آرامشی به رنگ آسمان

یعقوبعلی محمدی فرزند لطفعلی و زهرا محمدی در سال ۱۳۴۳ در زنجان به دنیا آمد. پس از اتمام دوره ابتدایی، دوره راهنمایی را در مدرسه شریعتی و تحصیلات متوسطه را در رشته ساختمان، در هنرستان فنی منتظری در سال ۱۳۵۷ آغاز کرد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ عراق علیه ایران به همراه برادر کوچک‌ترش – محمد – به سوی جبهه های دفاع شتافت و در مناطق عملیاتی مختلف حضور یافت. اولین بار در سال ۱۳۶۰ – که دانش آموز سال سوم هنرستان بود – به جبهه های جنگ رفت. یعقوبعلی زمانی که از جبهه برمی گشت در حالی که تحصیل در دبیرستان را پی می گرفت، در زنجان به همراه برادرش به بنایی مشغول می شد. 

او با پایگاه بسیج محل، همکاری تنگاتنگی داشت. به نیروهای بسیجی در پایگاه آموزش نظامی میداد و شب ها به همراه آنان پاسداری می داد. 

یعقوبعلی در سال های حضور در جبهه، چهار بار مجروح شد؛ از جمله در عملیات بیت المقدس از ناحیه سر، در عملیات بدر از ناحیه دست، در عملیات والفجر ۴ اصابت ترکش و در عملیات والفجر ۸ از ناحیه دست و شکم و ریه جراحت برداشت. 

او در لشکر ۳۱ عاشورا، معاون گردان غواصی ولیعصر(عج) بود. و در آخرین مأموریتش قبل از انجام عملیات کربلای ۴ در منطقه امالرصاص عراق به همراه دوستانش – بسطامی و نقدی – چندین ساعت در آب، مشغول شناسایی منطقه بودند که موقعیت آنها لو رفته و هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کردند و در نتیجه یعقوبعلی محمدی بر اثر اصابت گلوله در تاریخ ۴ دی ۱۳۶۵ به شهادت نائل می گردد. 

پیکر مطهر این شهید بزرگوار پس از تشییع در مزار بالای شهدای زنجان به خاک سپرده شده است.

یعقوبعلی محمدی

شما پیروزید

بعد از شهادت محمدعلی به یعقوب گفتیم: تو دیگه نرو. بیا ازدواج کن. 

خیلی ناراحت شد. میگفت: تا زمانی که جنگ هست و فرمایش امام هست، من ازدواج نمیکنم. 

هر وقت می شنید عملیاتی در پیش است، خیلی زود روانه می شد. یک شب هم در خواب امام زمان (عج) را دیده بود که به یعقوب گفته بودند: شما ناراحت نباشید دشمن نمی تواند بر شما غلبه کند. شما دین و قرآن دارید.

***

مژده تولد

اصلاً در نبودشان ناراحت نیستم هر دو پسرم را احساس میکنم و روحشان حاضر است. خیلی اوقات هم از آنها کمک می گیرم. یک روز بین خواب و بیداری یعقوب را دیدم که وضو گرفته و چفیه بر گردن وارد اتاق شد. 

محمدعلی هم در رختخواب همان جایی که همیشه می خوابید، دراز کشیده بود. محمد با خنده خاصی رو به یعقوب کرد و گفت: یعقوب! اون بچه که بغل رجب – برادر یعقوب – هست، چقدر زیبا و خوش سیماست. 

صبح روز بعد به من خبر آوردند که صاحب نوه شده ام. کودکی که کاملاً شبیه یعقوب است. 

***

نماز شب

یعقوبعلی گفت: اونایی که نماز شب میخونن، چادر ما نیان. چادر ما فقط جای اونایی که فقط واجباتشون رو به جا میارن.

از تازه واردین جبهه بودم و تازه با معنویات آشنا شده بودم. این حرفش خیلی به من برخورد. به یکی از بچه ها گفتم: یعقوب رو دیدی چی میگه؟ یعنی چی؟

خندید و گفت: حرفش رو جدی نگیر. نماز شب خودش ترک نمیشه. این حرفا رو برای رد گم کنی میگه. 

*** 

مانع رشد

گاهی اشتباهی وضو میگرفت و اشتباهی نماز میخواند و میگفت: اونایی که اهل نماز شبن این ورا پیداشون نشه. نمی خوایم سنگرمون با خمپاره داغون بشه. 

