آمریکا ستیزی چرا؟(بخش پنجم)


 

 

 

 

چه‌ باید کرد؟
۱-آمریکا چگونه‌ به‌ اینجا رسید؟
‌ما، در مباحث‌ گذشته‌ سعی‌ کردیم‌ به‌ درک‌ فرایند درونی‌ آمریکا گرایی‌ و تحلیل‌ آن‌ بپردازیم‌ و ریشه‌های‌ اسطوره‌ای، فرازمینی‌ و فرا تاریخی‌ آن‌را که‌ به‌ بهانه‌ داشتن‌ حق‌ الهی‌ به‌ دنبال‌ استیلای‌ کامل‌ بر جهان‌ است‌ و مأموریت‌ بازسازی‌ آن‌را به‌ خود نسبت‌ می‌دهد، مورد بحث‌ و بررسی‌ قرار دهیم.‌به‌ اعتقاد آمریکاگراها نظام‌ آمریکا به‌ وسیله‌ی‌ یک‌ »دست‌ غیبی» که‌ همانا دست‌ خدا و بازاری‌ است‌ که‌ آدام‌ اسمیت‌ به‌ آن‌ اشاره‌ می‌کند، هدایت‌ می‌شود. هدف‌ این‌ نظام، سهیم‌ شدن‌ در آفرینش‌ مداوم‌ تاریخ، مانند سایر ملتها نیست‌ بلکه‌ به‌عکس‌ می‌خواهد از طریق‌ امتیاز «مشیت‌ الهی» به‌ «پایان‌ تاریخ» دست‌ یابد. فوکویاما پایان‌ تاریخ‌ را زمانی‌ می‌داند که‌ «قوانین‌الهی‌ بازار بدون‌ هیچ‌ مانعی‌ بر کل‌ دنیاحکومت‌ کند».‌البته‌ این‌ طرح‌ الهی‌ مانند پیامها و پیامبران‌ الهی‌ در قالب‌ یک‌ تاریخ‌ مطرح‌ شد ولی‌ نتیجه‌ی‌ نهایی‌ آن‌ از همان‌ ابتدا مشخص‌ بود. به‌ عبارت‌ دیگر ما با ملتی‌ سر و کار نداریم‌ که‌ به‌ دنبال‌ تشکیل‌ یک‌ امپراطوری‌ است‌ بلکه، ملت‌ آمریکا می‌خواهد دست‌ به‌ یک‌ عمل‌ فراتاریخی‌ بزند. آمریکایی‌ها معتقدند نباید در پی‌ ایجاد امپراطوری، از طریق‌ جنگ‌ و لشگرکشی‌ پی‌ در پی‌ و به‌ چنگ‌ آوردن‌ سرزمینهای‌ دیگر ملل‌ بود ولی‌ چون‌ خداوند رسالتی‌ را بر دوش‌ آمریکا نهاده، این‌ کشور مجبور است‌ در طی‌ دو قرن‌ بر کل‌ دنیا مسلط‌ شده‌ و »تمدن» واقعی‌ و »مُدرنیته» را برای‌ بربرها یعنی‌ سرخپوستان، سیاهپوستان‌ و ملتهای‌ عقب‌ افتاده‌ – که‌ می‌خواهند از فرهنگ‌ خود در برابر جهانی‌ شدن‌ دفاع‌ کنند – به‌ ارمغان‌ بیاورد.
