تو قبول شدی

جواد سر زده آمد. نشست و چای برایش آوردم. گفت آمده ام خداحافظی. می روم جبهه. دستانم را دور گردنش حلقه کردم. می خواستم ببوسمش ولی گریه ام گرفت. جواد که دید اوضاع بی ریخت است شوخی کردن هایش را شروع کرد تا فضا را عوض کند.گفت: بیا ! حالا شد فیلم هندی.

می خندید و لطیفه تعریف می کرد. من هم در میان گریه هایم یکهو خنده ام می گرفت. اما خیلی زود یاد رفتنش می افتادم و دوباره گریه می کردم. نمی دانستم بازهم او را می بینم یا نه. از زیر قرآن رد شدم. در دلم گقتم خدایا برادرم را به تو سپردم. خداحافظی کرد و راهی شد. پشت سرش آب پاشیدم و رفتنش را نگاه کردم. دیگر کاملا دور شده بود…

بعد از عملیات مرصاد بود که خبر شهادتش را شنیدیم. باورم نمی شد جواد را از دست داده باشیم. یاد حرفش افتادم که از من پرسید: جواب امتحانم اومده؟

خیره شده بودم به چهره اش که با چشمان بسته درون تابوت آرام خوابیده بود. همان طور که اشک می ریختم گفتم: جواد جان بلند شو! جواب امتحانت اومده. تو قبول شدی!

راوی: اکرم سلیمی خواهر شهید جواد سلیمی

برگرفته از کتاب حنای جنگ به قلم مهسا سیفی

 

 

قبلی «
بعدی »

۱ دیدگاه

  1. شهید جواد سلیمی تا زنده بود از خروج آرد سهمیه بصورت قاچاق از روستای گوزلدره به بیرون برای فروختن با قیمت گزاف جلوگیری کرد و خودی و غریبه سرش نمی شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code