آمریکا ستیزی چرا؟(بخش دوم)

 

 

 

 

 

 

 

مراحل‌ رشد و توسعه‌
۱- آمریکا، قاره‌ی‌ بزرگ‌
‌برای‌ آمریکایی‌ها کلمه‌ی‌ «مرز» معنای‌ حقیقی‌ آنرا ندارد. مرز از نظر آنها خطوطی‌ که‌ حدود کشورها را تعیین‌ می‌کند و گاهی‌ درپی‌ جنگها تغییر می‌کند نیست؛ بلکه‌ مرز خط‌ متغیری‌ است‌ که‌ می‌تواند تا کناره‌های‌ اقیانوس‌ آرام‌ پیش‌ رود و تنها در این‌ نقطه‌ است‌ که‌ مرز بسته‌ می‌شود. به‌ همین‌ دلیل‌ همواره‌ بر سر این‌ مرز جنگ‌ و درگیری‌ رخ‌ می‌دهد وپیروزی‌ همواره‌ نصیب‌ قوی ترها خواهد شد. این‌ جنگ‌ ممکن‌ است‌ علیه‌ سرخپوستان‌ و برای‌ تاراج‌ اموال‌ آنها باشد یا میان‌ خود سفید پوستان‌ و بر سر تقسیم‌ غنایم‌ به‌ وجود آید.‌در بازنگری‌ خط‌ سیر “آمریکاگرایی” لازم‌ است‌ به‌ مراحل‌ «بسط‌ و توسعه‌ی» آمریکا بپردازیم.
‌مرحله‌ی‌ نخست‌ به‌ آمریکای‌ شمالی‌ مربوط‌ می‌شود که‌ با «تصفیه‌ی‌ نژادی‌ لازم» جهت‌ از بین‌ بردن‌ سرخ پوستان‌ و تصرف‌ زمینهای‌ آنها و هر آنچه‌ بر روی‌ آن‌ وجود دارد (یونجه‌ و گندم) یا در دل‌ آن‌ پنهان‌ شده‌ است‌ (نظیر طلا و نفت) همراه‌ بود تا بودجه‌ی‌ لازم‌ برای‌ آغاز مرحله‌ دوم‌ یعنی‌ آمریکای‌ مرکزی‌ و جنوبی‌ فراهم‌ شود.
‌نقطه‌ی‌ شروع‌ «قانونی» مرحله‌ی‌ اول، دومین‌ اصلاحات‌ قانون‌ اساسی‌ بود که‌ به‌ شهروندان‌ آمریکایی‌ (یعنی‌ تنها سفید پوستان‌ بدون‌ توجه‌ به‌ ملیت‌ اصلی‌ آنها) اجازه‌ داده‌ می‌شد سلاح‌ شخصی‌ داشته‌ باشند. هدف‌ از این‌ قانون‌ دفاع‌ از خود در برابر «افراد خطرناک» (یعنی‌ سرخپوستان) و نابودی‌ آنها بود.
‌این‌ امر آنقدر لازم‌ و حتی‌ مقدس‌ به‌ نظر می‌رسید که‌ قانون‌ مربوط‌ به‌ آن‌ تاکنون‌ دست‌ نخورده‌ باقی‌ مانده‌ و خرید و فروش‌ سلاح‌ را آزاد کرده‌ است‌ به‌ نحوی‌ که‌ تعداد اسلحه‌ها از تعداد ساکنان‌ آمریکا (۲۰۰ میلیون‌ نفر) بیشتر شده‌ است.
«هجوم‌ به‌ سوی‌ آمریکا» با موج‌ مهاجرت‌ها، وسعت‌ روز افزونی‌ به‌ خود گرفت. ترکیب‌ این‌ مهاجران‌ بسیار متنوع‌ بود و در بین‌ آنها از محکومین‌ دادگاههای‌ کشورهای‌ مختلف‌ گرفته‌ تا مهاجران‌ سیاسی‌ اروپا یا حکومتهای‌ ظالم‌ سایر قاره‌ها به‌ چشم‌ می‌خوردند. اکثر این‌ افراد دهقانانی‌ بودند که‌ زمین‌ نداشتند و رؤ‌یای‌ داشتن‌ زمین‌ آنها را به‌ آمریکا کشانده‌ بود. کارگران‌ بیکار، افراد طبقه‌ پایین‌ جوامع‌ مختلف‌ و افراد ناامید زیادی‌ در بین‌ آنها وجود داشتند. تعداد زیادی‌ سوداگر ورشکسته‌ و سربازان‌ فراری‌ هم‌ به‌ خیل‌ مهاجران‌ پیوسته‌ بودند.«رؤ‌یای‌ آمریکا» شامل‌ سرزمین‌ بسیار وسیعی‌ بود که‌ در آن‌ هرکس‌ می‌توانست‌ به‌ تناسب‌ قدرت‌ و امکاناتش‌ تکه‌ای‌ از زمین‌های‌ سرخ پوستان‌ را که‌ تعدادشان‌ اندک‌ بود و سلاحهای‌ بسیار ابتدایی‌ داشتند، تصاحب‌ کند. در سال‌ ۱۷۷۶ تعداد سرخپوستان‌ ۶۰۰ هزار نفر بود که‌ این‌ تعداد در سال‌ ۱۹۱۰ به‌ ۲۲۰ هزار نفر کاهش‌ یافت. پس‌ از قتل‌ عام‌ وانددنی‌Wounded Knee) ) در سال‌ ۱۸۹۰ و نابودی‌ کامل‌ سرخپوستان‌ از لحاظ‌ نظامی، «بازماندگان» آنها در اردوگاه های‌ کار اجباری‌ و در شرایطی‌ بسیار سخت‌ و غیر انسانی‌ حبس‌ شدند.‌خشونت‌ و کشتار تنها به‌ قتل‌ عام‌ بومیان‌ خلاصه‌ نشد. ژنرال‌ شرمن‌ که‌ «جنگ‌ تمام‌ عیاری» علیه‌ سرخپوستان‌ را شروع‌ کرده‌ بود، آنها را چنین‌ توصیف‌ می‌کرد:«سرخپوست‌ خوب‌ یک‌ سرخپوست‌ مرده‌ است».
‌ماجراجویان‌ و قتل‌ عام‌ کنندگان‌ بر سر تقسیم‌ غنایم، با یکدیگر به‌ صورت‌ فردی‌ یا گروهی، می‌جنگیدند. بسیاری‌ از فیلمهای‌ آمریکایی‌ که‌ به‌ عنوان‌ حماسه‌های‌ آمریکا از آن‌ها یاد می‌شود، نشانگر ویژگی‌های‌ این‌ جنگل‌ وحشی‌ و مملو از شکارچی‌ بی‌رحم‌ است‌ که‌ قانون‌ و عدالتی‌ جز تفنگ‌ و تپانچه‌ نمی‌شناسند.
