حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

پنج شنبه, ۱۰ آذر , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 5988 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 362×
جنگ که تمام شد درسم را ادامه می دهم
0

نفس نفس می زد. در را که باز کردم به داخل خانه آمد. رنگ به چهره نداشت. با اشاره ی من داخل زیرزمین مخفی شد. گاردی ها دنبالش بودند. پشت در نشستم. مارموهای ساواک ۵-۴ساعت داخل کوچه بودند. چند خانه را هم گشتند اما به خانه ما نیامدند. فقط داخل کوچه راه می رفتند و […]

پ
پ

نفس نفس می زد. در را که باز کردم به داخل خانه آمد. رنگ به چهره نداشت. با اشاره ی من داخل زیرزمین مخفی شد. گاردی ها دنبالش بودند. پشت در نشستم. مارموهای ساواک ۵-۴ساعت داخل کوچه بودند. چند خانه را هم گشتند اما به خانه ما نیامدند. فقط داخل کوچه راه می رفتند و پشت بام ها را نگاه می کردند. از سوراخ در نگاه می کردم. او تمام مدت داخل زیرزمین بود. از رفتن گاردی ها که مطمئن شدم به او گفتم، با ادب و احترام تشکر کرد و رفت.

-از جبهه که آمد خبر قبولی اش در دانشگاه را به او دادیم. رشته ی پزشکی دانشگاه تهران که آرزوی خیلی ها بود. یکی از دوستانش گفت: شما وظیفه ات را انجام داده ای. حالا دیگر نوبت درس است. اما محمدمسعود با قاطعیت به او گفت: تا وقتی جبهه و جنگ هست، ما هم هستیم. جنگ که تمام شد درسم را می خوانم. به قدری محکم و قاطع حرف زد که ما نتوانستیم چیزی بگوییم. از دانشگاه مرخصی گرفت و دوباره به جبهه برگشت.

-از او پرسیدم خوزستان خیلی گرم است. اذیت نمی شوید؟ نگاهم کرد و گفت: تا وقتی اونجا (جبهه) نباشید و همه چیز رو از نزدیک نبیند متوجه شرایط نمی شوید. گرمای آنجا دیوانه کننده است. آب در تانکرها می جوشد. اما همان گرمای دیوانه کننده هم در جبهه ها مقدس است، و بدون این تفکر، انگیزه ای برای جنگ و شهادت نمی ماند. من از خنکی کوهستانی شهر خودم به گرمای سوزان آن جا که می روم و قلبم پر از شادی است چرا که هدف من مقدس است.

-عملیات نصر۷، قیامتی برپا شده بود. شدت آتش دشمن مجال فکر کردن و تصمیم گرفتن را از آدم می گرفت. همه در تکاپو بودند. محمدمسعود بیسیم چی فرمانده بود. اما در آن شرایط که همین طور آتش بر سر بچه ها می ریخت، بیسیم به کار نمی آمد. او بیسیم را روی زمین گذاشت و اسلحه ی شهیدی را برداشت و با شهید منصور سودی به قلب دشمن زد.

-فقیر نابینایی بود که گاهی به در خانه مان مراجعه می کرد. یکبار بعد از شهادت محمدمسعود به در خانه ی ما آمد. دیگر گدایی نمی کرد. چشمانش هم خوب شده بود. او از پسرم حرف می زد و می گفت که محمدمسعود او را به دکتر برده و با هزینه ی خودش چشمان او را عمل کرده ….

او حرف می زد و من مات و متحیر او را نگاه می کردم. پسرم حتی به من که مادرش بودم چیزی نگفته بود که مبادا ذره ای ریا در کارش باشد.

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.