اطلاعت از حرف مادر با دست های سرخ و کبود

شهید اعظام اسدی

            ایستاده از راست شهیداعظام اسدی

زمستان سرد و سختی بود. وقتی از مغازه برگشتم. دیدم مادرم را اعظام را برای انجام کاری به بیرون ازخانه فرستاده است. وقتی به خانه رسیدم دست هایش از شدت سرما سرخ و کبود بودن.

مادرم گفت اعظام برو سهمیه تخم مرغ را هم بگیر

من با دیدن دست های یخ زده او ناراحت شدم و گفتم نمی خواهد بروی. خانه بمان

اعظام قبول نکرد و گفت عیبی ندارد.

حتی در سخت ترین شرایط نخواست حرف مادر روی زمین بماند.

راوی: برادر شهیداعظام اسدی

    

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code