‌همین‌ خصوصیت‌ تجاوزگرانه‌ آمریکائیها که‌ در «جنگهای‌ انفصال» – در بخش‌ شمالی‌ قاره‌ آمریکا – نیز دیده‌ می‌شد سبب‌ شد تا ژنرال‌ شرمن‌ «جنگ‌ تمام‌ عیارش» را علیه‌ کشورهای‌ جنوبی‌ قاره‌ی‌ آمریکا شروع‌ کند.
‌به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ که‌ «جنگهای‌ انفصال» میان‌ کشورهای‌ شمال، غالباً‌ با همان‌ وحشیگری‌ سابق‌ و توسط‌ همان‌ انسانها در می‌گیرد.
‌کشف‌ معادن‌ طلا در کالیفرنیا باعث‌ تشدید جنگ‌ میان‌ رقبا برای‌ تصاحب‌ آن‌ شد. قانون‌ سال‌ ۱۷۸۵ در مورد «فروش» زمینهای‌ غرب‌ سرآغاز اخراج‌ سرخپوستان‌ (و نیز خود رقبا) و تصاحب‌ زمینها تا کنار اقیانوس‌ آرام‌ بود.‌در سال‌ ۱۸۲۳، مونرو رئیس‌ جمهور آمریکا نظریه‌ای‌ ارائه‌ داد که‌ سرآغازی‌ شد برای‌ فتح‌ «مرحله‌ی‌ دوم». وی‌ قاره‌ی‌ آمریکا را به‌ صورت‌ واحدی‌ می‌دانست‌ که‌ آمریکا حامی‌ آن‌ بود:«اروپا برای‌ اروپائی‌ها و دنیای‌ جدید برای‌ آمریکائی‌ها».
‌وی‌ کار خود را با اشغال‌ مکزیک‌ و ضمیمه‌ نمودن‌ تگزاس‌ در سال‌ ۱۸۴۵ آغاز کرد. تصرف‌ آمریکای‌ لاتین‌ به‌ شیوه‌های‌ متفاوت‌ صورت‌ می‌گرفت:- گاهی‌ به‌ وسیله‌ نفوذ اقتصادی‌ که‌ منجر به‌ اشغال‌ نظامی‌ و ضمیمه‌ نمودن‌ بخشی‌ از کشور مورد نظر می‌شد. نمونه‌ی‌ این‌ شیوه‌ پورتوریکا بود.
– گاهی‌ نیز تشویق‌ جنبش‌های‌ استقلال‌ طلبانه‌ که‌ باعث‌ می‌شد اسپانیایی‌ها و پرتغالیها و انگلیسی‌ها از آمریکای‌ جنوبی‌ رانده‌ شوند، دولتهایی‌ را در این‌ منطقه‌ به‌ وجود می‌آورد که‌ درهای‌ منطقه‌ را به‌ روی‌ سرمایه‌ گذاریهای‌ آمریکا باز می‌کردند.
– گاهی‌ هم‌ آمریکایی‌ها از دیکتاتورهای‌ نظامی‌ که‌ مأمور سرکوب‌ مقاومتهای‌ مردمی‌ بودند، بهره‌ می‌گرفتند. آنها با ترویج‌ فساد باعث‌ ایجاد وحشت‌ در آمریکای‌ جنوبی‌ می‌شدند و به‌ رهبران‌ فاسد اجازه‌ می‌دادند بر سر قدرت‌ بمانند تا همچنان‌ سلطه‌ی‌ آمریکا بر اقتصاد این‌ کشور را تضمین‌ کنند.

۲- اروپا در دام‌ آمریکا
‌مرحله‌ی‌ بعدی‌ بسط‌ و توسعه مربوط‌ می‌شود به‌ برده‌ کردن‌ اروپا پس‌ از «جنگ‌ سی‌ساله» (۱۹۴۵ – ۱۹۱۴) که‌ به‌ جنگ‌ داخلی‌ اروپا شهرت‌ یافته‌ است. این‌ جنگها باعث‌ شد اروپایی‌ که‌ بی‌ نهایت‌ ضعیف‌ شده‌ بود دو دستی‌ تقدیم‌ آمریکا شود. آمریکایی‌ها در سال‌ ۱۹۴۵ به‌ لطف‌ دو جنگ‌ جهانی‌ نصف‌ کل‌ ثروت‌ دنیا را در اختیار داشتند.
‌وقتی‌ قرن‌ نوزدهم‌ به‌ پایان‌ رسید، آینده‌ی‌ نظام‌ آمریکا و پیروزی‌ آن‌ تضمین‌ شده‌ به‌ نظر می‌رسید. سناتور بوریج‌ در سال‌ ۱۸۹۸ چشم‌ انداز روشن‌ آینده‌ی‌ آمریکا را چنین‌ توصیف‌ می‌کند:«تجارت‌ جهانی‌ باید از آنِ‌ ما باشد و از آنِ‌ ما خواهد شد. بازارهای‌ دریایی‌ خود را کاملاً‌ تحت‌ پوشش‌ قرار خواهیم‌ داد و ناوگانی‌ در خور عظمت‌ ایالتهایمان‌ که‌ خود بر خود حکومت‌ می‌کنند، به‌ وجود خواهیم‌ آورد. ما برای‌ خودمان‌ کار خواهیم‌ کرد و مسیر تجارت‌ خود را چراغانی‌ خواهیم‌ نمود. پرچم‌ آمریکا در تمام‌ عرصه‌های‌ اقتصادی‌ و تجاری‌ به‌ اهتزاز درخواهد آمد. قانون‌ آمریکا، نظم‌ آمریکا، تمدن‌ آمریکا و پرچم‌ آمریکا سواحل‌ پرت‌ و جنگزده‌ را تسخیر خواهند کرد و به‌ لطف‌ خدا آنها را از نو خواهند ساخت‌ تا باز هم‌ نور و روشنی‌ در آنجا حاکم‌ شود».
‌جنگ‌ جهانی‌ اول‌ با خونهای‌ زیادی‌ که‌ در اروپا جاری‌ ساخت‌ و رودخانه‌های‌ ثروتی‌ که‌ به‌ سوی‌ آمریکا سرازیر نمود، این‌ دیدگاه‌ خوشبینانه‌ را مورد تأیید قرار داد. آمریکا تنها در سال‌ ۱۹۱۷ و پس‌ از نبردهای‌ وردون‌ و لاسوم که‌ شانس‌ هر گونه‌ پیروزی‌ را از ارتش‌ آلمان‌ گرفته‌ بود، به‌ یاری‌ فاتحان‌ آمد.‌این‌ کشور در جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ نیز همین‌ شیوه‌ را در پیش‌ گرفت‌ و نهایتاً‌ در سال‌ ۱۹۴۴ و مدتها پس‌ از نبرد استالینگراد که‌ آلمانها شانس‌ پیروزی‌ نداشتند، وارد معرکه‌ شد.‌در سال‌ ۱۹۱۷ همین‌ «بی‌ طرفی» باعث‌ افزایش‌ ۱۵ درصدی‌ صادرات‌ آمریکا شده‌ بود. تراز تجاری‌ این‌ کشور در سال‌ ۱۹۱۴ حدود ۴۳۶ میلیون‌ دلار بود که‌ این‌ رقم‌ در سال‌ ۱۹۱۷ به‌ ۳۵۶۸ میلیون‌ دلار رسید.
