حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6312 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
تفریح در لشکر، سختی در جزیره
2

عملیات خیبر شروع شده بود. من و تعدادی از دوستان رزمنده،  برای تفریح و سرگرمی مشغول یک بازی محلی بودیم. یک دفعه، من دیدم برادر حسن باقری با تویوتا آمد. من زود دستم را روی صورتم گرفتم تا نبیند. او هم به روی خودش نیاورد. چندتا بوق زد تا دوستان متفرق شوند. در تاریخ ۱۳۶۲/۱۲/۰۶ […]

پ
پ

عملیات خیبر شروع شده بود. من و تعدادی از دوستان رزمنده،  برای تفریح و سرگرمی مشغول یک بازی محلی بودیم. یک دفعه، من دیدم برادر حسن باقری با تویوتا آمد. من زود دستم را روی صورتم گرفتم تا نبیند. او هم به روی خودش نیاورد. چندتا بوق زد تا دوستان متفرق شوند.

در تاریخ ۱۳۶۲/۱۲/۰۶ نزدیک ظهر، ما را سوار قایق ها کردند تا به جزیره ی مجنون اعزام شویم.

نیروهای ما شب در جزیره مستقر بودند. هوا در حال روشن شدن بود. بهرام حیدری من را بیدار کرد و گفت: داوود بلند شو. شیطون گولت نزنه؟ نماز صبح رو بخون.

من رفتم وضو گرفتم و برگشتم. بهرام حیدری، یکدست لباس نوی سپاه پوشیده بود. مثل اینکه تازه از اتو شویی گرفته بود. تعجبم از این بود که لباس را چطوری به آنجا آورده بود.

او قنوت گرفته بود و من نمازم را شروع کردم و طبق معمول، نمازم را به پایان بردم. حیدری هنوز قنوتش را تمام نکرده بود.

از قلب من گذشت و با خودم گفتم: چقدر چهره اش نورانی است. فکر می کنم این شهید بشه. بچه ها گفتند: الآن هواپیماهای بعثی پیدا میشن. همان لحظه، یکی از همواپیماها به طرف ما و نیزارهای اطراف شیرجه زد. برادر محمد مصطفوی از توی سنگر با آر پی جی به هواپیما شلیک کرد، ولی به او نخورد. من از ترس اینکه مبادا هواپیما به من برخورد کند، خودم را چسباندم.

صدای وحشتناک انفجارها و شلیک گلوله ها، گوش آدم را کر می کرد. ما بعد از حمله ی هواپیماها، صبحانه خوردیم و حرکت کردیم.

بیشتر رزمندگان گردان ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) زنجان در جزیره ی مجنون اسیر و مفقود و شهید شدند.

مدتی در جاده ای که اطرافش آب و نیزار بود، راه رفتیم. هر لحظه خمپاره ای می افتاد و یکی دو نفر شهید و مجروح می شدند. ما به راه خودمان ادامه می دادیم و جلوتر می رفتیم.

به خاطر آتش سنگین دشمن نمی شد بیشتر جلو رفت. بعثی ها با تانک ها و نفربرهایشان به طرف ما می آمدند و ما هم به طرف آن ها شلیک می کردیم.

فرمانده ما برادر حسن باقری، از داخل کانال بیرون آمد و با تیربار به طرف آنها تیراندازی می کرد. او فریاد می کشید: این پدرسوخته ها رو بکشین.

معاون گردانمان علی مولایی، با قرائت آیاتی از قرآن، به ما روحیه می داد و می گفت: اصلا نترسین. مقاومت کنین.

روای: داود ژاله محرابی، برگرفته از کتاب پا به پای جنگ، به قلم مسعود بابازاده

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.