیچ اصلا عین خیالشون نبود و همگی سرحال و خوشحال برای شنیدن رمز و آغاز عملیات واقعا ثانیه شماری میکردند، انگار تازه اول کار بود و و میخواستند قدرت مند و تازه نفس کاررا شروع کنند ، تقصیری هم نداشتند! آخه سه ماه فقط در مقر و چادرهای داغ و سوزانش خورده و خوابیده بودن و در کمال ناباوری هیچ ماموریت و عملیاتی را انجام نداده بودند و مدتی میشد که تو مقر همگی از این وضعیت حسابی شاکی بودند و ابراز نارضایتی میکردند، اما حالا که دیگه می دونستند تا دقایقی دیگر به قلب دشمن متجاوزگر و ظالم خواهند زد و قسمتی از خاک پاک کشور عزیزشون را آزاد خواهند کرد، همه چهره ها خندان بود و امیدوار، به هر کس نگاه میکردی خنده برلب داشت و از شدت خوشحالی مدام بااین و اون شوخی و تفریح میکرد،صحنه عجیبی بود ! انگار کلمه ترس و وحشت برصفحه دل هاش ثبت نشده بود و مرگ و فنا معنایی براشان نداشت!
خلاصه یه مدت طولانی با شور و هیجان پشت خاکریز نشستیم و چشم انتظار  فرمان حرکت شدیم ،اما هرچه گذشت خبری نشد و آسمان هم کم کم شروع کرد به نیلی شدن،داشت سحرمی شد که یهو یک خبردادند که عملیات بدلیل مسائل امنیتی عقب افتاده و به شب دیگری موکول شده !؟ باشنیدن این خبر بچه ها چنان ناراحت و دلگیر شدن که همگی زانوی غم بغل گرفته و سکوت مرگباری پشت خاکریز را فرا گرفت ، خلاصه بعد از مدتی از سوی فرماندهی دستور آمد که همونجا پشت خاکریز سنگر درست کرده و مستقربشیم و رزمندگان هم سریع با سرنیزه و کلاه هر کدام برای خود حفره ای ساخته و بعد از خواندن نمازصبح  یک به یک به خواب رفتند .
چندروزی به صورت کاملا مخفی و پنهان همونجا موندیم تا اینکه یه روز بعدازظهر واسه گردان نقشه آورده و معبرها ومحورهای عملیاتی را برامون توجیه کردند وگفتن که خودمون را آماده کنیم واسه فردا شب که حمله قراره آغازبشه ،انگاری دنیارو به بچه ها داده باشند،همگی شاد و خندان شده و دوباره جو خوشحالی و شوخی تموم گردان را فرا گرفت و همگی با عجله و شتاب مشغول تمیزکردن سلاح و کنترل مهمات شدیم .
گردان ما شامل چهارگروهان می شد که قراربود یک گروهان قبل از همه حرکت کنه و در جنگلی که بین ما و عراقیها قرار داشت،پنهان بشه و تموم روز را اونجا بمونه و شب با عملیاتی انحرافی و گیج کننده به دشمن حمله کنه وباتیراندازی وآتشبازی سنگین،حواس دشمن را پرت کنه تا گروهان های دیگه با خیال راحت از موانع و میدانهای مین رد شده و با دورزدن خطوط دفاعی دشمن ، حلقه محاصره  دور شون تشکیل بدهند .
خلاصه فردا صبح کله سحر نیروهای گروهان اشرفی اصفهانی در میان تکیبر و صلوات بچه ها به طرف جنگل  مورد نظر حرکت کردن و ماهم بعدارظهر همون روز نزدیکی های ساعت ۷ حرکت کرده و آرام آرام خودمون را به خط اول دشمن رسانده و آماده دریافت رمزعملیات و دستور حرکت شدیم، آه !؟ چه بگویم از آن شب که شب حمله بود و جشن حنابندان عاشقان شهادت . انگار نه انگار که داشتن به سمت مرگ و نیستی می رفتند ، همه شاد و خرامان  همدیگر را در آغوش می گرفتند و با لبخند و گریه از هم حلالیت می طلبیند، یکی از بچه ها چنان با حرارت و خوشحالی تک تک بچه ها را بغل می کرد و میبوسید و ازشون حلالیت می طلبید که رفتار سراسر عشقش واقعا دیدنی و غیرقابل توصیف بود و سرانجام هم به آرزوش رسید تو همین عملیات به شهادت رسید .
عالمی بود شب عملیات عده ای دعای توسل می خواندند و عده ای دیگر مشغول خواندن نماز شهادت و نماز شکر ….. بودند، گروهی یواش و آهسته نوحه میگفتن و سینه میزدند و گروهی اشک میریختن و در این میان عده ای هم بودن که همش با یکدیگر شوخی می کردند و می خندیدن .
بچه ها به شوخی به هم می گفتند اگر پیش خدا رفتید پشت در بهشت بست بنشینید و تا ما را شفاعت نکردید نروید ، و یا برای من هم توی بهشت یک چند متری زمین نگه دار و ……

(از راست سید داود طاهری-شهید محمود سهرابی-جلال معبودی-سردار محمد اوصانلو)