‌در آن‌ زمان‌ ویلسون‌ رئیس‌ جمهور آمریکا بود. وی‌ با تأیید جنگ‌ اسپانیا – آمریکا، فتح‌ فیلیپین، اشغال‌ پورتوریکا و کوبا، به‌ قول‌ فرانک‌ شول در کتاب‌ «تاریخ‌ آمریکا»۱۴ «مسؤ‌ول» دخالتهایی‌ بود که‌ مجموع‌ آنها به‌ مراتب‌ بیش‌ از دخالتهای‌ آمریکا در زمان‌ ریاست‌ روزولت‌ و تافت‌ بود. وی‌ در سال‌ ۱۹۱۶ به‌ سفیر خود در کوبا حق‌ داد که‌ بودجه‌ این‌ کشور را کنترل‌ کند. در همان‌ سال‌ چاتانوگا و سان‌ دیه‌ گو دو تن‌ از سرداران‌ ویلسون، امیلیانوچامور را که‌ مطیع‌ کامل‌ آمریکا بود بر مردم‌ نیکاراگوئه‌ تحمیل‌ کردند و پس‌ از آن‌ نوبت‌ اشغال‌ پاناما بود.‌ویلسون‌ «آرمانگرا» که‌ سیاست‌ جنگ‌ علیه‌ کشورهای‌ ضعیف‌ را به‌ خوبی‌ اعمال‌ می‌کرد، پس‌ از نبرد وردون‌ در سال‌ ۱۹۱۶ که‌ ۳۰۰ هزار سرباز فرانسوی‌ و ۴۰۰ هزار انگلیسی‌ کشته‌ شدند، در ۱۶ ژانویه‌ ۱۹۱۷، مطلع‌ شد که‌ زیمرمن‌ وزیر امور خارجه‌ی‌ وقت‌ آلمان‌ در صدد انعقاد پیمانی‌ با مکزیک‌ برای‌ باز پس‌گیری‌ تگزاس، مکزیک‌ جدید و آریزونا از آمریکا است. وی‌ برای‌ رویارویی‌ با این‌ اقدام‌ آلمانها تصمیم‌ گرفت‌ ژنرال‌ پرشینگ‌ که‌ مکزیک‌ را نیز اشغال‌ کرده‌ بود به‌ همراه‌ نیروهایش‌ روانه‌ فرانسه‌ کند و بدین‌ ترتیب‌ برای‌ دفاع‌ از آمریکا آتش‌ جنگ‌ را در اروپا بیافروزد.‌پس‌ از معاهده‌ی‌ ورسای‌ و برقراری‌ صلح، آمریکا از متحدین‌ خواست‌ وامهای‌ خود را به‌ این‌ کشور باز پس‌ دهند. همین‌ امر باعث‌ شد متحدین‌ هم‌ با تحمیل‌ غرامتهای‌ سنگین‌ به‌ آلمان، بیکاری‌ و شکست‌ را به‌ این‌ کشور هدیه‌ کنند.
‌لُرد کینز ، اقتصاددان‌ مشهور انگلیسی‌ در سال‌ ۱۹۱۹ در کتابی‌ تحت‌ عنوان‌ «نتایح‌ اقتصادی‌ صلح» چنین‌ می‌نویسد:«اگر مصرانه‌ در پی‌ فقیر کردن‌ اروپای‌ مرکزی‌ باشیم، به‌ جرأت‌ می‌توانم‌ پیش‌بینی‌ کنم‌ که‌ انتقام‌ سختی‌ در انتظارمان‌ خواهد بود که‌ تا بیست‌ سال‌ دیگررخ‌ خواهد داد و فاتح‌ آن‌ هر کسی‌ که‌ باشد باعث‌ نابودی‌ تمدن‌ ما خواهد شد».
‌آمریکا از اوضاع‌ نابسامان‌ اروپا حداکثر استفاده‌ را می‌برد و با اعمال‌ فشار به‌ دولتهای‌ اروپایی‌ دیون‌ خود را طلب‌ می‌کرد. ویلسون‌ در ۸ ژانویه‌ ۱۹۱۸ «چهارده‌ نکته» مشهور خود درمورد «دفاع‌ از دموکراسی» را به‌ کنگره‌ی‌ آمریکا ارائه‌ کرد. که‌ هدف‌ اصلی‌ آن‌ حل‌ مشکل‌ مربوط‌ به‌ دیون‌ و در وهله‌ی‌ اول‌ دیون‌ دُوَل‌ «سازش» به‌ آمریکا بود.
‌پس‌ از آن، مشکل‌ غرامتهایی‌ که‌ فرانسه‌ و انگلیس‌ از آلمان‌ مطالبه‌ کرده‌ بودند ولی‌ این‌ کشور قادر به‌ پرداخت‌ آن‌ نبود مطرح‌ شد. آمریکا برای‌ رسیدن‌ به‌ حداکثر سود، به‌ شیوه‌ی‌ رندانه‌ای‌ متوسل‌ شد. این‌ کشور که‌ مطمئن‌ بود اروپا به‌ دلیل‌ خرابی‌ و ویرانیهای‌ حاصل‌ از جنگ‌ قادر به‌ باز پرداخت‌ وامها به‌ آمریکا نیست، تصمیم‌ گرفت‌ وامی‌ به‌ آلمان‌ بدهد تا این‌ کشور بتواند غرامتهایش‌ را پرداخت‌ نماید و در نتیجه‌ اروپا هم‌ بتواند وامهای‌ آمریکا را پس‌ دهد.
‌اقتصاد قدرتمند آمریکا با چنان‌ سرعتی‌ به‌ تولید روی‌ آورده‌ بود که‌ ذخایر پولی‌ این‌ کشور تمامی‌ نداشت‌ و شرکتهای‌ زیادی‌ پا به‌ عرصه‌ی‌ اقتصاد نهاده‌ بودند. ولی‌ گرمی‌ بیش‌ از حد این‌ نظام‌ که‌ در اوج‌ قدرت‌ بود نشان‌ از فاجعه‌ می‌داد. به‌ طوری‌ که‌ پیشرفت‌ جدید که‌ به‌ لطف‌ جنگ‌ جهانی، آمریکا را بزرگترین‌ قدرت‌ جهان‌ کرده‌ بود، به‌ اولین‌ شکست‌ نظام‌ این‌ کشور انجامید.‌بحران‌ بزرگ‌ سال‌ ۱۹۲۹ به‌ جهانیان‌ ثابت‌ کرد که‌ ماشین‌ قدرتمند نظام‌ سرمایه‌ داری‌ آمریکا نیز می‌تواند متوقف‌ و باعث‌ ورشکستگی‌ این‌ کشور و کل‌ دنیا شود.
