به او گفتم مرا هم به جبهه ببر(شهید اسدالله حیدری)

از چپ نفر اول شهیدان اسدالله حیدری-رضا زلفخانی و سهراب اسماعیلی

اگر ما بخواهیم از عظمت شهدا صحبت کنیم خیلی مشکل است. شهدا اسوه مقاومت و ایثار و در بین ما نمونه و امانت خدا بودند. اما برادرم اخلاق خاصی داشتند و در نظر ما امانتی در دست ما بودند و در همه کارها شرکت می کرد و زرنگ بود. یادم هست که قبل از انقلاب و چند روز قبل از ماه محرم مسجد را آماده می کردند و بیشتر کارشان در این مورد بود که می خواستند عزاداری امام حسین (ع) را رونق بخشند. مداحی می کردند و به امامت روحانی محل، نماز جماعت بر پا کردند. ایشان در تمام کارهای مسجد، از

قبیل اذان گفتن، تزئین مسجد، نوحه خوانی پیش قدم بود. در زمان انقلاب، عکس امام را می آورد و بین مردم پخش می کرد. همه کارهایش را ول می کرد و وقت خود را فقط وقف پخش اعلامیه های امام می کرد.

اسد در مدرسه علامه حلی تحصیلاتش را تا دوم دبیرستان ادامه داد. او در اواخر سال ۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. مدتی در آموزش نظامی مشغول شد، بعد از آن مدتی هم در کردستان و در منطقه پاوه بود. بعد از شروع جنگ، به جبهه جنوب اعزام شد. در اولین مرحله در عملیات حصر آبادان شرکت داشت و در عملیات فتح المبین به عنوان جانشین گردان در عملیات شرکت داشت. ایشان یکبار در کردستان از ناحیه دست مجروح شد، آن اخلاصی که او داشت هیچ وقت اظهار نمی کرد که مجروح شده،به همراه شهید رنجبر، تابلوی شهرداری را که عکس شیر و شمشیر روی آن بود و همین طور تابلوی حزب رستاخیز را نیز پائین آورد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، ایشان در شرکت ترانسفو مشغول شد، اما راضی نبود و می گفت: من نمی توانم در آن شرکت کار کنم. وی دوست داشت که در سپاه باشد . اولین کسی بود که بعد از عضویت در سپاه، در این منطقه تشکیل نیروی مقاومت داد و آموزش نظامی را در دبیرستان سلطانیه شروع کرد و بعد از آن بسیج مستضعفین را به کمک بعضی از برادران تشکیل داد ، اولین کسی بود که کتابخانه در تکیه امام زمان (عج) را دایر کرد تا اینکه جنگ شروع شد. البته قبل از شروع جنگ، به کردستان رفته بودند. اولین باری که به جبهه رفت موقع شکست حصر آبادان بود که عملیات ثامن الائمه نام داشت. آخرین باری که  می خواست به جبهه برود تقریباً یک ماه به عید نوروزمانده بود که گفت می خواهد با مادر به مشهد برود و رفتند،پس از بازگشت  مشهد مقدس بلافاصله به منطقه عملیاتی برگشت. هنگام رفتن چون کبوتری بود که در حال پرواز است و در عملیات فتح المبین به فیض عظمای شهادت نائل آمد.

برادر شهید

اسد همیشه بچه شاد و زرنگی بود و همیشه در راه خدا گام بر می داشت. تازه قرآن خواندن را یاد گرفته بود که در مسجد اذان می گفت، مداحی می کرد. ایشان تا اول دبیرستان تحصیل کرده بودند که مدارس با شروع انقلاب اسلامی تعطیل شد.او دارای روحیه ای باز و از نظر فکری و معنوی نیز بالاتر از ما بود. با دوستان و اطرافیان رابطه ی صمیمی و خوبی داشتند. توصیه شهید به اطرافیان این بود که راه من و شهدا را حتماً ادامه دهید، جون راه حسین (ع) است و ما نیز تا آن جا که می توانیم راه آن ها را ادامه می دهیم. از شهید خاطرات زیادی دارم، یکی از آن ها این است که یک روز با لباس بسیجی به خانه آمد و من نیز خانه پدرم بودم. گفتم اسد امروز خیلی شاد و خوشحال هستی؟ گفت امروز به سلطانیه بسیج آمده. گفتم یعنی چه؟ گفت تمام جوانان را به بسیجی شدن دعوت می کنیم.

خواهر شهید

اولین باری که با لباس فرم نظامی به خانه آمد گفتم: اسد جان مبارکت باشد. گفت: مادر جان انشاءالله پیروز شویم، گفتم: انشاءالله. بعد از آن به مدت ده روز به کردستان رفت. وقتی که آمد، گفتم: شما که آموزش ندیده اید، چگونه ده روز در کردستان مانده اید؟ گفت مادرجان ما ایمان داریم. انسانی که رهبری مانند امام خمینی (ره) داشته باشد، خداوند همه جا او را کمک می نماید. وقتی امام آمدند، ایشان لباسشان را پوشیده و به استقبال امام رفتندو بعد از اینکه انقلاب شد به بچه ها آموزش می داد. همیشه در مسجد بود و کمتر به خانه می آمد. روزی به خانه آمد. گفتم شما چقدر کوشش می کنی؟ گفت مادر جان، اگر ما کوشش نکنیم کارهایمان جلو نمی رود. ما در راه قرآن بال و پر باز کرده ایم و باید در جبهه ها بجنگیم و بعد گفت مادر جان، اگر من شهید شدم مبادا بترسی . گفتم خدا نکند که تو شهید شوی. عکس امام را که در نجف اشرف نماز می خواند آورد و گفت مادر جان شما مثل امام نمی توانید باشید. پسرش سید مصطفی را شهید کردند ولی امام رفتند و نماز خواندند. حال اگر ما شهید شویم شما به  سر و روی خود می زنید؟ من گفتم خدا نکند شما شهید شوید. اگر شهید شدید ما راهتان را ادامه می دهیم. شبی که ایشان شهید شدند، من در خواب دیدم که یک مجتهد در یک خانه سه طبقه ایستاده است و سه خانم هم پائینتر از ایشان هستند. من گفتم که آنجا چرا ایستاده اید؟ گفتند خورشید گرفته، دستت را به من بده و بالا بیا. خانم ها دست مرا گرفتند و من به طبقه دوم رفتم و آن آقا در طبقه سوم بودند. من به خورشید نگاه می کردم که خانم ها مرا گرفتند و گفتند: نترس، وقتی خورشید بگیرد، بدن آدم می لرزد. در این هنگام چیزی از خورشید کنده شد و به زمین افتاد و من از خواب بیدار شدم و گفتم خدا خودش به خیر کند. این چه خوابی بود که من دیدم؟ یعنی اسد شهید شده که من این خواب را دیدم؟