خلاصه دستور حرکت صادر شد و شروع به پیشروی به سمت خطوط عراقی ها کردیم ، بعداز مدتی پیاده روی به یک جاده شنی رسیدیم ودر پناه کناره بلند آن  به پیشروی خود ادامه دادیم تا اینکه بعداز مدتی به رودخانه ای عریض و پرآب رسیدیم و بنا به دستور داخل آب شدیم تا ازش عبورکنیم ، عمق آب در وسطهای رودخانه اونقدر زیاد بود که آب تا گردن مون میرسید و بعضی از بچه ها که شنا بلد نبودن حسابی سر و صدا راه انداخته بودند، خلاصه با هر زحمت و سختی بود از رودخانه عبور کرده و به راه خود ادامه دادیم،هوا شدیدا سرد بود و ماهم که کاملا خیس شده بودیم  از شدت سرما هی می لرزیدیم و دندانهایمان بی اختیار بهم میخورد و صدا میکرد، اما با این وجود چون میدونستم که داریم میریم که دمار،از روزگار مزدوران متجاوز عراقی دربیاریم و برای اسلام و امام عزیزمون  افتخار بیافرینیم همگی خوشحال و راضی بودیم  .
عاقبت بعد از پشت سرگذاشتن یه میدان بزرگ مین که وسعت زیادی هم داشت و توسط برادران تخریبچی لشگر خنثی شده بود، نزدیکی های ساعت ۸ شب به پایین تپه ای رسیدیم که خط اول دشمن محسوب می شد و یک تپه بلند و خاکی بود که هیچ پناهگاهی هم نداشت، خلاصه کنار موانع و میدان مینی که پایین تپه بود، مستقرشدیم و بچه های تخریبچی باعجله و شتاب مشغول خنثی کردن و برداشتن موانع شدند تا معبری برای عبورمان بازکنند، دشمن زبون آنقدر از حمله رزمندگان و غافلگیری خوف داشت که مقابل خاکریز شو به جنگلی از سیم خاردار و مین و بشکه های انفجاری تبدیل کرده بود و به هر طرف که نگاه می کردی فقط تله بود و انواع سیم خاردارهای حلقوی و ضربدری ، خلاصه در کمال سکوت و با شور و هیجان ناظر کار بچه های تخریب بودیم و با دقت حرکت شون را زیرنظرداشتیم که یکدفعه انفجاری درست وسط میدان رخ داد و در میان آتش و دود چند نفر از تخریبچی ها به این طرف و اون طرف پرت شده و زخمی و شهید شدن و همین امر هم باعث شد که عراقها از عملیات باخبر بشن و منطقه را به جهنمی سوزان بدل کنند، خلاصه آتشبازی سنگین دشمن آغاز شد و در عرض چند دقیقه چنان آتشی از زمین و آسمون به سرمون ریخت که همه بچه ها زمین گیر شده و گردان کنار میدان مین متوقف شد، درست زیرپای عراقی ها بودیم و اونا هم که از قبل آماده مقابله با حمله بودند ، هرکدام پشت تیرباری یا ضدهوایی که قبلا بالای تپه کار گذشته بودند،نشسته و با خیال راحت مشغول قتل و عام رزمندگان بودند،کم کم اوضاع بقدری بحرانی و خطرناک شد که عده ای از بچه ها به دنبال سنگر و جان پناه آواره و سرگردان دشت صاف شدند و سازمان رزمی گردان کاملا ازهم پاشید و همه نیروها آشفته و نگران وسط میدان پراکنده شدند ، خلاصه کار بجایی رسید که فرمانده گردان برای عقب نشینی از قرارگاه فرماندهی کسب تکلیف نمود و دستور آمد که باید به هر طریق ممکن از میدان مین عبور کرده و خط دشمن را بشکنیم .
با اینکه بنیان گردان بهم ریخته و آشفتگی همه جا را در فراگرفته بود، سریع و بدون درنگ عده ای از بچه های غیور و جان برکف پیشقدم شده و در اوج ایثارو ازجان گذشتگی وارد میدان مین شدند و با رفتن روی مین ها و قربانی کردن خود راه را برای عبور دیگر رزمندگان باز نمودند و بچه ها هم با دیدن آن همه فداکاری و گذشت به هیجان آمده و در زیر بارانی از گلوله و ترکش با قدرت و شجاعت مثال زدنی به قلب خاکریز دشمن زده و در عرض چند دقیقه با نبردی نزدیک و تن به تن، تپه و خاکریز اول دشمن را تصرف کرده و صدای تکبیر پیروزی منطقه رو فراگرفت و به این ترتیب در مرحله اول عملیات محرم که با رمز مبارک یا زینب (س) در ساعت ۱۰/۸ شروع شد نیروهای اسلام توانستند با اتکا به الله و جانفشانی بچه هایی که روی مین رفتند به اهداف پیش بینی شده خود دست یافته و قلب امام و ملت را شاد کنند .
( یادت گرامی ای خستگی ناپذیر جبهه ها )

عاشقان را از جمالش، روز بازار امشب است

لیله القدری که می‌گویند پندار امشب است

حلقه‌ها، بین بسته، جانها ، گرد رخسارش چو زلف

 قدسیان را نیز گویی روز بازار ، امشب است      

 امداهای غیبی خداوند کریم در عملیات محرم از زبان شهید محمود سهرابی :

همان شب که قرار بود عملیات شروع بشه، یه ابر سیاه و بزرگ در آسمان منطقه پدیدار شد و نم نم به طرف خطوط عراقی ها رفت و آن قسمت از منطقه را که قرار بود عملیات بشه ، طوری سیاه و تاریک کرد که ما راحت تونستیم تا ده متری مواضع عراقی ها پیش بریم و از طرفی هم قبل از آغاز عملیات چنان باران تند و سختی سر عراقی ها ریخت که دشمن فکر کرد، حمله در آن وضعیت غیرممکنه و دستور به لغو آماده باش نیروهاش داد و با اینکار حسابی به موفقیت و پیروزی ما کمک شد .

هر که سر گشته چوگان سر زلف تو شد

به سر کوی تو، چون گوی ، بجان می‌گردد
 

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code