‌این‌ بحران‌ بزرگترین‌ بحران‌ تاریخی‌ آمریکا بود زیرا کل‌ اصول‌ نظام‌ را که‌ از زمان‌ جورج‌ واشنگتن‌ و الکساندر هامیلتون‌ همه‌ آنرا الهی‌ و شکست‌ناپذیر می‌دانستند، زیر سؤ‌ال‌ برده‌ بود. آمریکایی‌ها معتقد بودند که‌ آزادی‌ مطلق‌ بازار که‌ باعث‌ قوی‌ شدن‌ ثروتمندان‌ و سرمایه‌ داران‌ می‌شد، می‌بایست‌ پیروزی‌ آمریکا بر کل‌ دنیا را تضمین‌ کند. ظاهراً‌ این‌ نظریه‌ توسط‌ تاریخ‌ – بویژه‌ تاریخ‌ دستیابی‌ به‌ دو مرحله‌ی‌ نخست‌ که‌ تضمینی‌ برای‌ پیروزی‌ کامل‌ آمریکا در کل‌ دنیا به‌ شمار می‌رفت‌ – مورد تایید قرار گرفته‌ بود. اما با طلوع‌ آفتاب‌ در یک‌ روز از ماه‌ اکتبر ۱۹۲۹ این‌ یقین‌ از بین‌ رفت. بانکهای‌ بزرگ‌ آمریکا و هزاران‌ شرکت‌ تجاری‌ دچار ورشکستگی‌ شدند و تعداد زیادی‌ از کارخانه‌ داران‌ خودکشی‌ کردند. خیلی‌ زود ۹ میلیون‌ بیکار (۱۷ درصد کارگران‌ آمریکا) به‌ خیابانها ریختند و شورشهای‌ زیادی‌ به‌ وقوع‌ پیوست‌ که‌ توسط‌ پلیس‌ سرکوب‌ شد.
‌در آن‌ زمان‌ آندره‌ موریس، نویسنده‌فرانسوی، چنین‌می‌نویسد:«اگر در اوایل‌ زمستان‌ (۱۹۳۲-۱۹۳۳) به‌ آمریکا می‌رفتید با مردمی‌ کاملاً‌ نا امید روبرو می‌شدید…آمریکایی‌ها به‌ این‌ باور رسیده‌ بودند که‌ پایان‌ نظام‌ و تمدن‌ آنها فرا رسیده‌ است».
‌تنها دلیل‌ بروز بحران‌ این‌ بود که‌ منطق‌ نظام‌ به‌ منتها درجه‌ی‌ نتایجش‌ رسیده‌ بود. عوامل‌ این‌ نظام‌ «لیبرال» آنقدر از پیروزی‌ شرکتهای‌ تجاری، حتی‌ بلندپروازترین‌ آنها مطمئن‌ بودند که‌ کل‌ سرمایه‌ خود را روی‌ آن‌ گذاشته‌ بودند. تنها چند مورد ناموفق‌ کافی‌ بود تا بذر شک‌ و تردید را در دلها بکارد وبی‌ اعتمادی‌ به‌ بازار بورس‌ را به‌ وجود آورد و در نتیجه‌ کل‌ نظام‌ از هم‌ بپاشد. شرکتهای‌ تجاری‌ و بانکها یکی‌ پس‌ از دیگری‌ قدرت‌ پرداخت‌ خود را از دست‌ می‌دادند و جَو بدبینی‌ همه‌ جا را فرا می‌گرفت، همان‌طور که‌ قبلاً‌ جَو خوشبینی‌ همه‌ جا حاکم‌ شده‌ بود.
‌فرانکلین‌ روزولت‌ که‌ درمارس‌ ۱۹۳۳ به‌ریاست‌ جمهوری‌ آمریکا رسیده‌ بود، قبل‌ از هر چیز به‌ دعا پرداخت. آیا ایمان‌ به‌ «مشیت‌ الهی» سُست‌ شده‌ بود؟ آیا مشیت‌ الهی‌ این‌ کشور را به‌ دست‌ فراموشی‌ سپرده‌ بود؟
‌در واقع‌ اصل‌ مذهبی‌ هامیلتون‌ که‌ از آدام‌ اسمیت‌ به‌ عاریت‌ گرفته‌ شده‌ بود باعث‌ بروز تناقض‌ اساسی‌ در این‌ نظام‌ شد.‌آیا دنباله‌روی‌ از منافع‌ فردی‌ در راستای‌ تأمین‌ منافع‌ عمومی‌ خواهد بود؟ این‌ بحران‌ باعث‌ شد جنگلی‌ به‌ وجود آید که‌ در آن‌ برخورد منافع‌ رقبا مانع‌ از ایجاد یک‌ جامعه‌ی‌ واقعی‌ شود. بنابراین‌ سؤ‌ال‌ وحشت‌ برانگیز زیر مطرح‌ شد: آیا آمریکا واقعاً‌ یک‌ ملت‌ است؟ آیا باز هم‌ می‌توان‌ سرنوشت‌ آنرا باور داشت؟
‌روزولت‌ با اعلام‌ «دور جدید» که‌ شیوه‌ی‌ نوین‌ در برخورد با رکود و ناتوانی‌ آمریکا بود، خود را به‌ عنوان‌ رهایی‌بخش‌ این‌ کشور معرفی‌ نمود. وی‌ بدون‌ آنکه‌ اساس‌ نظام‌ را زیر سؤ‌ال‌ ببرد، با اصلاحاتی‌ چند و به‌ ویژه‌ با ایجاد مشاغل‌ بزرگ‌ دولتی‌ که‌ از طریق‌ آن‌ دولت‌ به‌ کاهش‌ بیکاری‌ و معضلات‌ ناشی‌ از آن‌ کمک‌ می‌کرد، از شدت‌ بحران‌ کاست. البته‌ این‌ شیوه‌ خلاف‌ نقشی‌ بود که‌ تا آن‌ زمان‌ به‌ عهده‌ی‌ دولت‌ گذاشته‌ شده‌ بود. پیشتر نقش‌ دولت‌ «کمک‌ به‌ شکوفایی‌ شرکتهای‌ خصوصی» بود.
