زمستان بود که به دنیا آمد، یک پسر سفید و درشت. داخل پرده بود، قابله سه بار صلوات فرستاد. بدون اینکه متوجه بزرگ شدن او بشویم قد می کشید و بزرگتر می شد.اندام ورزیده و درشتی داشت. کلاس کاراته هم می رفت.
یکبار نانی را به فرید دادم تا به فقیری که در خانه مان آمده بود، بدهد. فرید 5-4 ساله بود و تا به در خانه برسد فقیر را از جلوی خانه مان دور شده بود.
فرید هم برای دادن نان دری او رفته بود و گم شده بود. ما چند ساعت دنبال او می گشتیم و نگرانش بودیم. یکی از آشنایان او را چند کوچه آن طرف تر پیدا کرد و آورد. فرید با دیدن من گریه کرد و گفت: نتوانستم نان را به فقیر بدهم!
گاهی به شوخی مقابل من حرکات رزمی نشان می داد. می گفتم، فرید جان، تو را به خدا سمت من نیا، من زیر دست و پای تو خرد می شوم. می خندید و می گفت دارم با شما شوخی می کنم، من اگر با مشت به دیوار بکوبم ترک می خورد. در عین شجاعت و قدرت خیلی هم غیرتی بود. از اینکه در مدرسه اش معلم های زن بی حجاب بودند، ناراحت بود و همیشه می گفت، کی می شود این زن های بی حجاب را از مدارس جمع کنیم یا باحجاب بیایند و بروند.(مادرشهید)
*****
فرید دانشجوی تربیت معلم دانشگاه تهران بود. برای امتحانات میان ترم به مرخصی آمده بود. بهمن ماه بود و طرح اعزام نیرو به نام لبیک یا خمینی اجرا می شد. به او گفتم من ثبت نام کرده ام و قرار است اعزام شوم، تو هم بعد از امتحاناتت بیا. او هم قبول کرد. حتی بلیط تهران را هم گرفت. روز اعزام دیدم فرید هم کنار اتوبوس هاست. با تعجب پرسیدم این جا چه کار می کنی؟ مگر امتحان نداری؟! دستش را روی شانه ام انداخت و گفت فعلا این امتحان واجب تر است.
در حیاط مسجد ایستاد. دیوار را نگاهی کرد. بعد کمی جلوتر رفت. چرتکه را داخل قوطی رنگ فروبرد وشروع کرد به نوشتن به«خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار…»بعد کمی عقب کشید و به شعاری که نوشته بود نگاه کرد. لبخندی از رضایت روی لبهایش نشست.« چه خط خوبی داشتی فرید». کاش آن روز به تو می گفتم. چه عشقی به رهبرت داشتی. تو و دوستان شهیدت، حمدی، طهماسبی، پاکداد و … لحظه های نوجوانی و اشتیاق جوانی تان را برای نگهبانی دادن از انقلابی که عاشقانه رهبرش را دوست داشتد، برنامه ریزی می کردید.
دو روز قبل از شهادتش با هم در یک خاکریز بودیم. من زخمی شده بودم. فرید را که دید گفت تو زخمی شدی و باید به عقب برگردی. گفتم زخمم سطحی ست و می توانم تحمل کنم. گفتم چرا کیمیا شدی و کمتر به سراغ ما می آیی؟ او پیک گردان بود و من تک تیرانداز بودم. هفده هیجده سال بیشتر نداشت، لبخند تلخی زد و گفت، زیاد همدیگر را نبینیم بهتر است. بعدها که وصیت نامه اش را باز کردم دیدم در همان موقع ها وصیت نامه اش را نوشته است. انگار می دانست زمان شهادتش نزدیک است و می خواست تعلقاتش را کم کند.