‌قسمت‌ عظیمی‌ از دنیا، به‌ ویژه‌ اروپا، آمریکایی‌ شده‌ به‌ نحوی‌ که‌ آمریکا ستیزی‌ به‌ نوعی‌ بحران‌ داخلی، هم‌ در سطح‌ ملی‌ و هم‌ در زمینه‌ی‌ فردی، تبدیل‌ شده‌ است. آیا باید بگذاریم‌ این‌ جهانی‌ شدن‌ وحشیانه‌ی‌ اقتصاد و سیاست‌ و فرهنگ‌ که‌ قوانین‌ بازار تنها حکمران‌ آن‌ است‌ و تمام‌ ارزشها را به‌ ارزشهای‌ قابل‌ خرید و فروش‌ تبدیل‌ کرده، همچنان‌ ادامه‌ یابد؟ یا به‌عکس، از آمریکای‌ لاتین‌ گرفته‌ تا آسیا، به‌ هسته‌ های‌ مقاومت‌ علیه‌ پُست‌ کنندگان‌ روح‌ انسان‌ که‌ با قوانینی‌ چون‌ رقابت‌ بازار – که‌ غنی‌ها را غنی‌تر و تعدادشان‌ را اندکتر و فقرا را فقیرتر و تعدادشان‌ را بی‌شمارتر می‌کند – به‌ جنگ‌ انسانیت‌ آمده‌اند، خواهیم‌ پیوست؟ آیا در برابر نظریه‌ داروین‌ مبنی‌ بر له‌ شدن‌ توده‌های‌ مردم‌ در زیر گامهای‌ پولدارها، اسلحه‌ به‌ دستها و اربابان‌ رسانه‌ها، از خود مقاومت‌ نشان‌ خواهیم‌ داد؟

۲-مقابله‌ با جنگ‌افروزی‌
‌آمریکاگرایی‌ بیماری‌ای‌ است‌ که‌ امروزه‌ در کل‌ دنیا شایع‌ شده‌ است. بنابراین‌ ما باید ابتدا در درون‌ خود و سپس‌ در سطح‌ کشورهایمان‌ با آن‌ به‌ مبارزه‌ برخیزیم. مبارزه‌ با این‌ بیماری‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ به‌ معنای‌ تجویز خشونت‌ و جنگ‌ نیست. زیرا دامن‌ زدن‌ به‌ تشنج‌ و خشونت‌ قبل‌ از هر چیز به‌ بقای‌ نظام‌ آمریکا کمک‌ می‌کند. چرا که‌ این‌ نظام‌ هر از چند گاهی‌ برای‌ «پیشرفت‌ اقتصاد» خود احتیاج‌ به‌ شعله‌ور نمودن‌ آتش‌ جنگ‌ دارد.
‌البته‌ ارتش‌ این‌ کشور در حد و اندازه‌های‌ نامش‌ نیست؛ نه‌ به‌ دلیل‌ ترسو بودن‌ سربازانش، بلکه‌ به‌ این‌ خاطر که‌ افراد آن‌ هیچ‌ انگیزه‌ و محرکی‌ جز تخریب‌ و غارت‌ ندارند. سخنرانی‌ ژنرال‌ آمریکایی‌ که‌ فرماندهی‌ جنگ‌ در یوگسلاوی‌ را به‌ عهده‌ داشت، هیچ‌ نکته‌ای‌ جز«ما برای‌ تخریب‌ آمده‌ایم…» در بر نداشت.
‌یکی‌ دیگر از اهداف‌ پنتاگون، «جنگ‌ بدون‌ تلفات» یعنی‌ داشتن‌ قدرت‌ تخریب‌ کنندگی‌ بدون‌ ریسک‌ از طریق‌ بمبارانهای‌ هوایی‌ است. ستاد مشترک‌ آمریکا از زمان‌ جنگ‌ ویتنام‌ دریافته‌ است‌ که‌ جنگ‌ زمینی‌ علیه‌ دشمنانی‌ که‌ انگیزه‌ای‌ قوی‌ دارند، در نهایت‌ باعث‌ ناکامی‌ آمریکا می‌شود، حتی‌ اگر در چنین‌ جنگی‌ قدرت‌ تسلیحاتی‌ آمریکا چند برابر رقیبش‌ باشد.
‌عنوان‌ «حملات‌ جراحی» برای‌ مخفی‌ نمودن‌ این‌ واقعیت‌ است‌ که‌ مثلاً‌ در جنگ‌ خلیج‌ فارس‌ تنها ۷ درصد از هواپیماهای‌ آمریکا این‌ توانایی‌ را داشتند که‌ تنها اهداف‌ نظامی‌ را مورد حمله‌ قرار دهند و ۹۳ درصد بقیه‌ چشم‌ بسته‌ بمبهای‌ خود را رها می‌کردند و با این‌ کار باعث‌ نابودی‌ مدارس، بیمارستانها، کارخانه‌های‌ داروسازی‌ (نظیر آنچه‌ در سودان‌ اتفاق‌ افتاد) و آسمان‌خراشهای‌ مسکونی‌ زیادی‌ می‌شدند. در جنگ‌ کوزوو هواپیماهای‌ آمریکا از چنان‌ فاصله‌ی‌ دوری‌ شلیک‌ می‌کردند که‌ یک‌ تراکتور را از یک‌ تانک‌ تشخیص‌ نمی‌دادند.