‌این‌ اصلاحات‌ محتاطانه‌ مُسکنی‌ بود بر دردهای‌ کشنده‌ ناشی‌ از این‌ بحران. سرانجام‌ آمریکا موقتاً‌ ازبحران‌ خارج‌ شد ولی‌ این‌ راه‌ حل‌ آنقدر ناکافی‌ بود که‌ در سال‌ ۱۹۳۷ آمریکا بار دیگر دچار رکود شد. جان‌ گالبرایت‌ ، اقتصاددان‌ آمریکایی‌ می‌نویسد:«در سال‌ ۱۹۳۷ بار دیگر تعداد بیکاران‌ به‌ ۹ میلیون‌ نفر رسید.»‌در این‌ شرایط‌ نابسامان‌ تنها جنگ‌ خانمانسوز اروپا توانست‌ این‌ مشکل‌ آمریکا را برای‌ همیشه‌ حل‌ کند. در جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ نیز آمریکا با توجه‌ کامل‌ به‌ منافعش‌ عمل‌ کرد.
‌آمریکائیها که‌ تنها راه‌ نجات‌ اقتصاد بیمار خود را، فشار اقتصادی‌ بر دیگران‌ می‌دانستند، ضمن‌ دامن‌ زدن‌ به‌ آتش‌ جنگ، سیاستهای‌ دوگانه‌ و ریاکارانه‌ای‌ اتخاذ کردند که‌ تنها هدف‌ آن‌ حفظ‌ ثبات‌ اقتصادی‌ بود.
‌به‌ همین‌ جهت‌ روزولت، چرچیل‌ را به‌ انجام‌ بمبارانهای‌ پی‌درپی‌ علیه‌ اهداف‌ غیر نظامی‌ در آلمان‌ و مناطق‌ اشغال‌ شده‌ی‌ خاک‌ فرانسه‌ و بلژیک‌ تشویق‌ می‌کرد.‌تا زمان‌ نابودی‌ ناوگان‌ آمریکا در بندر پرل‌ هاربور توسط‌ نیروی‌ هوایی‌ ژاپن‌ و اعلان‌ جنگ‌ از سوی‌ آلمان‌ و ایتالیا علیه‌ آمریکا در ۱۱ دسامبر ۱۹۴۱، روزولت‌ همچنان‌ ژنرال‌ دوگل‌ را «تفاله‌ ناچیز و از مد افتاده‌ تاریخ» می‌دانست.
‌سناتور ترومن در سال‌ ۱۹۴۲ چنین‌ می‌نویسد:«اگر اتحاد جماهیر شوروی‌ ضعیف‌ شود باید به‌ آن‌ کمک‌ کنیم، اگر آلمان‌ ضعیف‌ شود باید یاریش‌ دهیم. مهم‌ این‌ است‌ که‌ آنها همدیگر را نابود کنند.»
‌روزولت‌ در نوامبر۱۹۴۲ در گفتگویی‌ با حضور آندره‌ فیلپ، سخنگوی‌ ژنرال‌ دوگل، به‌ ستایش‌ از همگرا بودن‌ خود می‌پردازد و می‌گوید:«من‌ علاقه‌ خاصی‌ به‌ مؤ‌ثر بودن‌ دارم. من‌ مشکلاتی‌ دارم‌ که‌ باید حل‌ شوند. خوشحال‌ می‌شوم‌ کسانی‌ در حل‌ این‌ مشکلات‌ به‌ من‌ کمک‌ کنند. امروز دارلان‌ الجزایر را به‌ من‌ می‌دهد و من‌ فریاد می‌زنم: زنده‌ باد دارلان!… اگر کیسلینگ‌ اسلو را به‌ من‌ بدهد می‌گویم‌ زنده‌ باد کیسلینگ!… اگر فردا لاوال‌ پاریس‌ را به‌ من‌ بدهد می‌گویم: زنده‌ باد لاوال!»
‌در واقع‌ علت‌ رسیدن‌ دارلان‌ به‌ قدرت، پیاده‌ شدن‌ نیروهای‌ آمریکا در آفریقای‌ شمالی‌ و کنار گذاشتن‌ ژنرال‌ دوگل‌ بود. در ایتالیا نیر قدرت‌ به‌ ژنرال‌ بادوگلیو که‌ در خدمت‌ موسولینی‌ بود (همانطور که‌ دارلان‌ در خدمت‌ ژنرال‌ پتن‌ بود) رسید.‌نکته‌ی‌ جالب‌ توجه‌ آن‌ است‌ که‌ در دفاع‌ از منافع‌ آمریکا، انگلیسی‌ها بیشترین‌ تعداد از نیروهای‌ پیاده‌ شده‌ در فرانسه‌ را تشکیل‌ می‌دادند. در لشگرکشی‌ به‌ پروانس‌ هم‌ سربازان‌ مغربی‌ بیشترین‌ تعداد را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بودند.
‌ژنرال‌ دوگل‌ که‌ از مخالفین‌ جد‌ی‌ این‌ سیاست‌ جنگ‌ افروزانه‌ی‌ آمریکا بود، در جریان‌ لشگرکشی‌ به‌ نورماندی‌ قرار نگرفت‌ و در نهایت‌ طرح‌ اولیه‌ آزاد سازی‌ فرانسه‌ که‌ در آن‌ به‌ اداره‌ی‌ امور فرانسه‌ توسط‌ یک‌ سازمان‌ آمریکایی‌ – انگلیسی‌ اشاره‌ شده‌ بود با دستوری‌ از سوی‌ وی‌ بی‌اثر ماند. دوگل‌ به‌ نیروهای‌ مقاومت‌ فرانسه‌ اتکا و اعتماد نمود و اعلام‌ کرد که‌ هر کدام‌ از قسمتهای‌ آزاد شده‌ی‌ خاک‌ فرانسه‌ توسط‌ کسانی‌ که‌ از سوی‌ کمیته‌ی‌ ملی‌ مقاومت‌ تعیین‌ می‌شوند، اداره‌ خواهد شد.این‌ امر بلافاصله‌ از سوی‌ شورای‌ ملی‌ مقاومت‌ برای‌ تشکیل‌ دولت‌ موقت‌ مورد پذیرش‌ قرار گرفت.
‌پس‌ از پایان‌ جنگ‌ دوم‌ جهانی، ایالات‌ متحده‌ با تحمیل‌ خواستهای‌ خود به‌ بهره‌برداری‌ از منافع‌ اقتصادی‌ حاصل‌ از پیروزی‌ متحدین‌ بر آلمان‌ پرداخت.‌آمریکا ازفرصت‌ بدست‌آمده‌ درجریان‌ جنگ‌ دوم‌ جهانی‌ حداکثر استفاده‌ را برد و با انعقاد توافقات‌ برتون‌ وودس در سال‌ ۱۹۴۴ و برابرسازی‌ دلار با طلا سلطه‌ی‌ این‌ پول‌ را بر بازارهای‌ اقتصادی‌ دنیا رسمیت‌ بخشید و آنرا به‌ پول‌ رسمی‌ دنیا تا به‌ امروز تبدیل‌ کرد. علاوه‌براین، توافقات‌ دو جانبه‌ای‌ نظیر قرارداد بلوم‌ بایرنز با فرانسه‌ در سال‌ ۱۹۴۴ با کشورهای‌ اروپایی‌ به‌ عمل‌ آمد. طبق‌ این‌ توافق، پاریس‌ در قبال‌ دریافت‌ یک‌ کمک‌ دو میلیارد دلاری‌ بدون‌ هیچ‌ قید و شرطی‌ بازارهایش‌ را به‌ روی‌ واردات‌ کالا از آمریکا بازکرد. بدین‌ ترتیب‌ کل‌ کشورهای‌ اروپایی‌ کم‌کم‌ تحت‌الحمایه‌ آمریکا شدند.