شب قبل از عملیات خیبر بود، من زخمی شده بودم و خونریزی داشتم. عراقی ها پاتک سنگینی زده بودند. فرید به من اصرار می کرد داخل خاکریز بمانم. اما من گوش نکردم و خودم را به کانال کشاندم. نزدیک پنج متر با هم فاصله داشتیم. بچه ها کاملا آرایش دفاعی گرفته بودند. یک لحظه قلبم فشرده شد. خودم را به فرید رساندم. چند لحظه ای کنارش بودم و بعد به جای خودم برگشتم. یک دفعه درست جایی که فرید ایستاده بود خمپاره ای افتاد. وقتی کنارش رسیدم ترکش به جمجمه و کمرش اصابت کرده بود. خونریزی زیادی داشت. لبهایش خشک بود. خواستم آب را به لبهایش برسانم اما صورتش را عقب کشید و شهید شد… (برادر شهید)
****
یکی از دوستان فرید انگشتری زیبایی به او هدیه کرده بود که همیشه به دستش بود، یکبار قبل از اینکه به جبهه برود به من گفت، مامان انگشتر را گذاشتم داخل کمد، با اجازه تان غسل شهادت هم کرده ام. گفتم چه حرفی است که می زنی تو حالا حالاها عمر می کنی و دکتر و مهندس می شوی. او گفت نه مادر جان! دعا کن شهید شوم. شهید مقامش از همه ی مقام های دنیایی بالاتر است.
خدا کند که شرمنده شهدا نشویم. شهادت فرزندم حق بزرگی است بر گردن من، اگر بتوانم آن را حفظ کنم.
یکبار فرید را در خواب دیدم، گفتم: ما را تنها گذاشتی و کجا رفتی؟ گفته بودی که ما را به زیارت امام حسین(ع) می بری؟! گفت چرا عجله می کنی مادر جان به زودی به کربلا می روید.
گفتم: از خودت بگو کجایی؟ گفت من کنار امام حسین(ع) هستم. گفتم چه کار می کنی؟ گفت من نامه رسان ایشان هستم. گفتم به ما هم چیزی می رسد؟ (حواست به ما هم هست؟) گفت: اگر بی قراری نکنی، شما را شفاعت می کنم. گفتم پدرت ناراحت است. دو قرص نان درآورد و گفت این ها را به پدر بده و بگو غصه نخور. داشت می رفت. دستم را دراز کردم و گفتم از انقلاب می ترسم، دشمن حمله کند و به انقلاب صدمه بزند.
گفت: نترس مادر جان، امام زمان(عج) خودش حافظ انقلاب است.(مادرشهید)
****
خبر دادند که جنازه ی فرید را آورده اند. صبح بود که برای تشییع به مزار رفتیم. 32 شهید که پسر من یکی ازآن ها بود. 32 گل پرپر که حضورشان مزار را پر ازعطرخدا کرده بود. وقتی خواستند فرید را داخل مزار بگذارند. خودم داخل مزار رفتم و گفتم خودم به او تلقین می دهم. موقع تلقین گردنش را باز کردم ا صورتش را روی خاک بگذارم، سرش خونی بود و دستم به خون سرخش رنگین شد. صورتش را روی خاک گذاشتم. خاک هم خونی شد. لباس بسیجی بر تن داشت. پوتین هایش را هم درنیاورده بودند. با لباس رزمش دفن شد مثل همه ی شهدا. او را تلقین دادم و بیرون آمدم و …(پدر شهید)
از روح لطیف او همین بس که نوشته بود:
امروز نمازم قضا شد، علتش را نمی دانم شاید به خاطر این است که دوستم را رنجاندم و یا …
چه روح بزرگی داشتی! این مراقبه ها را خیلی ها در سنین کهولت هم ندارند. این همه حساسیت تو برای اینکه مبادا فعل واجبی از تو قضا شود و یا فعل مکروهی از توسر بزند. چه کسی می گوید شهدا در یک لحظه به این مقام می رسند. شهیدان برای این مقام سال ها تمرین شهود کرده بودند و عاقبت سزاوار این مقام شدند.
از وصایای شهید فرید ناصری
خدایا مرا از کسانی قرار ده که گفته ای به آنها نعمت صراط مستقیم را عطا خواهی کرد ویک گروه از گروها شهدا هستند.
