حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

یکشنبه, ۹ بهمن , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6020 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 362×
این نامه به جماران پست شود
1

خاطراتی کوتاه از سردار شهید ناصر اوجاقلو / برگرفته از کتاب مثلث عشق به قلم مهسا سیفی ناصر فرهنگ احسان برای اهل بیت علیهم السلام را به جبهه منتقل کرده بود. در ایام عزاداری با نیروهای گردان شان هیئت برپا می کردند و در صورت امکان حلیم بار می گذاشتند و همه رزمندگان را مهمان […]

پ
پ

خاطراتی کوتاه از سردار شهید ناصر اوجاقلو / برگرفته از کتاب مثلث عشق به قلم مهسا سیفی

ناصر فرهنگ احسان برای اهل بیت علیهم السلام را به جبهه منتقل کرده بود. در ایام عزاداری با نیروهای گردان شان هیئت برپا می کردند و در صورت امکان حلیم بار می گذاشتند و همه رزمندگان را مهمان سفره پر برکت اباعبدالله(ع) می کردند.
روزهایی که در زنجان بود، با لباس فرم سپاه به خانه نمی آمد. می گفت: این لبا مخصوص کار و جنگ است. برایم مقدس است. نباید برای هر جایی این لباس را پوشید. 
سعی می کرد فریب دنیا و متعلقاتش را نخورد. گاهی از طرف سپاه برای رزمندگان هدایایی ارسال می کردند. لوازم خانگی، لباس، مواد خوراکی یا هر چیز دیگر. ناصر اصلا آن ها را قبول نمی کرد. می گفت من برای خدمت رفته ام نه چیز دیگری.
او حتی حقوق ماهیانه اش را برای خودش خرج نمی کرد. همیشه در مادیات به کمترین ها قانع بود و در امور معنوی از دیگران پیشی می گرفت. از خوراک و پوشاک، به حداقل ها قناعت می کرد. هر چه داشت انفاق کرده بود. یک بار وقتی در زنجان بود، برای اقامه نماز به مسجد رفت. وقتی به خانه برگشت، دید چند پیت نفت در گوشه حیاط است. خانواده می گفتند: این ها را از طرف سپاه آورده اند. سهمیه است.
ناصر چند لحظه ای سکوت کرد. از قیافه اش معلوم بود که ناراحت است. رو به خانواده کرد و گفت: اولا من به خاطر این چیزها به جبهه نرفته ام که حالا منتظر سهمیه باشم. دوما، شما چرا در را به روی افراد ناشناس باز کردید که این پیت ها را داخل حاط بگزارند؛ چرا با آن ها هم صحبت شدید؟ شاید آن ها جزو منافقین بوده و قصد ورود به خانه را داشته اند.
ناصر راست می گفت. بارها منافقین او را تعقیب کرده بودند. چندباری هم با آن ها درگیر شده بود.
آن روزها در خانه ناصر، رفت و آمد زیاد بود. خانم های محل به خانه آن ها می آمدند و با کمک سیده زهرا برای رزمندگان لباس می دوختند و بعضی مواقع هم برایشان مربا و شربت درست می کردند. بسته بندی آجیل و شکلات و یافتن دستکش و کلاه و شال گردن هم جزو کارهای روزمره شان شده بود.

شهید ناصر اوجاقلو
بعضی از روزهایی که ناصر در زنجان بود، تعدادی از دوستان و همرزمانش را برای صرف غذا به خانه دعوت می کرد. همه جوان بودند و پر انرژی. صدای شوخی ها و خنده هایشان در خانه می پیچید. سیده زهرا برای تک تکشان صدقه می داد.
مادر ناصر بارها و بارها حرف ازدوج را پیش کشیده بود، اما ناصر هر بار ا حبت کردن در این باره شاننه خالی کرده بود. می گفت: در این شرایط جنگ، هرگز به خودم اجازه نمی دهم که به تشکیل زندگی مشترک کر کنم. اول باید تکلیف جنگ و جهه مشخص بشود، بعد.
ناصر آن قدر علاقه و ارادت به امام خمینی(ره) داشت که هر وقت هر مطلبی می خواست بنویسد، قبلش چند سطری در مورد عشق به امام می نوشت. یک بار از جبهه نامه ای برای خانواده اش ارسال کرده بود. بعد از یاد خدا و اسلام، چندین صفحه در مورد بزرگواری و منش و فضائل امام خمینی(ره) نوشته بود و بعد مابی مطالب را. برادرش بعد از خواندن نامه، ضمن تحسین بابت این همه عشق و ارادت، تعجب کرد و به شوخی گفت: این نامه باید به جماران پست می شد، نه برای ما.
وقتی دوستانش به شهادت می رسیدند، در م از دست دادن آن ها مثل ابر بهار اشک می ریخت. تا جایی که می تانت در شییع پیکر آن ها شرکت می کرد. به شهدا متوسل می ش و می گفت: دعا که من به شما ملحق بشوم.
مدام با خودش این جملت را تکرار می کرد: کاش مرگ ما در راه خودش باشد و از شهیدان دور نباشیم. ای شهیدان، اگر چه روسیاهم، ولی با یاری خدا می آیم.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.