«طرح‌ مارشال» در سال‌ ۱۹۴۷ مرحله‌ی‌ مهمی‌ در روند به‌ بردگی‌ کشاندن‌ اروپا یعنی‌ «مرحله‌ی‌ دوم» آمریکاگرایی‌ به‌ شمار می‌آید.
‌پس‌ از پایان‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم، ایالات‌ متحده‌ که‌ در مقایسه‌ با اروپای‌ ویران‌ سرشار از ثروت‌ بود، خود را در موقعیت‌ بچه‌ای‌ می‌دید که‌ تمام‌ توپهای‌ بازی‌ بیلیارد را برده‌ است‌ و اگر می‌خواهد بازی‌ ادامه‌ پیدا کند باید چند عدد از آنها را به‌ همبازی‌هایش‌ قرض‌ بدهد تا بازی‌ به‌ هم‌ نخورد.‌بنابراین‌ مسئله‌ اصلی‌ این‌ بود که‌ آمریکا کاری‌ کند تا اروپائیان‌ قادر به‌ پرداخت‌ پول‌ بابت‌ تولیدات‌ این‌ کشور باشند. آمریکا با گذشت‌ چهار سال‌ وقتی‌ می‌خواست‌ از اروپا باز گردد سود سرشاری‌ از فروش‌ ساز و برگ‌ نظامی‌ به‌ کشورهای‌ این‌ قاره‌ به‌ جیب‌ زده‌ بود.
‌در سال‌ ۱۹۴۷ سازمان‌ جاسوسی‌ آمریکا «سیا» خبر از خطر اقتصادی‌ و سیاسی‌ حاصل‌ از اوضاع‌ اروپای‌ پس‌ از جنگ‌ را داد:«بزرگترین‌ خطری‌ که‌ امنیت‌ ایالات‌ متحده‌ را تهدید می‌کند، فروپاشی‌ اقتصادی‌ اروپای‌ غربی‌ و نتایج‌ حاصل‌ از این‌ امر یعنی‌ به‌ قدرت‌ رسیدن‌ عوامل‌ کمونیست‌ است.»
‌رهبران‌ آمریکا برای‌ رویارویی‌ با این‌ خطر دوگانه‌ طرح‌ موسوم‌ به‌ «طرح‌ مارشال» را که‌ به‌ گفته‌ خودشان‌ هدف‌ از آن‌ باز سازی‌ اروپا بود، اعلام‌ کردند. ولی‌ شروط‌ اولیه‌ سیاسی‌ این‌ طرح‌ کاملاً‌ مشخص‌ بود: قبل‌ از هر چیز حذف‌ کمونیستها از دولتهای‌ غربی.
‌دخالت‌ آمریکا در این‌ امر کاملاً‌ واضح‌ بود:
– وزرای‌ کمونیست‌ دولت‌ فرانسه‌ در چهارم‌ مه‌ ۱۹۴۷ از دولت‌ اخراج‌ شدند.
– وزرای‌ کمونیست‌ ایتالیا در ۱۳ مه‌ ۱۹۴۷ از دولت‌ این‌ کشور اخراج‌ شدند.
– وزرای‌ کمونیست‌ بلژیک‌ نیز در همان‌ ماه‌ از دولت‌ این‌ کشور کنار گذاشته‌ شدند.
‌بلافاصله‌ پس‌ از این‌ اخراجها «طرح‌ مارشال» رسماً‌ در ۵ ژوئن‌ ۱۹۴۷ اعلام‌ شد.
‌بامحقق‌ شدن‌ هدف‌ فوق‌ اجرای‌ این‌ طرح‌ که‌ علاوه‌ بر فراهم‌ نمودن‌ یک‌ ابزار فشار برای‌ آمریکا وسیله‌ای‌ برای‌ ارتقای‌ سطح‌ صادرات‌ این‌ کشور به‌ اروپا بود، امکان‌پذیر شد.
‌دستیابی‌ آمریکا به‌ «مرحله‌ی‌ دوم» یعنی‌ رام‌ کردن‌ اروپا مدتهای‌ مدیدی‌ بدون‌ هیچ‌ برخوردی‌ صورت‌ می‌گرفت. دلیل‌ این‌ امر کنار آمدن‌ اکثر قریب‌ به‌ اتفاق‌ رهبران‌ سیاسی‌ این‌ قاره‌ با آمریکا بود.‌درحالیکه‌ ریگان‌ با سرسختی‌ تمام‌ این‌ نظام‌ را که‌ باعث‌ غنی‌تر شدن‌ ثروتمندان‌ و فقیرتر شدن‌ فقیران‌ می‌شود بر مردم‌ آمریکا تحمیل‌ می‌کرد، خانم‌ تاچر در انگلستان‌ به‌ الگوبرداری‌ از آن‌ پرداخت‌ و پس‌ از وی‌ تونی‌ بلر از حزب‌ کارگر راه‌ او را ادامه‌ داد. در فرانسه‌ نیز احزاب‌ راستگرای‌ ژاک‌ شیراک‌ و چپگرای‌ لیونل‌ ژوپسن‌ همان‌ راه‌ را برگزیدند و مطیع‌ کامل‌ آمریکا شدند.‌در اروپا و سایر نقاط‌ دنیا، این‌ بازارها هستند که‌ دولتها را در دست‌ گرفته‌اند و شرکتهای‌ عظیم‌ خارجی‌ و بویژه‌ آمریکایی‌ به‌ کمک‌ سیاست‌ خصوصی‌ سازی‌ و حذف‌ مقررات‌ تجاری، سودهای‌ کلانی‌ از اقتصاد ما به‌ جیب‌ می‌زنند. در اینجا تنها به‌ ذکر مواردی‌ از فرانسه‌ می‌پردازیم:‌صندوق‌ آمریکایی‌ ولینگتون، بزرگترین‌ سهامدار ناحیه‌ رون‌ پولان، است. صندوق‌ آمریکایی‌ لازارد و تامپلتون‌ هم‌ در منطقه‌ رون‌ پولان‌ و هم‌ در ناحیه‌ پیشینی‌ که‌ عمده‌ترین‌ سهامدار آن‌ به‌ شمار می‌آید، فعالیت‌ دارد. کلورپسین، مدیر مالی‌ گروه‌ اشنایدر، می‌گوید:«۳۰ درصد سرمایه‌ شرکت‌ ما را سرمایه‌گذاران‌ خارجی‌ تأمین‌ می‌کنند».
