حاجی تمام عشقش سپاه بود و امام

حاجی طهماسب عاشق سپاه بودخاطره­ای از شهید حاج طهماسب نوروزی توسط همسر شهید

می ­خواهم از حاج­ آقا برایتان بنویسم، از حاج طهماسب البته گوش ه­ای از زندگیش را، آن قسمتی که خیلی زیبا بود، شاید نه برای ما بلکه برای خودش و خدایش. آن موقع ­ها، گوش مان به رادیو بود، تا ببینیم راجع به امام چه می­ گویند:

 دلمان می­خواست صدای گوینده رادیو شاد باشد و خبر از سلامتی امام بدهد. آری امام بیمار بود و رادیو هم مدام خبر از حال بد ایشان می­ داد.

ناراحتی در وجودمان چنگ انداخته بود، می­ رفتیم مسجد و برای اما دعا می ­کردیم شاید تنها کاری که از دست مان برمی­ آمد.

آن روز خانه مادرم بودم، یک ساعتی نشستم و بعد بلند شدم تا بیایم به منزل خودمان. نزدیک خانه که شدم دیدم بالای در خانه با پرچم سیاهی تزئین شده است! خدایا چه شده! دلم آشوب شد، با هزار فکر و خیال و ناراحتی رفتم تو، راستش می­ ترسیدم برای حاجی اتفاقی افتاده باشد. آخر حاجی ما پاسدار بود، از همان اوایل تأسیس سپاه، حاجی بود و سپاه. تمام عشقش سپاه بود و امام.

و الان هم می­ترسیدم، به همان خواسته قلبی که داشت رسیده باشد. پدرشوهرم گریه می­ کرد، بدتر شدم با دلهره پرسیدم: عمو طوری شده؟ گفت: آری امام فوت کرده است.

چه فکر می­ کردم و چه شد، شاید فکر نمی­ کردیم آن رادمرد الهی از بینمان برود. انگار آب داغی را به روی سرم ریختند.

 توی اتاق خودمان رفتم ، حاجی با پوتین دراز کشیده بود و چادر سیاه مرا هم رویش انداخته بود. خیلی گریه می­ کرد. بهترین کاری که توانستم انجام بدهم این بود که حرفی نزنم. حاجی خیلی دلش بد بود. حق هم داشت؛ همه فکر و ذکرش امام بود و حالا مثل این بود که تمام دنیایش را از دست داده باشد.

۴ روز گذشت، ۴روزی که حاجی با هیچ­کس حرف نمی­زد دیگر حال و حوصله سابق را نداشت دیگر آن خنده و روی گشاده از صورتش پر کشیده بود.

۲ روز از این ۴ روز را حاجی توی مسجد بود و در مسجد می­خوابید. تا اینکه روز پنجم حاجی­ گوسفندی خرید و آورد برای تهیه شام و مراسم عزاداری امام قربانی کرد. برای شادی روح امام شام دادیم و تمامی اهل روستا را هم دعوت کردیم. مردم بعد از شام عزاداری کرده بودند و حاجی هم مداحی کرده بود. آخر حاجی مداح اهل بیت سلام ­الله­ علیهم بودند و صدایشان زینت­بخش مراسمات روستایمان در شهادت­ ها بود.

حاجی آن­قدر نوحه خوانده بود و به سینه زده بود که بیهوش افتاده بود. او را بیرون از مسجد آورده بودند و آب از چاه بیرون می­ کشیدند و به سر و رویش می­ ریختند. ولی به هوش نیامده بود. البته ما این چیزها را بعدا از دیگران شنیدیم.

ما خودمان در منزل بودیم که دیدیم حاجی را آوردند، حاجی بیهوش بود و ۲۰ دقیقه بعد به هوش آمد. پرسید کجاست؟ و گفتیم: هیچی، چیزی نشده. رختخواب حاجی را انداختم و حاجی رفت و خوابید. فردای آن روز، حاجی گفت بچه­ها را بیاور می­خواهم با آن­ها بازی کنم. اولین بار بود بعد از امام حال حاجی بهتر می­شد. بچه ­ها بیرون از خانه مشغول بازی بودند رفتم و خانه آوردم شان.

حاجی و بچه ­ها بازی می­ کردند، حاجی چهار دست­ و پا  خوابیده بود و بچه­ ها را روی خودش سوار می­ کرد و راه می ­برد بچه­ ها هم از خنده غش می ­رفتند. صدای حاجی و بچه­ها اتاق را گرفته بود.

دو ساعتی با هم بازی کردند. حاجی برای گرفتن وضو بلند شد و به بچه ­ها هم گفت که برای خواندن نماز وضو بگیرند.

حاجی به نماز ایستاد و بچه­ ها هم پشت سرش نماز خواندند.

بعد از نماز حاج آقا بچه ­ها را جمع کرد واز آن­ها خواست تا حجاب خودشان را رعایت کنند و به آن­ها گفت بدون چادر و روسری بیرون نروند.

بچه ­ها هم همگی حواس شان به حاجی بود. حاجی خیلی با بچه ­ها حرف زده بود. بعد از مدتی که بیرون از اتاق بودم رفتم داخل اتاق. صحنه­ ی جالبی را دیدم؛ حاجی خوابیده بود، سنبل دختر بزرگ مان روی سینه حاجی خوابش برده بود. معصومه دختر دوم مان سمت راست و فدک سمت چپ.

