حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

دوشنبه, ۱۳ تیر , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 5907 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 361×
انتهای بن بست دوم
0

انتهای بن بست دوم زندگینامه خانم فاطمه جزپناهی مادر غواص شهید عباس منتخبی ست که در کربلای ۴ مفقود الاثر شد و پیکر پاکش بعد از ۱۵ سال دوری به آغوش خانواده بازگشت.این کتاب روایت عاشقانه های زندگی یک مادر چشم انتظار است که همه وجودش به عشق عباس جان دارد. ۱۵ سال چشم به […]

پ
پ

انتهای بن بست دوم زندگینامه خانم فاطمه جزپناهی مادر غواص شهید عباس منتخبی ست که در کربلای ۴ مفقود الاثر شد و پیکر پاکش بعد از ۱۵ سال دوری به آغوش خانواده بازگشت.این کتاب روایت عاشقانه های زندگی یک مادر چشم انتظار است که همه وجودش به عشق عباس جان دارد.

۱۵ سال چشم به راه اروند داشت تا یونس گمگشته اش به کنعان دل مادر برگردد.

این رمان به قلم مهسا سیفی نگاشته شده و توسط انتشارات غواص در مرکز حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس سپاه زنجان به چاپ رسیده است.

برش هایی از کتاب

هر اسیری که برمی گشت
به استقبالش می رفتم؛ مخصوصاً اسرایی که در کربلای ۴ حضور داشتند.در میان انبوهی از آدمها به زور خودم را به او می رساندم و عکس عباس را نشانش می دادم. صدا به صدا نمی رسید. گریه امانم نمی داد. می گفتم «این پسر من است. او را ندیده ای ؟»
بعضی ها از شدت خستگی اصلاً جواب نمی دادند. بعضی ها می گفتند نمی شناسمش. عده ای هم می گفتند قیافه اش آشناست. او را در جبهه دیده بودم؛ اما بین اسرا نبود.
گاهی فکر می کردم آن هایی که می گویند عباس را دیده اند برای دلخوشی من این حرف را می زنند.
بعد از برگشتن به خانه واسط هایی می فرستادیم تا با آزاده ها صحبت کند و همه چیز را از زبان آن ها بشنود.
سالها کار من همین بود؛ رفتن به پیشواز اسرا. اخبار آزاده ها را هم از رادیو و تلویزیون دنبال می کردم. هر بار که اسم آزاده ها را اعلام می کردند، تمام وجودم گوش می شد. گاه گاهی که اسم عباس می آمد دلم هری می ریخت؛اما بعد فامیلی اش را که می شنیدم امیدم به ناامیدی بدل می شد.
دیگر رادیو هم حوصله ی مرا نداشت. صدایش گرفته بود. آن هم همپای من پیر شده بود. هنوز به آمدن عباس امیدوار بودم. هر بار که به حیاط خانه می رفتم، موتور عباس را می دیدم که گوشه ای مانده.
دیگر غذاهایی را که عباس دوست داشت از گلویم پایین نمی رفت.زندگی ام شده بود امید و ناامیدی همزمان. هر دو را باهم حس می کردم. هردو باهم در وجود من جنگ می کردند. هنوز هم معتقد بودم که یوسف من به کنعان برخواهد گشت و شفایی برای تمام دردهایم خواهد شد.

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.