‌البته‌ همه‌ی‌ آنچه‌ گفته‌ شد، چیزی‌ از ارزشهای‌ مقاومت‌ مسلحانه‌ نمی‌کاهد. در این‌ باره‌ انتفاضه‌ی‌ فلسطینی‌ها نمونه‌ بسیار موفقی‌ است. فلسطینی‌ها ملت‌ خلع‌ سلاح‌ شده‌ای‌ هستند که‌ برای‌ مبارزه‌ با اشغالگران‌ با بن‌ دندان‌ مسلح، چیزی‌ جز سنگهای‌ کهنه‌ی‌ وطن‌ باستانی‌ خود نیافته‌اند. با وجود این‌که‌ اختلاف‌ قدرت‌ طرفین‌ درگیر در فلسطین‌ بسیار زیاد و نسبت‌ آن‌ها ۱ به‌ ۱۰۰ است، ولی‌ مقاومت‌ فلسطینی‌ها باعث‌ شد شعار مشهور گلدامیر و اسطوره‌«سرزمین‌ بدون‌ ملت‌ برای‌ ملت‌ بی‌ سرزمین» به‌ کلی‌ از بین‌ برود. ملت‌ فلسطین‌ با مقاومت‌ قهرمانانه‌ خود هستی‌ و ایمانش‌ را به‌ همگان‌ ثابت‌ کرد.
‌پیروزی‌ نهایی‌ بر آمریکاگرایی‌ زمانی‌ بدست‌ می‌آید که‌ مجموعه‌ی‌ عظیم‌ نظامی‌ – صنعتی‌ آمریکا دیگر قادر به‌ حمایت‌ از نیروهای‌ مرگ‌ آفرین‌ در کل‌ دنیا نباشد.

۳-مقابله‌ با سلطه‌ی‌ اقتصادی‌ و فرهنگی‌
‌آمریکا از رشد بالاتری‌ نسبت‌ به‌ اروپا برخوردار است. این‌ امر به‌ عوامل‌ زیر مربوط‌ می‌شود:الف‌ – کارگران‌ آمریکا به‌ تشدید آهنگ‌ کار و مدت‌ آن‌ و کاهش‌ شدید دستمزدها در مشاغل‌ پایین‌ رضایت‌ داده‌اند و این‌ کار یعنی‌ تن‌ دادن‌ به‌ نابرابریها.
ب‌ – فشارهایی‌ که‌ بر میزان‌ حقوقها در آمریکا وارد می‌شود قویتر از فشارهایی‌ است‌ که‌ بر سطح‌ بسیار پایین‌ دستمزدها در کشورهای‌ فقیر (نه‌ تنها در آسیای‌ جنوب‌ شرقی‌ بلکه‌ در مکزیک) وارد می‌آید؛ به‌ گونه‌ای‌ که‌ کارگران‌ آمریکایی‌ را مجبور به‌ پذیرش‌«حقوقهای‌ رقابتی» کرده‌ است. هدف‌ از این‌ نوع‌ دستمزد نزدیک‌ شدن‌ به‌ میزان‌ حقوق‌ و دستمزدهایی‌ است‌ که‌ به‌ کارگران‌ مکزیکی‌ یا آسیایی‌ پرداخت‌ می‌شود.
‌چنین‌ شیوه‌ای‌ از «رشد» لزوماً‌ باعث‌ ایجاد »نابرابریها» در سطح‌ ملی‌ و بین‌ المللی‌ می‌شود.
‌نرخ‌ بیکاری‌ در آمریکا پایین‌تر از کشورهای‌ اروپایی‌ است. علت‌ این‌ امر در درجه‌ی‌ نخست‌ این‌ است‌ که‌ آمریکا از طریق‌ «دستکاریهای‌ پولی» بیکاری‌ خود را به‌ اروپا »صادر» کرده‌است‌ و در مرحله‌ بعد پایین‌ آوردن‌ ارزش‌ دلار باعث‌ کاهش‌ قیمتها و افزایش‌ بیش‌ از حد صادرات‌ شده‌است.