با اینکه هر سه فرزندمان دختر بودند حاجی هیچ­ وقت ناراحت نمی­ شد. حتی با وجودی که، متوجه شدیم معصومه توانایی حرکت محدودی دارد باز خدا را شکر کرد و گفت شاید مصلحتی بوده و همیشه هم می ­گفت اگر برای من اتفاقی افتاد معصومه را تنها نگذار.

سنبل را از روی سینه حاجی برداشتم و ملحفه را به رویشان کشیدم.

غروب بود که حاجی بیدار شد و رفت وضو گرفت و آمد، صدای رادیو را بلند کرد. حاجی همیشه دوست داشت موقع اذان صدای رادیو را بلند کند. به صدای رادیو بچه­ ها هم بلند شدند آن­ها هم رفتند و وضو گرفتند. این را هم اضافه کنم، حاجی خیلی مقید به نماز بود. آن موقع­ ها هم که تازه ازدواج کرده بودیم هر وقت که از جبهه می­ آمد می­گفت نمازتان را حتما بخوانید. و می­ گفت من جلو می ­ایستم تو هم پشت سرم بایست و نماز بخوان.! می­ گفت نماز شب بخوانید و خودش هم می­ خواند.

خلاصه، حاجی نماز خواند و بچه­ ها هم پشت سرش نماز خواندند. البته بچه­ ها خیلی کوچک بودند ولی حاجی دوست داشت آن­ها این کار را انجام دهند تا بعدها راحت­تر مسائل مذهبی را انجام دهند.

شام حاضر بود و همگی با هم شام خوردیم، آخرین شام خانوادگی. بعد از شام کسی خوابش نمی­ آمد، عموی بچه ­ها هم منزل ما بودند. بچه ­ها تا ساعت ۱۲ با پدر و عموی شان بازی کردند و بعد از رفتن عموی شان، آن­ها هم کم­کم خوابیدند.

حاجی شروع کرد به حرف زدن. نمی­دانم می­ دانست که دیگر همدیگر را نخواهیم دید، نمی­ دانم؛ می ­دانست که دیگر در این دنیای خاکی نخواهد بود تا حرف­هایش را زمانی دیگر بگوید.

حاجی گفت: به بچه­ ها نگو که من رفته­ ام، اگر هم شهید شدم به آن­ها بگو بابایتان رفته پیش امام.

می­ دانید، حاجی عاشق شهادت بود، آخرای جنگ که شد، آمد خانه و با گریه به مادرش­ گفت مادر تو اگر به من شیر حلال دادی، بایستی من شهید ­شوم. همه دوستانم شهید شده ­اند و من مانده­ام.

آن شب هم یک دفعه برگشت و به من گفت: اگر یک چیزی بگویم ناراحت نمی­شوی؟ گفتم: نمی­دانم حالا بگو.

گفت: اگر من شهید شدم دلم می­ خواهد با دوست و دشمن طوری رفتار کنی که در شأن تو باشد، دلم می­ خواهد بعد از من بدون شوهر نمانی  و ازدواج کنی اما با حزب­الهی ازدواج کن با دشمن من ازدواج نکن که منظورش ازدواج با دشمنان انقلاب بود.

سنگینی حرف­ های حاجی را نمی­توانستم تحمل کنم، گریه تنها راه بود تا شاید اندکی از بار سنگین ترس از غم جدایی، کم کنم.

آن شب هم گذشت تا ساعت ۲ حرف زد و بعد خوابید.

 صبح ساعت ۵ مرا برای نماز بیدار کرد. برای اینکه سنبل متوجه رفتن پدرش نشود، بیدارش نکردیم. اما موقع خوردن صبحانه بودیم که دیدیم بچه ­ها آمدند. حاجی از سنبل پرسید: برای چه بیدار شدی؟

سنبل گفت: می­ دانستم شما می­ خواهی بروی!! نمی­دانم چطور می­دانست. همه چیز آماده بود، حاجی داشت می­ رفت. پدر حاجی او را از زیر قرآن رد می­ کرد. همه چیز با دفعات قبل فرق می­کرد. پدر و مادر حاجی گریه می­ کردند. فدک دختر سوم مان رفت و محکم پاهای پدرش را چسبید. و ول نمی­ کرد. به دلم برات شده بود که این­ دفعه اتفاقی برای حاجی می­ افتد!.

نمی­دانم! شاید فدک، که حاجی بخاطر مظلومیت حضرت زهرا سلام ­الله ­علیها، اسمش را فدک گذاشته بود. می­ دانست دیگر حاجی نخواهد آمد و می­ خواست مانع از رفتن پدر شود. نمی­ دانم!

حاجی گفت: بیا و این بچه را بردار! رفتم فدک را گرفتم و آوردم. حاجی رفت اما چه رفتنی! انگار دل­ های ما را نیز برد.

۲ ماه بعد نام ه­ای از حاجی رسید که خواسته بود نتیجه امتحانات سنبل را برایش بنویسم. کمی بعد از رسیدن نامه؛ زمانی که منتظر برگشت حاجی بودیم حاجی برگشت؛ اما برگشتنی که با هر دفعه فرق داشت. برگشتنی که خودش و خدایش می­خواست.

حاجی شهید شده بود و چشمانمان را به انتظار گذارد. انتظاری دور و دور…!

انتظار حاجی به پایان رسید، انتظار وصل خداوند و حالا انتظار ما دنیایی­ ها شروع شد.

انتظار برگشتن رادمردانی از دیار عشق به خدا، از دیار ایثار و مهر، تا بار دیگر شاهد قامت بلندشان باشیم. اما افسوس که این انتظار بی ­پاسخ ماند!

 

 

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code