آلماسی قانا بویانمیش

گزیده ی خاطرات شهید غلامحسن ناصر احمدی به روایت مادر

بچه که بود من در خانه مان کار میکردم . همسایه چاهی کنده بود ، غلامحسین با بچه های همسایه خانه انها بازی می کرد، یکدفعه صدایی شنیدم، عمویم که همسایمان بود گفت یا ابوالفضل: سریع رفتم بیرون و از او پرسیدم چی شده؟گفت: هیچی بچه ها بازی میکردند سنگی را داخل چاه انداختند گفتم ، غلامحسین کو؟ دیدم حرفی نزد بلند گفتم راستش را بگو: گفت افتاد داخل چاه ولی او را صحیح و سالم بیرون کشیدند .
گفتم: چطورشد سالم ماندی؟
گفت کاظم عمو مرا نجات داد.در صورتی که کاظم عمو فوت شده کرده بود- بعد از اینکه بزرگ تر شد، به حلال و حرام حساس بود دایی ام برای ما مرغ اورده بود قربانی کنیم. گفت مرغ را برگردانید، شما از کجا میدانید چه دانه ای و از دانه چه کسی خورده است ؟!
اهل نماز شب بود ، یکبار رفتم دیدم چراغ اتاقش روشن است ، خواستم خاموش کنم ، دیدم رفته سجده و با تمام وجود گریه می کند
گفتم چی شده؟ چرا گریه می کنی ؟! گفت من از خدا شهادت می خواهم! شهادت زیبا تر است .
با حقوقی که می گرفت در ساختن مسجد علی اکبر (ع) شرکت کرد و آجر به آجر مسجد نشانه اوست، می گفت اگر بزرگ شدم کاری می کنم از من رازی باشی ؛
با ملاکریم می رفتند افراد نیازمند را پیدا می کردند و به امورات انها رسیدگی می کردند. چراغ علاالدینی داشتیم ، آمد و گفت مامان آن را تمیز کن و نفت بریز، میخواهم ببرم به پیرزنی که نیازمند است و در یک زیر زمین نمناک زندگی می کند بدهم.
زمان انقلاب زنی با غلامحسین در سبزه میدان دعواکرده بود و گفته بود شما پول این مملکت را خورده اید ؛ غلامحسین با او حرف زد و گفت بود؛ چه کاری بلد هستی؟! گفته بود بافتنی؛ رفته بود پیش امام جمعه و با او صحبت کرده بود و از یکی از بازاری ها که آشنا بود برای زن ماشین بافتنی گرفته بودند و آن زن اموراتش را می گذراند.
یک بار رفته بود صف برنج و مرا انجا دیده بود. با عصبانیت مرا صدا زد و گفت : اینجا چکار می کنی ؟ می خواهی دل امریکا را شاد کنی بیا برویم خانه ؛ از تو بعید است مادر.
یک روز امد و گفت بچه ها می خواهند از سپاه بیایند نان و پنیری آماده کن ، با خودم گفتم نان و پنیر بد است ، برنج و مرغ گذاشتم وقتی آمد خانه عصبانی شد و گفت ؛ مگر نگفتم نان و پنیر ؛ به این رازی هستند کاش نمی پختی .
در حمله رمضان از ناحیه ران پا زخمی شده بود. یک روز به من گفت : مامان پانسمان پایم را عوض می کنی ؟ خواستم پانسمانش را عوض کنم ، گفتم مادرت بمیرد .کاش گلوله به چشمان من اصابت می کرد ، گفت تو حق مرا ضایع کردی کاش می دیدی کسانی هستند که در بدن شان کلی ترکش دارند و اعتراضی نمی کنند.
بارها به او پیشنهاد ازدواج دادم گفت: تا زمانی که جنگ هست و به ندای امام لبیک داده ایم از ازدواج کردن خبری نیست ، خیالت راحت باشد.
شب شهادتش خواب دیدم ، غلامحسین پرچم به دست از کوه بلندی پایین می آید و نیرو ها هم پشت سر او می آمدند. یک لحظه غلامحسین از بندی سر خورد و افتاد داخل رودخانه ای که در گل و دست و پا می زد. دوستانش هم با او داخل آن رودخانه افتادند، صبح که از خواب پاشدم گفتم حاجی غلامحسین شهید شده است گفت: از کجا می دانی ؟؟ گفتم: خوابش را دیدم از او خبری نشد تا بعد از ۱۸ سال که پلاکش آمد و چند عدد استخوان .
سرخاکش استخوانهایش را بغل کردم عطر و بوی خاصی داشت که تا قیامت از یادم نمی رود.
همه اش با خودم می گفتم: کاش برای غلامحسن زن می گرفتیم و همیشه می گفتم :آلماسی قانا بویانمیش(عروسی نکرده).
یک شب خوابم آمد دیدم با دوتا پسر مو طلایی کنارش،گفت: اینها را سید اسماعیل به من داده است ، چرا این همه میگویی آلماسی قانا بویانمیش..

ایستاده از راست نفر اول شهید غلامحسین نصر احمدی

شهید غلامحسین ناصر احمدی

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code