‌لوتواک، اقتصاددان‌ آمریکایی، می‌نویسد:
«یک‌ دلیل‌ ساده، نبود بیکاری‌ بلند مدت‌ در آمریکا را توجیه‌ می‌کند و آن‌ این‌ است‌ که‌ دولت‌ هیچ‌ غرامتی‌ به‌ بیکاران‌ پرداخت‌ نمی‌کند.»
‌با در پیش‌ گرفتن‌ چنین‌ منطقی‌ می‌توان‌ ظرف‌ چند روز بیکاری‌ را ریشه‌ کن‌ کرد. اگر به‌ بیکاران‌ حق‌ بیکاری‌ پرداخت‌ نشود، جوهای‌ آب‌ پر از جسد می‌شود ولی‌ در عوض‌ آمار و ارقام‌ درخشانی‌ در زمینه‌ی‌ مهار بیکاری‌ بدست‌ می‌آید و می‌توان‌ با افتخار اعلام‌ کرد:
«دیگر هیچ‌ بیکاری‌ وجود ندارد.»
‌این‌ منطق‌ همان‌ منطق‌ نئوداروینیسم‌ یعنی‌ «حذف‌ ضُعفا» است.
‌دلیل‌ اصلی‌ این‌ امر کمی‌ عمیق‌تر به‌ نظر می‌رسد. از آن‌ جا که‌ دولت‌ آمریکا بیشتر ترجیح‌ می‌دهد مخارج‌ عمومی‌ خود را از طریق‌ اعطای‌ وام‌ و سود آن‌ تأمین‌ کند تا به‌ وسیله‌ اخذ مالیات، خانواده‌های‌ آمریکایی‌ زندگی‌ خود را از طریق‌ اعتباراتشان‌ می‌گذرانند نه‌ به‌ واسطه‌ی‌ درآمدشان.
‌نظام‌ آمریکا به‌ ظاهر بسیار عظیم‌ و با قدرت‌ است‌ ولی‌ دارای‌ یک‌ نقطه‌ ضعف‌ بزرگ‌ یعنی‌«زندگی‌ مصنوعی‌ بورس» است‌ که‌ در آن‌ بانکها دیگر قادر به‌ ایفای‌ نقش‌ اصلی‌ خود یعنی‌ جمع‌آوری‌ حساب‌های‌ پس‌ انداز و سرمایه‌گذاری‌ در شرکتهای‌ تجاری‌ تولید کننده‌ کالا یا خدمات‌ نیستند و به‌ جای‌ آن‌ به‌ سفته‌ بازی‌ و گرفتن‌ حق‌ کمیسیون‌ در معاملات‌ واقعی‌ یا خیالی‌ یا «ارزشها»یی‌ که‌ تنها در عالم‌ بورس‌ معنا پیدا می‌کنند، مشغول‌ شده‌اند.
‌بنابراین‌ کافی‌است‌ در مورد توانایی‌ پرداخت‌ این‌ اوراق‌ بهادار شک‌ و شبهه‌ای‌ ایجاد شود تا عدم‌ پرداختهای‌ پی‌درپی، بنیان‌ بانکها را فروریزد. چرا که‌ این‌ بانکها بر روی‌ سهامی‌ که‌ سود سرشاری‌ برای‌ آنها در پی‌ دارد، سرمایه‌گذاری‌کرده‌اند. در چنین‌ شرایطی‌ کوچکترین‌ شایعه‌ در مورد بازارهای‌ بورس‌ به‌ شدت‌ آن‌ها را تکان‌ می‌دهد زیرا تنها روی‌ «سفته‌ بازی‌ و سوداگری» شرطبندی‌ کرده‌اند و بس.
