تا آسمان هفتم

به بهانه عروج پیکر پاک شهید مسعود منتجبی

مسعود جان همه شهر خبر از آمدن تو می دهد. عطر تو پیچیده همه جا. روزی که جبهه رفتن را به زیارت امام رضا ترجیح دادی و زیارت را گذاشتی برای روزهای بعد جنگ؛ خیال نمی کردیم این دوری و چشم انتظاری ۳۸ سال طول بکشد . چه تقارن خوبی شد آمدن تو در روزی که شهادت امام رضاست. خودت قول دادی که عملیات تمام شود برای پابوسی امام رضا می آیی. حالا همه بی دل و بیقرار آمدنت هستیم. عطر تو  و عطر رضوی عجیب حال مان را خوب می کند. 

چشم همه همه روشن

خوش آمدی مسافرم

***

مسعود منتجبی فرزند مشهود و رشیده کاویان فرد دی ماه سال ۱۳۴۳ در شهرستان زنجان به دنیا آمد. مشهود تحصیلات ابتدایی را در دبیرستان توفیق به پایان برد و پس از اتمام دوره راهنمایی مقطع متوسطه را در دبیرستان دکتر شریعتی ادامه داد. از کودکی در جلسات و هیئت های مذهبی شرکت می کرد و در هیئت حضرت زینب کبری(س) که صبح های جمعه برگزار می شد فعالانه شرکت داشت. مسعود به عنوان بسیجی به مناطق جنگی جنوب و غرب می رفت و هر دفعه بیش از ۴ ماه در آنجا می ماند.
پدرش نقل می کرد: چند روز قبل از اعزام مسعود به جبهه تصمیم داشتیم به زیارت امام رضا(ع) برویم. به مسعود گفتم که تو هم بیا با ما برویم ؛ اما مسعود نیامد. حضور درعملیات برایش مهم بود به همین خاطر رفتن به جبهه را ترجیح داد و زیارت را به بعد از مرخصی موکول کرد.
آخرین باربرای آزادی خرمشهر راهی مناطق عملیاتی شد و در عملیات بیت المقدس حضور داشت و در شلمچه مفقودالاثر شد.
در فرازی از یادداشت هایش نوشته بود:
همیشه و در همه حال یاد خدا کنید و بدانید به یاد شماست و پیرو ولایت فقیه باشید و بیشتر قرآن بخوانید تا دل هایتان آرامش داشته باشد.

***

شهید مسعود منتجبی

مسعود شهید شده بود اما خبری از او نداشتیم؛ جسدش را پیدا نکرده بودند و بعنوان مفقودالاثراعلام شده بود. هرکدام از همرزمانش که به دیدن مان می آمدند نحوه شهادت و یا اسیر شدنش را را طور دیگری تعریف می کردند.
از اینکه نمی دانستم مسعودم کجاست و چه بلایی سر او آمده دل آشوب و بلاتکلیف بودم. غم به دلم چنگ می زد و کاری از دست بر نمی آمد جز پناه بردن به خدا.
خیلی بی تابی می کردم تا اینکه شبی او را در خواب دیدم
پرسیدم: مسعود جان من دیگر جان به لب شدم. پس تو کجایی؟ چرا خبری از تو نیست؟
گفت: مادر من در آسمان هفتم هستم. نمی توانید مرا پیدا کنید به دنبالم نگردید.
بعد از این خواب مطمئن شدم که مسعود شهید شده.

یک روز بعدظهردر خانه تنها بودم. وضوگرفتم و برای حضرت زینب (س) دو رکعت نمازهدیه خواندم. هنوز سرسجاده بودم و ذکرتسبیحات حضرت زهرا(س) را می گفتم. دیدم یک خانم محجبه با چهره ای بسیار نورانی از پله ها بالا آمد. یک لحظه دیدم مسعود در آغوش آن خانم است. او مسعود را پیش من آورد و گفت: این هم پسرت که بیقرار دیدنش بودی. وقتی چشمم به مسعود افتاد دیدم دارد لبخند می زند اما تنش پرازخون بود.
پرسیدم: مسعود این خانم که تو را آورده کیست؟
گفت: مادرایشان حضرت زینب کبری(س) هستند.
وقتی این کلمه را گفت: به یکباره هر دویشان از جلوی چشمم غیب شدند و دیگر ندیدمشان.
راوی:مادر شهید مسعود منتجبی

 

 

شهید مسعود منتجبی

شهید مسعود منتجبی

دستخط شهید مسعود منتجبی

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code