ثانیه های سوگوار

«عربى هستم و مى خواهم با رسول خدا صلى الله علیه و آله ملاقات کنم…» و این سومین بار بود که همین جواب از پس در، در پاسخ پرسش فاطمه علیهاالسلام که با حزن مى پرسید «کیست در را مى کوبد؟» به گوش مى رسید. زهرا علیهاالسلام مى خواست این بار نیز بیمارى رسول خدا صلى الله علیه و آله و حال ناگوارش را یادآور شود و از باز کردن در، امتناع کند؛ صداى رسول خدا صلى الله علیه و آله ، لرزه بر اندامش افکند: «زهرا جان! این کوبنده در، برادرم عزرائیل است که براى قبض روح من آمده و او جز این خانه، بر در هیچ خانه اى اذن ورود نمى گیرد…» اشک هاى زهرا علیهاالسلام بى اختیار جارى مى شود؛ در گوشه اى مى نشیند… .
لرزش شانه هاى او کافى است تا حسن و حسین علیهماالسلام ، اندوه مادر را دریابند. خود را روى سینه پیامبر مى اندازند و سخت مى گریند.
ـ نه على جان! ایشان را از روى سینه ام برندار که با بودنشان، راحت تر کوچ خواهم کرد.
و چیزى نگذشت که دیگر کلامى از آن دردانه هستى به گوش نرسید.
على مرتضى علیه السلام با چشمانى پر اشک، سر رسول خدا صلى الله علیه و آله را به دامن گرفته، زیر لب مى گوید: «اِنّا للّه ِ وَ اِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛ اى حبیب قلب هاى ما! با رفتنت مصیبتى بر ما وارد شده و چه عظیم است مصیبت تو…!
آن سوتر، حسن و حسین علیهماالسلام ، صورت بر سینه رسول خدا صلى الله علیه و آله گذارده، بى اختیار اشک مى ریزند.
ملائک، بر سر و سینه زنان، در اطراف حجره محقر رسول خدا صلى الله علیه و آله طواف مى کنند و به فاطمه که غریبانه در گوشه اى اشک مى ریزد، تسلیت مى گویند.
*على، چشم به راه مانده
از خانه ها، صداى اندوه مى آید و مردى که مست نیست، راه را بر گریه و شیون مى بندد و دیوانه وار شمشیر مى چرخاند که پیامبر چون موسى علیه السلام نزد پروردگارش رفته و باز نخواهد گشت. کلمات، بند آمده اند و مرد مى خروشد و شمشیر مى چرخاند، تا اینکه کسى بر سرش فریاد مى زند: آرام باش. «محمد صلى الله علیه و آله پیامبرى است که پیش از او، پیامبرانى آمده اند و رفته اند؛ آیا هرگاه بمیرد یا کشته شود، عقب گرد مى کنید؟»
دیگر تردیدى باقى نمانده است و دلى نیست که نسوخته باشد.
على علیه السلام همچنان چشم به راه مانده است تا کسى فارغ از دنیا، بیاید و او را در امر پیامبر مشایعت کند.
تنها تو مى دانى
زهرا جان! در فراق پدر مى گریى و هنگامه ابرى چشمانت، شهر را بر هم زده است؛ بگذار این به خواب رفتگان بخوابند!
زهرا جان! تمام سوره ها نازل شدند و اینان از خواب سنگین جهالت برنخاستند و اگر نبود این چنین، تشت خاکستر بر فرق علت آفرینش نمى ریختند. تنها تو مى دانى که محمد که بود؛ امتزاج بصیرت و شمشیر، بى تکلّف و لطیف مثل نسیم؛ لبریز از تحمل کوچه هاى سنگ باران و شکنجه یاران، لبریز از غمى همیشگى و پنهان و روحى بى کران، پر از عطر اذان و ضربه هاى خزان، سوره سرخ ایثار و آیه سبز بهار.

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code