‌کسر بودجه‌ دولت‌ در سال‌ ۱۹۹۵ به‌ ۶۲۰ میلیارد دلار و در سال‌ ۱۹۹۸ به‌ ۱۵۵۰ میلیادر دلار رسید. در سال‌ ۲۰۰۰ میلادی‌ این‌ رقم‌ به‌ ۳۴۵۰ میلیارد دلار یعنی‌ حدود ۳۶ درصد تولید ناخالص‌ ملی‌ آمریکا خواهد رسید. بدهی‌ بخش‌ خصوصی‌ هم‌ بالغ‌ بر ۵۰۰۰ میلیارد دلار است. به‌ عبارتی‌ ساده‌تر آمریکا بیش‌ از درآمدش‌ خرج‌ می‌کند. لازم‌ نیست‌ انسان‌ یک‌ اقتصاددان‌ کارکشته‌ باشد تا دریابد که‌ چنین‌ فاجعه‌ای‌ نمی‌تواند زیاد ادامه‌ یابد.
‌پرفسور میشل‌ بوردیو می‌نویسد:«تمام‌ شرایط‌ لازم‌ برای‌ شروع‌ یک‌ بحران‌ بورسی‌ در آمریکا مهیا شده‌ است.»
‌در حال‌ حاضر خطر ترکیدن‌ «حباب‌ سفته‌ بازی‌ در بورس» به‌ شدت‌ «توربوکاپیتالیسم» را تهدید می‌کند به‌ گونه‌ای‌ که‌ این‌ خطر ممکن‌ است‌ بسیار شدیدتر از بحران‌ سال‌ ۱۹۲۹ بروز کند.‌علت‌ این‌ امر آن‌ است‌ که‌ دولت‌ آمریکا به‌ علت‌ بدهی‌ هایش‌ توانایی‌ جلوگیری‌ از این‌ بحران‌ را ندارد. بدهی‌ شهرداریها از ۱۵۰ میلیارد دلار در سال‌ ۱۹۷۰ به‌ ۵۹۸ میلیارد دلار در سال‌ ۱۹۸۹ رسیده‌ است.
‌ادوارد لوتواک‌ می‌نویسد:«در عملکرد کنونی‌ نظام‌ یک‌ اشتباه‌ مرگ‌ بار وجود دارد. بانکهای‌ تجاری‌ که‌ ستونهای‌ نظام‌ را تشکیل‌ می‌دهند هیچ‌ سودی‌ از سرمایه‌ گذاریهای‌ بلند مدت‌ نمی‌برند. در آمد این‌ بانکها از طریق‌ سود سهام‌ یا سود حاصل‌ از فعالیتهای‌ تولیدی‌ بدست‌ نمی‌آید بلکه‌ درآمد این‌ بانکها از طریق‌ کمیسیونهای‌ معاملات‌ حاصل‌ می‌شود. بانکداران‌ هربار که‌ وامی‌ در اختیار مردم‌ یا شرکتها قرار می‌دهند از آنها حق‌ کمیسیون‌ دریافت‌ می‌کنند. معمولاً‌ کمیسیونهایی‌ که‌ می‌گیرند بر چند میلیون‌ دلار بالغ‌ می‌شود. همین‌ امر باعث‌ می‌شود که‌ در عرض‌ چند روز یا چند ساعت، میلیونها دلار نصیب‌ آنها شود. این‌ پولها با بذل‌ و بخشش‌ کامل، به‌ عنوان‌ حقوق‌ و پاداش، به‌ حساب‌ خود بانکداران‌ واریز می‌شود. از نظر آنها پولی‌ که‌ واقعاً‌ به‌ منظور تولید، سرمایه‌گذاری‌ می‌شود پول‌ مرده‌ و نامفید به‌ حساب‌ می‌آید. چیزی‌ که‌ این‌ بانکها می‌خواهند، معاملات‌ بیش‌ از حد است‌ و بس.»نتیجه‌ همه‌ی‌ این‌ موارد این‌ است‌ که‌ میلیاردها دلار که‌ می‌توانست‌ در راه‌ تولیدات، ایجاد کارخانه‌ها یا تحقیقات‌ صرف‌ شود، به‌ سوی‌ حسابهای‌ شخصی‌ بانکداران‌ سرازیر می‌شود.‌کمبود شدید سرمایه‌ها در آمریکا که‌ نتیجه‌ی‌ مصرف‌ بی‌ رویه، ضعف‌ پس‌ اندازها و تأمین‌ مخارج‌ دولت‌ از طریق‌ اعطای‌ وام‌ به‌ جای‌ گرفتن‌ مالیات‌ است‌ کاملاً‌ مشهوداست. در این‌ میان‌ کمبود سرمایه‌گذاریها در فعالیتهای‌ تولیدی‌ مشهودتر است.
