بوی بهشت می آمد

چشمانم هنوز گرم خواب نشده بود که داوود به خانه رسید. با دیدنش از جایم بلندشدم.سلام کردم. با ناراحتی نگاهم کرد. بعه آرامی جواب سلامم را پس داد. مثل همیشه نبود. با خودم فکر می کردم که حتما اتفاق مهمی افتاده که داود را با ان روح بزرگش آزرده. از پشت پنجره به سمت حیاط اشاره کرد و گفت:« توی اتاق دراز کشیدی اون وقت مادر داره توی سرما لباس میشوره.»
مکثی کرد و ادامه داد:« مگه سفارش نکرده بودم توی کارهای خونه کمکش کنی»؟
با شنیدن آن حرف آب دهانم را به زحمت قورت دادم. از خجالت آب شدم. نه روی رفتن به حیاط را داشتم و نه دل ملندن در اتاق را.
تا چند روز برخورد داود با من سنگین بود. انگار که من را نمی شناخت. سه روز بعد وقتی به منطقه اعزام می شد با همه خداحافظی کرد. من گوشه ای ایستاده بودم و نگاهش می کردم. غرورم اجازه نمی داد به سمتش بروم. شاید هم ابهت داود بود که پاهایم را سست کرده بود. نگاهی بهمن کرد و بدون اینکه حرفی بزند رفت.
هر روز دلتنگی ام برای ندیدنش بیشتر می شد.روزها را می شمردم تا بیاید.
روزی پست چی نامه ای از داوود برایمان آورد. با آن دستخط زیبا اسم تک تک اعضای خانواده را نوشته بود. آخرین بند از نامه برای من بود. با دیدن اسم خودم قند توی دلم آب شد. انگار که دنیا را به من داده باشند. فهمیدم که چقدر دوستم دارد و مرا بخشیده.
روزی که به مرخضی آمد یک دل سیر در بغلش گریه کردم. آن شب یکی از بهترین شب های عمرم بود.

******

با صدای زنگ در از جا بلند شدم. همسایه بود. چشمانش از خوشحالی برق می زد. می گفت تلویزیون برنامه ای در مورد یکی از معروف ترین خواننده های زن پخش می کند. از ما خواست تا به خانه آنها برویم و برنامه را تماشا کنیم.
من و خواهرم با عجله به سمت خانه همسایه رفتیم. جلوی تلویزیون میخکوب نشستیم و محو تماشا شدیم. ساعتی بعد که به خانه برگشتیم با ذوق زیادی بلند به همه سلام دادیم. داوود که روی پله حیاطنشسته بود یک چشم غزه حسابی به ما رفت. انگار قبل از آمدنمان به او خبر رسیده بود که برای دیدن چه برنامه ای به خانه همسایه رفته ایم. داوود به شدت مخالف آن طور برنامه ها بود. خودمان هم می دانستیم که اشتباه کردهایم. از اینکه داوود را با کارمان ناراحت کرده بودیم شرمنده شدیم.

*****

شاگرد اول کلاس شده بودم. می دانستم که داوود با شنیدن این خبر خوشحال می شود. برای دیدنش لحظه شماری می کردم تا کارنامه ام را نشانش بدهم. وقتی آمد و خبر خوش را شنید گل از گلش واشد.
چند روز بعد با هدیه ای در دست به سمتم آمد. گفت: « بفرمایید اینم جایزه شما. سال بعد که کلاس پنجم بری کتابات رو توی این کیف جمع می کنی».
یک کیف قهوه ای کوچک بود. با تعجب پرسیدم: « ولی کتابای من که توی این کیف کوچیک جا نمیشه»!
داوود بدون معطلی زیپ های کناری کیف را باز کرد. انگار داشت شعبده بازی می کرد. کیف چند برابر بزرگ شد. با شادی گفتم:« حالا بهتر شد. همه کتابام توی این کیف جا میشه.»
داوود از خوشحالی من خنده اش گرفته بود.

*****

انگار نمی توانست با خودش کنار بیاید. نگرانی را از چهره اش می شد فهمید. شاید بین دوراهی مانده بود. از چند روز پیش که به اصرار زیاد مادرم رفته بودند برایش خواستگاری معلوم بود ذهنش درگیر شده. داوود می گفت خانواده نجیب و بزرگواری هستند و هر شزط و احتمالی که از جنگ و جانبازی و اسارت و دوری و تحضیل مطرح کردم همه را قبول کردند.
می دانستم دغدغه های داود از جنس آدم های معمولی نیست. یک روز آرام صدایم زد و گفت:«آماده شو تا جایی بریم.»
«کجا»؟
حالا خودت متوجه میشی».
سوار موتور شدیم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به خانه همان دخترخانمی که چند روز پیش مادر و داوود به خواستگاری اش رفته بودند. دور از خانه آن ها ایستاد. پاکتی از جیبش در آورد. سش را پایین انداخت و گفت: « این رو ببر بده به همون دخترخانمظ
تعجب کردم ولی کاری که به من سپرده بود انجام دادم. چند دقیقه بعد وقتی برگششتم پرسیدم:« داداش! قضیه نامه چی بود»
«نامه معذرت خواهی بود.»
انگاربه داوود الهام شده بود که به دوستان شهیدش می پیوندد. چهارده سال بعد که پلاک و پیکرش به شهر برگشت یکی از زائران مزارش همان دختر نجیب بود که به پهنای صورتش اشک می ریخت و می گفت:« وقتی او را دیدم دانستم بوی بهشت می دهد و آسمانی است».
از اینکه راضی شده بود برای بدرقه اش به ایستگاه راه آهن برویم ذوق زده شده بودیم. همیشه اصرار می کردیم و جواب منفی از او می شنیدیم. با خوشحالی آماده شدیم و راه افتادیم. به راه آهن که رسیدیم غلغله بود. خانواده های زیادی برایدرقه فرزندانشان آمده بودند. صدای سلام و صلوات همه جا را پر کرده بود. اشک مادران در لبخند فرزندانی که اعزام می شدند گم می شد.
دور داوود را گرفته بودیم. از دیدنش سیر نمی شدیم. هوا به شدت سرد بود. گونه هایمان سرخ شده بود. ولی از بودن در کنار داوود لذت می بردیم. می گفت: « حرکت قطار تاخیر داره. شما به خونه برگردید».
تا همان لحظه که اجازه داده بود برایمان غنیمت بود. خودش هم همراهمان آمد. از محوطه راه آهن که خارج شدیم برایمان تاکسی گرفت. خداحافظی کردیم وسوار شدیم. از پشت شیشه عقب ماشین برایشدست تکان دادیم. او هم لبخندی زد و برای ما دست تکان داد. دل کندن برای مان سخت بود. بغض راه گلویم را بسته بود. کاش هیچ چیز نمی توانست ما را از او دور کند. مگر می شد خواهر داوود باشی و برایش دل نگران نباشی!
آرام زیر لب گفتم: داوود جان سفر به سلامت!
دیدار آخرمان بود. داوود رفت و ۱۴ سال بعد پلاک و پیکر مطهرش به شهر برگشت.

راوی: پروین اسماعیلی خواهر شهید داود جزاسماعیلی
برگرفته از کتاب روی تل انتظار به قلم مهسا سیفی

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code