خدایا مرا شهید را ه خودت گردان و دوباره زنده ام بنما تا دوباره جان در رهت دهم تا اینکه نه یک بار بلکه چندین بار شیرینی شهادت در راه تو را بچشم .
خدایا علی زمان خمینی بت شکن را نصرت عطابفرما تا اینکه امت مسلمان زیر سایه دین ابر مرد تاریخ به راه راست هدایت گردند و کمر استعمارگران غربی و شرقی از وجود این مرد بزرگ بشکند و اسلام واقعی در کشورهای اسلامی پرتو افکند.
خدا یا منافقین بوقلمون صفت که ریشه به تیشه اسلام می زنند و با عوض کردن رنگ می خواهند این افتخار اسلامی را به انحراف بکشند افشا و نابودگران آنانی که در آینده امکان می رود دبیرهای زمان باشند خدای ناکرده دوباره تاریخ تکرار گردد و خون مجروح شهید ومعلول به هدر برود.
خدایا به امت مسلمان این توفیق داده که بتوانند در هر زمان وعصری از دستورات الهی و امام اطاعت کنند و امام را در هیچ لجظه تنها نگذارند .
خدایا به همه ما عموماً به مسئولین جمهوری اسلامی خصوصاً تقوی و انصاف و…. عنایت کن تا اینکه حق را فدای مقام و منزلت و شهرت و.. نکنیم خدایا ما را مخلص راه خودت قرار بده و ما را کمک کن تا اینکه مخلص در اوامرات باشیم و ما را از کسانی قرار بده که در راه تو جهاد و هجرت کردند ولی هیچ کدام از اینها به نامه اعمالشان نوشته نشد.
خدایا گناهان ما را به بزرگی خودت ببخش که گناهان بزرگ را جزئ بزرگ نمی شد.
خدایا ریشه مستبدان و استعمارگران شرق و غرب و اشخاصی که به نحوی از لحاظ خون ملت مسلمان و ملت های مستضعف را به شیشه می گیرند از جا بر کن با سلام بر پدر و مادرم که سالها زحمت کشیده اند و به من آموختند و بزرگم کردند و با تشکر از این زحمات که با هیچ ثروت مادی ومعنوی نمی توان این زحمت را خرید و عوضش را به آنها عطا کرد.
پدر و مادرم
می دانم که شما برای من خیلی زحمت کشیده اید ولی خود به این امر واقف هستید که امروز اسلام باید باید با خون ما ابیاری گردد و چرا که امروز این نهال نو خواسته اسلام آبیاری نگردد خود این نهال خشک می گردد و دیگر از این اسلام خبری نخواهد ماند پس اگر من شهید شدم بدانید که شهید راه فدایم و شما باید افتخار کنید از تمام دوستان و آشنائیان و خویشان که اگر آنها حقی بر گردن من دارند به من ببخشایند و از تمام دوستان من که من به طور مستقیم و غیر مستقیم با آنها در ارتباط داشتم از آنها صلب حلالیت نمائید و اما کتابهای مرا هر طوری که خواستید می توانید آنطور عمل نمائیدولی لباسهایم را به افراد مسضعف بدهید.
از برادران و خواهرانم می خواهم که در شهادت من پشتوانه ایی باشند برای پدر و مادرم و به آنها دلگرمی بدهند و اما در مورد مجلس ترحیم توصیه می کنم که احدی ضد انقلاب و سرمایه داری حق شرکت در این جمعی را ندارد و می خواهم که این مجلس خیلی ساده بر گزار گردد و اگر پولی نیز داشتم ان رانیز می توانی بردارید و روزه و نماز برایم بگیرید چون من دو ماه روزه ماه رمضان دارم و حدود دو سال نیز نماز قضا بر گردن دارم اگر توانستید این را با پول مختصری دارم اجیر بگیرد ت این عبادت را به جا بیاورد .
ساعت 11.30 ظهر جبهه جنوب 2/12/62












































































ثبت دیدگاه