«بدهی‌های‌ بخش‌ خصوصی‌ هم‌ به‌ بیش‌ از ۵۰۰۰ میلیارد دلار یعنی۹۱۰ کل‌ درآمدهای‌ خصوصی‌ رسیده‌ است.‌بنابراین‌ اقتصاد آمریکا بدون‌ هیچ‌ پشتوانه‌ی‌ امنیتی‌ و تنها به‌ واسطه‌ی‌ سفته‌بازی‌ و سوداگری‌ بر روی‌ ارزشهای‌ بالقوه‌ عمل‌ می‌کند. علاوه‌ بر این‌ به‌رغم‌ کاهش‌های‌ پی‌درپی‌ ارزش‌ دلار، تراز تجاری‌ آمریکا در میان‌ مدت‌ دارای‌ کسری‌ شدیدی‌ است. کسری‌ تجاری‌ آمریکا به‌ دلیل‌ مصرف‌ بیش‌ از حد است‌ و همین‌ امر باعث‌ شده‌ است‌ تا مردم‌ این‌ کشور پایین‌تر از حد امکاناتشان‌ زندگی‌ کنند. یکی‌ دیگر از دلایل‌ افزایش‌ کسری‌ بودجه، فقر روز افزون‌ جهان‌ سوم، افزایش‌ بیکاری‌ حتی‌ در توسعه‌ یافته‌ترین‌ کشورها و نیز کاهش‌ دایمی‌ درآمد اکثر قریب‌ به‌ اتفاق‌ مردم‌ است. کاملاً‌ واضح‌ است‌ که‌ در خود آمریکا هم‌ رشد نمی‌تواند بی‌پایان‌ باشد در حالیکه‌ تعداد مشتریانی‌ که‌ توان‌ پرداخت‌ داشته‌ باشند روز به‌ روز کمتر می‌شوند.‌بهترین‌ و مؤ‌ثرترین‌ وسیله‌ در نبرد علیه‌ آمریکاگرایی‌ استفاده‌ از نقاط‌ ضعفی‌ است‌ که‌ در بالا به‌ آنها اشاره‌ شد. هدف‌ ما تنها نالیدن‌ از اثرات‌ شوم‌ آمریکا گرایی‌ بر فرهنگ، هنر، معنویات‌ و در یک‌ کلام‌ برمعنای‌ زندگی‌ ما نیست؛ بلکه‌ هدف، مبارزه‌ با این‌ نظام‌ لجام‌ گسیخته‌ است.
‌اقتصاد آمریکا توان‌ تحمل‌ از دست‌ دادن‌ یک‌ یا دو میلیارد مشتری‌ را ندارد. اگر چنین‌ شود یقیناً‌ دچار ورشکستگی‌ خواهد شد. ولی‌ متأسفانه‌ اکثر جمعیت‌ کشورهای‌ ما دچار بیماری‌ آمریکاگرایی‌ در تمام‌ ابعاد زندگی‌ شده‌اند. در اغلب‌ کشورهای‌ جهان، گروههای‌ مختلف‌ مردم‌ لباسهای‌ آمریکایی‌ و پیراهنهایی‌ که‌ روی‌ آنها مارکهای‌ آمریکایی‌ به‌ چشم‌ می‌خورد، می‌پوشند. بخش‌ عظیمی‌ از جوانان‌ ما نوشابه‌ای‌ غیر از کوکاکولا نمی‌نوشند و سیگار مارلبورو می‌کشند. بچه‌ها اغلب‌ به‌ غذاهای‌ مک‌ دونالد به‌ چشم‌ یک‌ جایزه‌ می‌نگرند و فیلمهای‌ خشن‌ آمریکایی‌ که‌ بر روی‌ نوارهای‌ ویدئویی‌ و دیسکتها تکثیر می‌شوند، ۸۰ درصد بازار این‌ محصولات‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌اند. بازیهای‌ ویدئویی‌ آمریکایی‌ خشونت‌ را به‌ روح‌ بچه‌های‌ ما تزریق‌ می‌کنند. ما همگی‌ می‌دانیم‌ که‌ این‌ بازیها و فیلمها از طریق‌ هالیوود به‌ خانه‌های‌ ما راه‌ یافته‌اند و از تایپه‌ تا سائوپولو و از پاریس‌ تا داکار، همه‌ جا را تحت‌ سلطه‌ی‌ خود در آورده‌اند.