۳۳ درصد سرمایه‌ شرکت‌ پاریبا، ۴۰ درصد سرمایه‌ شرکت‌ تولید سیمان‌ لافارژ، ۳۳ درصد سرمایه‌ شرکت‌ سند گوبن، و ۲۵ درصد سرمایه‌ شرکت‌ لیونز دروز و ۴۰ درصد سرمایه‌ شرکت‌A.G.F در اختیار خارجی‌هاست.‌اریک‌ ایزرا ئیلوویچ در روزنامه‌ی‌ لوموند مورخه‌ی‌ ۱۹ نوامبر ۱۹۹۶ چنین‌ می‌نویسد:«آنچه‌ که‌ جای‌ نگرانی‌ است، کاهش‌ ملی‌ گرایی‌ صنعتی‌ در فرانسه‌ است. ازاین‌ پس‌ شرکتهای‌ خارجی‌ می‌توانند هر آنچه‌ مورد نظرشان‌ است‌ از این‌ کشور بخرند بدون‌ آنکه‌ با عکس‌العملی‌ مواجه‌ شوند».
‌خلاصه‌ اینکه‌ صنایع‌ اروپا تحت‌ نظارت‌ کامل‌ آمریکا قرار دارند.

۳- جهان‌ در برابر خطر
«کمک» بی‌ارزش‌ترین‌ بخش‌ «طرح‌ مارشال» بود و کمترین‌ اهمیت‌ را داشت. تحقیقی‌ که‌ در آوریل‌ ۱۹۴۷ انجام‌ شد نشان‌ داد که‌ کمکهای‌ آمریکایی‌ باید مختص‌ «کشورهایی‌ باشد که‌ از نظر استراتژیکی‌ اهمیت‌ زیادی‌ برای‌ آمریکا دارند، در غیر این‌ صورت‌ آمریکا تنها در صورتی‌ می‌تواند به‌ کشورهای‌ دیگر کمک‌ کند که‌ این‌ کار بتواند از نظر اموردبشر دوستانه‌ تحسین‌ و تأیید کل‌ دنیا را برای‌ این‌ کشور در پی‌ داشته‌ باشد»
‌دیان‌ اچسون، وزیر امورخارجه‌ی‌ آمریکا و سناتورهای‌ ذی‌ نفوذ این‌ کشور در سال‌ ۱۹۵۰ توافق‌ کردند که:«اگر قحطی‌ چین‌ را فرا گیرد آمریکا باید کمی‌ کمک‌ غذایی‌ به‌ این‌ کشور بدهد، البته‌ این‌ کمک‌ نباید برای‌ رویارویی‌ با قحطی‌ کافی‌ باشد بلکه‌ به‌ اندازه‌ای‌ باشد که‌ بتواند تا حدودی‌ در جنگ‌ روانی‌ مؤ‌ثر واقع‌ شود.»
‌زمانی‌ که‌ «طرح‌ مارشال» مطرح‌ شد از «همبستگی» و «بخشندگی» آمریکا سخنان‌ زیادی‌ به‌ میان‌ می‌آمد ولی‌ در سال‌ ۱۹۴۸ جورج‌ کُنان‌ که‌ در آن‌ زمان‌ ریاست‌ شورای‌ امنیت‌ ملی‌ آمریکا را به‌عهده‌ داشت‌ چنین‌ می‌نویسد:«ما حدود ۵۰ درصد از کل‌ ثروت‌ دنیا را در اختیار داریم‌ در حالیکه‌ جمعیت‌ کشور ما تنها ۳/۶ درصد جمعیت‌ کل‌ دنیا را تشکیل‌ می‌دهد….در چنین‌ شرایطی‌ مسلماً‌ ما مورد حسادت‌ دیگران‌ خواهیم‌ بود. وظیفه‌ اصلی‌ ما در دوره‌ی‌ آینده، توسعه‌ی‌ سیستمی‌ از روابط‌ است‌ که‌ به‌ ما امکان‌ می‌دهد این‌ شرایط‌ نابرابر را حفظ‌ کنیم‌ بدون‌ آنکه‌ لطمه‌ای‌ به‌ امنیت‌ ملی‌ ما وارد آید. برای‌ نیل‌ به‌ این‌ مقصود باید از هر نوع‌ احساسات‌ دور بوده‌ و از خواب‌ خرگوشی‌ بیدار شویم. دیگر نباید خودمان‌ را گول‌ بزنیم‌ و به‌ خود اجازه‌ دهیم‌ دستخوش‌ احساساتی‌ از قبیل‌ نوع‌ دوستی‌ و نیکوکاری‌ شویم. دیگر نباید از اهداف‌ گنگ‌ و دست‌ نیافتنی‌ – به‌ ویژه‌ در مورد خاور دور – نظیر حقوق‌ بشر، ارتقای‌ سطح‌ زندگی‌ و برقراری‌ دموکراسی، صحبت‌ کنیم. آن‌ روز که‌ باید صرفاً‌ بر اساس‌ قدرت‌ عمل‌ کنیم‌ نزدیک‌ است… در آن‌ روز بهتر آن‌ است‌ که‌ هرچه‌ بیشتر از شعارهای‌ آرمان‌گرایانه‌ بدور باشیم.»
‌این‌ رُک‌گویی‌ در سنت‌ مدنیه‌ی‌ فاضله‌ی‌ آمریکایی‌ جایی‌ نداشت. به‌ همین‌ دلیل‌ می‌بایست‌ خواست‌ آمریکا برای‌ دستیابی‌ به‌ قدرت‌ در طی‌ دو قرن، زیر نقابی‌ مذهبی‌ و اخلاقی‌ پنهان‌ می‌شد. سیاست‌ روی‌آوری‌ آمریکا به‌ تسلیحات‌ پیشرفته‌ نظامی‌ در دوره‌ای‌ که‌ جنگ‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ بود می‌بایست‌ به‌ بهانه‌ی‌ نبرد علیه‌ «دشمنان‌ بشریت» توجیه‌ می‌شد. پُل‌ نیتز، جانشین‌ کُنان‌ در شورای‌ امنیت‌ ملی‌ آمریکا این‌ امر را بسیار خوب‌ درک‌ کرده‌ بود. او می‌گفت:«باید علیه‌ شیطان‌ یعنی‌ «بولشویسم» مبارزه‌ کرد. شیطان‌ برای‌ همگان‌ شناخته‌ شده‌ است.»
‌در آن‌ زمان، از نظر آمریکایی ها هر ملتی‌ که‌ بازارهایش‌ را به‌ روی‌ آمریکا باز نمی‌کرد کمونیست‌ شناخته‌ می‌شد. پس‌ از فروپاشی‌ اتحاد جماهیر شوروی، اسلام‌ و در کل، جهان‌ سوم، برای‌ آمریکایی‌ها جایگزین‌ نظام‌ کمونیستی‌ شده‌ است.