مادر شهید

خبر شهادت

صبح، حجت آمد و گفت مادر جان چه خوابی دیدی؟ گفتم خوابم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم تا اسد برایم نامه بنویسد. بالاخره خبر شهادت اسد را آوردند. من نماز خواندم و به سجده افتادم. اطرافیان گفتند: خداوند عجب روحیه ای به شما داده. گفتم: من با پسرم عهد و پیمان بسته ام که وقتی او شهید شد گریه نکنم، من راه اسد را ادامه می دهم. وقتی جنازه اسد را آوردند، من و دو دخترم گریه نکردیم. فقط می گفتیم« خدایا خدایا تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار » و من به مادران شهدا هم تسلی می دادم. اخلاقش با همه خوب بود. همیشه در ماه محرم با گفتن حسین حسین مسجد را فرش می کرد. تکیه کلامش حسین (ع) بود. وقتی می گفتم یا حسین مظلوم، او می گفت نگو، حسین (ع) مظلوم نبود. حسین در این ماه، شهید و خون بر شمشیر پیروز شد. حسین (ع) اسلام را زنده کرده است.

 اولین بار که به جبهه رفته بود، نامه نوشت که ما به کنار رود کارون برای شناسائی رفتیم. دشمن ملعون، ما را دید و به طرف ما خمپاره پرتاب می کرد. اما خمپاره ها هیچ کدام در آب منفجر نشدند. ما دو تا از آن ها را به غنیمت بردیم. یک بار هم می گفت: آب سیبی را با خود می آورد. گفتیم هر کس این سیب را بگیرد شهید خواهد شد. یکی از بچه ها سیب را گرفت و بعد از آن هم شهید شد. وقتی که برادرش به جبهه رفته بود، به او گفته بودند که برادرت شهید شده، در جواب آن ها گفته بود که آن ها آمده اند تا شهید شوند، شهادت افتخار ماست. آخرین باری که به جبهه می رفت با من خداحافظی کرد و گفت این بار من شهید می شوم، اما شما طوری راهم را ادمه دهید که همه احسنت گویند.

شما مادر نیستید، شیرزن هستید، چه خوب به من روحیه دادید.

**************************

به او گفتم مرا هم به جبهه می بری؟ گفت مادر جان شما را برای چه به جبهه ببرم؟ گفتم لااقل سنگی به طرف صدام پرتاب کنم. گفت: هنوز زود است. انشاءالله ما راه کربلا را باز می کنیم و شما به زیارت می روید. من به او گفتم که صدای خود را در یک نوار ضبط کن تا بعد از رفتن تو، من به آن گوش دهم. گفت: مادر، من هم می خواستم این پیشنهاد را بدهم. قرآنش را از جیب درآورد. گفتم: با خود نمی بری؟ گفت: نه، آن جا به من قرآن می دهند. حدود ۲۵۰ تومان در جیب پول داشت که این پول نیز به خون آغشته شد و همراه پیراهنش به من دادند و اما مقداری صحبت کرد و نوحه خواند و در نوار ضبط نمود و بعد از آن عکسی با دوستانش انداخته بود و گفته بود که من می روم شهید شوم، اما وای بر حال مادرم. وقتی او شهید شد، من به اصغر صمدی زنگ زدم و گفتم چه اتفاقی افتاده؟ آیا اسید شهید شده؟ گفت خدا نکند. گفتم: نه، اگر او شهید شده برای او مراسم خوبی بگیرید. چون برای انقلاب خیلی زحمت کشیده. من می دانم که اسد شهید شده، اما به من چیزی نمی گویند؛ تا اینکه عصر، خبر شهادت اسد را آوردند. آمدیم زنجان، به من گفتند که زخمی شده، شهید نیست. گفتم می خواهم او را ببینم، اما وعده فردا را دادند. فردای آن روز رفتم، گفتند برو، بعداً جنازه را تحویل می دهیم و به خانه برگشتم. برادرم آمد و گفت خواهر جان خدا قربانیت را قبول کند. رفتیم و خون از سر و صورت او پاک کردیم. همان طور که در لحظه جنگ فرمانده بود در لحظه شهادت نیز فرمانده است.مسلسل به شکم او اصابت کرده و شهید شده بود. فقط انتظاری که از مسئولین دارم این است که راه این شهدای عزیز را ادامه دهند؛ آنان که به این زیبایی میهن را آزاد و آباد کردند. ما فقط غم خود را نداریم، غم آن هائی را داریم که کسی را ندارند و امیدی هم جز خدا ندارند.                      

  والسلام

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code