‌دولتهایی‌ که‌ سربازان‌ و تسلیحاتشان‌ را تحت‌ فرماندهی‌ آمریکا در اختیار پنتاگون‌ قرار می‌دهند، میلیاردها دلار صرف‌ خرید هواپیماهای‌ جنگی‌ و سایر تسلیحات‌ نظامی‌ از شرکتهای‌ بزرگ‌ آمریکایی‌ می‌کنند. بودجه‌ آمریکا، مخارج‌ تحقیق‌ و توسعه‌ی‌ سلاحهای‌ مرگبار را برای‌ ایجاد »جنگهای‌ خوش‌ یمن» برای‌ اقتصاد این‌ کشور، تقبل‌ کرده‌ است. بنابراین‌ می‌بینیم‌ اقتصاد آمریکا تنها به‌ دلیل‌ تن‌ دادن‌ ما و دولتهایمان‌ به‌ خواستهای‌ آمریکا رونق‌ گرفته‌ است.
‌ما باید از تمام‌ کسانی‌ که‌ نامزد نمایندگی‌ مجلس‌ در کشورهای‌ مختلف‌ دنیا می‌شوند بخواهیم‌ که‌ موارد زیر را رعایت‌ کنند:
۱-تعهد در مورد عدم‌ خرید تسلیحات‌ نظامی‌ از آمریکا.
۲- متعهد شوند از دولت‌ بخواهند از سازمانهایی‌ که‌ در تمام‌ نقاط‌ دنیا به‌ اختاپوسهای‌ اقتصادی‌ تبدل‌ شده‌اند (صندوق‌ بین‌ المللی‌ پول‌ و بانک‌ جهانی) کناره‌گیری‌ کنند چرا که‌ این‌ سازمانها با شیوه‌ هایی‌ نظیر خصوصی‌سازی، برداشتن‌ مقرر‌ات‌ تجاری، ادغام‌ شرکتها و جلوگیری‌ از محلی‌ شدن‌ آنهاباعث‌ افزایش‌ اخراج‌ کارکنان‌ و »تغییر و انعطاف» حقوق‌ها (یعنی‌ توانایی‌ کاستن‌ از آنها) می‌شوند.
۳-نمایندگان‌ به‌ ویژه‌ باید از دولت‌ هایشان‌ بخواهند از پیمان‌ ناتو خارج‌ شوند تا دیگر آلت‌ دست‌ آمریکا در حمله‌ به‌ کشورهای‌ دیگر نباشند. این‌ همان‌ چیزی‌ بود که‌ ژنرال‌ دوگل‌ هم‌ خواهان‌ آن‌ بود.
خود ما هم‌ در زندگی‌ شخصی‌ باید موارد زیر را رعایت‌ کنیم:
۱-اعتصاب‌ در اعتراض‌ به‌ عملکرد تلویزیون‌ و سازماندهی‌ و تجهیز بینندگان‌ آن‌ به‌ منظور جلوگیری‌ از پخش‌ محصولات‌ هالیوود نظیر «ترمیناتور» و «تارزان». البته‌ این‌ امر در مورد سالنهای‌ سینما هم‌ که‌ همان‌ رویه‌ را در پیش‌ گرفته‌اند قابل‌ اجراست.
۲-به‌ یاد داشته‌ باشیم‌ که‌ مصرف‌ کوکاکولا و مک‌ دونالد کمک‌ مالی‌ به‌ اشغالگر است.
۳-نباید فراموش‌ کنیم‌ که‌ «دیسنی‌ لند»ها تنها به‌ استثمار کارگران‌ نمی‌پردازند بلکه‌ بنیانگذاران‌ اصلی‌ فساد و نابود کنندگان‌ فرهنگ‌ و فولکلورها هستند و قصد دارند ارزشهای‌ خود را جایگزین‌ سنتها و ارزشهای‌ ما کنند. آنها به‌ دنبال‌ تحمیل‌ قدرت، ثروت‌ و حلیه‌ گری‌ به‌ جای‌ ارزشهای‌ قابل‌ احترام‌ هستند.