‌همانگونه‌ که‌ ذکر شد استراتژی‌ نظامی‌ – صنعتی‌ آمریکا دارای‌ پایه‌ای‌ متافیزیکی‌ بود و به‌ صورت‌ یک‌ «جنگ‌ مذهبی» در آمده‌ بود چرا که‌ «خداوند چنین‌ می‌خواهد»!
‌و بدین‌ ترتیب‌ آمریکا می‌توانست‌ هرگاه‌ اقتصاد این‌ کشور احتیاج‌ به‌ محرک‌ داشته‌ باشد، از طریق‌ سازمانهای‌ واسطه‌ یا به‌ راه‌ انداختن‌ جنگ‌ در اقصی‌ نقاط‌ دنیا به‌ بهانه‌ی‌ دفاع‌ از به‌ اصطلاح‌ حقوق‌ بشر، دموکراسی‌ یا دخالت‌ بشر دوستانه، به‌ راحتی‌ عمل‌ کند.
‌شیوه‌ی‌ «ملایم» که‌ از سوی‌ آمریکا مورد استفاده‌ قرار گرفت‌ عبارت‌ بود از ایجاد سازمانهای‌ واسطه، نظیر صندوق‌ بین‌المللی‌ پول‌ یا بانک‌ جهانی‌ (که‌ هر دو در برتون‌ وودس‌ به‌ وجود آمدند). این‌ دو سازمان‌ به‌ بهانه‌ی‌ «کمک‌ به‌ توسعه» کل‌ دنیا را به‌ زیرسلطه‌ی‌ خود در آورده‌اند. البته‌ نباید فراموش‌ کرد که‌ هدف‌ و مأموریت‌ اصلی‌ این‌ سازمانها «تنها کمک‌ مالی‌ به‌ کشورهایی‌ بود که‌ خواهان‌ پذیرش‌ الگوی‌ اقتصادی‌ سیاسی‌ آمریکا یعنی‌ لیبرالیسم‌ اقتصادی‌ بودند».
‌نکات‌ اصلی‌ این‌ الگوی‌ اقتصادی‌ عبارتند از :
۱ – آزاد سازی‌ قیمتها
۲ – پایین‌ آوردن‌ ارزش‌ پول‌ ملی‌
۳ – عدم‌ پرداخت‌ یا کاهش‌ حقوق‌ها
۴ – کم‌ کردن‌ هزینه‌های‌ دولتی‌ به‌ منظور کاهش‌ کسر بودجه‌
۵ – خصوصی‌ سازی‌ نهادهای‌ بزرگ‌ دولتی‌ نظیر بانکها، شرکتهای‌ حمل‌ و نقل‌ و شرکتهای‌ صنعتی‌
۶ – باز شدن‌ مرزهای‌ کشور بر روی‌ رقابت‌ بین‌ المللی‌
۷ – تخصصی‌ شدن‌ تعداد محدودی‌ از محصولات‌ جهت‌ صادرات.
‌این‌ موارد در همه‌ جا اثرات‌ مشابهی‌ به‌ جا می‌گذارند. با آزاد سازی‌ قیمتها بهای‌ تمام‌ اجناس‌ بالا می‌رود به‌ نحوی‌ که‌ دستیابی‌ به‌ مایحتاج‌ اولیه‌ را برای‌ بخش‌ عظیمی‌ از مردم‌ غیر ممکن‌ می‌سازد و در عین‌ حال‌ به‌ غنی‌تر شدن‌ اقلیت‌ کوچکی‌ در جامعه‌ کمک‌ می‌کند. پایین‌ آوردن‌ ارزش‌ پول‌ ملی‌ که‌ به‌ منظور افزایش‌ صادرات‌ صورت‌ می‌گیرد باعث‌ گران‌ شدن‌ محصولات‌ وارداتی‌ که‌ اغلب‌ برای‌ مردم‌ بسیار ضروری‌ است، می‌شود. عدم‌ پرداخت‌ یا کم‌ کردن‌ حقوقها باعث‌ تشدید تورم‌ حاصل‌ از آزاد سازی‌ قیمتها و افزایش‌ فقر و انزوای‌ بیشتر توده‌های‌ مردم‌ بیچاره‌ و محروم‌ جامعه‌ می‌شود. البته‌ یکی‌ دیگر از دلایل‌ فقر روزافزون‌ توده‌ها، فساد دولتهای‌ محلی‌ است.
‌سازمان‌ تجارت‌ جهانی‌ نیز ابزار اقتصادی‌ آمریکاست. دیگر هیچکدام‌ از کشورهای‌ عضو سازمان‌ تجارت‌ جهانی‌ به‌ غیر از آمریکا که‌ اجازه‌ی‌ هر کاری‌ از جمله‌ تحریم‌ اقتصادی‌ کوبا، ایران‌ و لیبی‌ را دارد نمی‌توانند واردات‌ کشاورزی‌ خود را محدود کنند، حق‌ ندارند به‌ صادرات‌ کشاورزی‌ خود کمک‌ نمایند.
‌همچنین‌ هیچکدام‌ از این‌ کشورها حق‌ ندارند از ایجاد شرکتهای‌ چند ملیتی‌ که‌ مشمول‌ همان‌ شرایط‌ شرکتهای‌ ملی‌ هستند، جلوگیری‌ به‌ عمل‌ آورند.‌تخلف‌ از این‌ موارد هر کشوری‌ را در معرض‌ خطر تحریم‌ اقتصادی‌ که‌ خطر آن‌ به‌ مراتب‌ بالاتر از سلاحهای‌ جنگی‌ است‌ قرار می‌دهد. کشورهایی‌ که‌ مطیع‌ اوامر و توقعات‌ صندوق‌ بین‌المللی‌ پول‌ هستند می‌دانند که‌ این‌ صندوق‌ چه‌ ضررها و خسارتهایی‌ را برای‌ آنها به‌ ارمغان‌ آورده‌ است.
‌پیمان‌ ماستریخت‌ نیز نقطه‌ی‌ عطف‌ و لحظه‌ی‌ سرنوشت‌ سازی‌ در روند به‌ بردگی‌ کشیده‌ شدن‌ اروپا بود. با پذیرش‌ ماستریخت‌ دیگر بیش‌ از ۷۰ درصد تصمیمات‌ سیاسی‌ مهم‌ به‌ وسیله‌ پارلمانهای‌ مردمی‌ اتخاذ نمی‌شود بلکه‌ توسط‌ کمیسیونهایی‌ متشکل‌ از کارشناسانی‌ که‌ در برابر هیچ‌ کس‌ جز دوازده‌ نخست‌ وزیری‌ که‌ هر ۶ ماه‌ یکبار حدود چند ساعت‌ دور هم‌ جمع‌ می‌شوند و برای‌ سرنوشت‌ ۳۴۰ میلیون‌ نفر تصمیم‌ می‌گیرند پاسخگو نیستند، اتخاذ می‌شود.

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code