۴-نباید فراموش‌ کنیم‌ که‌ آنها چه‌ بلایی‌ بر سر ورزش‌ ما آورده‌اند و به‌ جای‌ این‌که‌ هدف، تربیت‌ جوانان‌ سالم‌ و قوی‌ باشد همه‌ چیز حول‌ محور تبلیغات‌ و فروش‌ کالاها از طریق‌ تصاویر قهرمانان‌ می‌گردد. جوانان‌ ما هدفی‌ جز خریده‌ شدن‌ از سوی‌ باشگاهای‌ ثروتمند ندارند؛ چون‌ اگر در حد و اندازه‌ی‌ آن‌ باشگاهها نباشند ممکن‌ است‌ اخراج‌ شوند و کارشان‌ را از دست‌ دهند. به‌ همین‌ دلیل‌ گاهی‌ مجبور می‌شوند به‌ دوپینگ‌ و دارو رو بیاورند تا در آن‌ باشگاهها ماندگار شوند.
۵-نکته‌ی‌ آخر اینکه‌ ۷۴ درصد منابع‌ طبیعی‌ زمین‌ در کشورهای‌ جهان‌ سوم‌ قرار دارد ولی‌ این‌ منابع‌ تنها در اختیار ۲۰ درصد از غنی‌ترین‌ افراد دنیا قرار گرفته‌ و به‌ مصرف‌ می‌رسد. با تغییر بنیادی‌ در روابط‌ با کشورهای‌ جهان‌ سوم‌ می‌توان‌ نه‌ از طریق‌ «انتقال‌ تکنولوژی» – که‌ باعث‌ افزایش‌ وابستگی‌ شده‌ و جوابگوی‌ نیازهای‌ واقعی‌ ملتها نیست‌ – بلکه‌ به‌ وسیله‌ »داد و ستد» و حذف‌ دلار در معاملات‌ جهانی‌ و دادن‌ امکان‌ توسعه‌ به‌ سایر کشورها، آمریکا را وادار به‌ عقب‌ نشینی‌ کرد. البته‌ این‌ توسعه‌ نباید از نوع‌ توسعه‌ی‌ اقتصادی‌ کشورهایی‌ باشد که‌ در آنجا شاهد غنی‌ شدن‌ یک‌ اقلیت‌ کوچک‌ و فقیر شدن‌ توده‌های‌ مردم‌ هستیم. بلکه‌ هدف‌ ما باید رسیدن‌ به‌ توسعه‌ی‌ بشری‌ در مسیر اصلی‌ تاریخ‌ و فرهنگ‌ مشترک‌ باشد. این‌ امر از طریق‌ «جهانی‌ شدن» امپریالیستی‌ که‌ در خدمت‌ استعمار نو قرار دارد قابل‌ تحقق‌ نیست‌ بلکه‌ با غنی‌تر شدن‌ فرهنگها با مراوده‌ و تعامل‌ امکان‌پذیر است.
‌بنابراین‌ وظیفه‌ی‌ ماست‌ که‌ با از خود گذشتگی‌ اجازه‌ ندهیم‌ اربابان‌ موقت‌ دنیا در قرن‌ بیست‌ و یکم‌ ما را از طریق‌ آلودگی‌ و خشکاندن‌ طبیعت، با فقیر کردن‌ و نابودی‌ مردان‌ و زنان، با استعمار، فساد و نابودی‌ بشریت‌ به‌ نام‌ نئوداروینیسم‌ و حذف‌ ضعفا، به‌ سوی‌«خودکشی‌ دنیا» سوق‌ دهند.
‌آمریکاستیزی‌ نه‌ نژادپرستی‌ است‌ و نه‌ وطن‌ پرستی، بلکه‌ ریشه‌ای‌ کاملاً‌ مذهبی‌ دارد. آمریکا ستیزی‌ یعنی‌ انتخاب‌ میان‌ یک‌ زندگی‌ تهی‌ از معنا و یک‌ زندگی‌ سعادتمند انسانی.
‌وقتی‌ صحبت‌ از انسان‌ است‌ وظایف‌ ما بسیار سنگین‌تر خواهد شد.

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code