منطقه، جنگلی بود. یکی، دو شب دیده بودم یعقوب ساعت یک، یک و نیم شب آرام یک پتو برمی دارد و از چادر بیرون می رود. کنجکاو شدم. با یکی از بچه ها کشیک دادیم. 

از چادر خارج شد و لابه لای درخت ها پنهان شد. آرام خودمان را به او رساندیم و از دور زیر نظر گرفتیم. با تعجب دیدیم که آماده نماز خواندن می شود. 

روز بعد با یعقوب لوله های پلی اتیلن را می بردیم و برای عملیات آماده می کردیم. فرصت را مناسب دیدم و پرسیدم: یعقوب! یه سؤالی از خیلی وقت پیش توی دلم مونده ازت بپرسم.

نگاهم کرد و گفت: بپرس! 

گفتم: من میدونم تو اهل نماز شبی. اما چرا نماز خوندنت رو مخفی می کنی؟ 

یک لحظه مکث کرد. بعد گفت: همانطوری که نماز شب میتونه عامل رشد بشه، اگه غرور قاطیش بشه، به بزرگترین مانع تبدیل میشه.

***

قول مردونه

جلسه کادر گردان بود. بچه ها حرف از نماز و مراسم زدند. یعقوبعلی برآشفت و گفت: چه نمازی؟ چه مراسمی؟ مگه بچه مردم رو برای نماز شب خوندن آوردید؟ آوردید برای جنگ دیگه. چیه بچه مردم رو از راه بدر میکنید؟

آقا جواد یعقوب را صدا زد و گفت: آیعقوب، فلان جا یادت میاد توچه حالی بودی؟ 

یعقوب ساکت شد و بعد از جلسه، آقا جواد را صدا کرد و گفت: هر کی رو دوست داری صداشو درنیار. نگو من نمازشب میخونم. 

آقا جواد هم گفت: تو هم جایی که من هستم از این اداها نریز.

هر دو به هم قول دادند. تا اینکه بعد از شهادت یعقوب ماجرای نمازشب خواندنش لو رفت. 

***

بی سیم چی یعقوب

توی چادر مخابرات بودیم. سر و کله یعقوب پیدا شد. خیلی ناراحت بود. به جواد گفت: اون کیه به من دادی؟ عوضش کن. نمیخوامش. 

جواد گفت: چطور؟ چرا باید عوض کنم؟ 

یعقوب گفت: خیلی ندیمه. بهش میگم مواظب خودت باش! خیلی از بی سیم چی ها با من اومدن، برنگشتن. پشت سر من قدم به قدم بیا و زرنگ باش. پسره نه ورداشت نه گذاشت پررو برگشت گفت: شمام مواظب خودت باش! من بی سیم چی خیلی از فرمانده ها شدم که تنهایی برگشتم. 

جواد سری تکان داد و خندید و گفت: بچه ها پخش شدن. دیگه کسی نیست. با همون برو. 

یعقوب گفت: اصلاً بی سیم چی نمیخوام. خودم بی سیم رو ورمیدارم. 

جواد با خنده گفت: بیسیم رو به تو تحویل نمیدم. با تو همون جوره و میتونه از پس تو بربیاد. 

و بعد از عملیات کربلای ۴ این بیسیمچی بود که برگشت، اما بدون یعقوب.

***

آرامشی به رنگ آسمان

نزدیکی های عملیات، آتش توپ و خمپاره عراقی ها شدید شد. سیدرحیم زخمی شد. با جواد غم¬پرور او را روی برانکارد گذاشتیم و سمت اتاق های تو در تویی که پشت خط بود، راه افتادیم. داخل یکی از این اتاق ها که شدیم، نور چراغ قوه روی صورتم افتاد. گفت: عباس تویی؟ کی را زدن؟

نور چراغ، چشمانم را اذیت می کرد. پلک هایم را به¬هم زدم. نشناختمش، ولی جواب دادم: سیدرحیم رو. 

چراغ قوه را که از من برگرداند، در سایه روشن نور چراغ قوه یعقوبعلی را شناختم. ادامه داد: سیدرحیم رو ببرید تو، اونجا امدادگر هس. 

از لحن آرام او تعجب کردم. قبلاً خیلی تند و جدی صحبت می کرد. در اکثر جنگ ها به عنوان فرمانده دسته و گروهان تجارب گران بهایی کسب کرده بود. گرچه صلاحیت فرماندهی گردان را داشت. 

رفتیم و سیدرحیم را به امدادگرها رساندیم. موقع برگشت یعقوبعلی در همان اتاق نشسته بود. پایش را دراز کرده بود و به دیوار تکیه داده بود. داشت زیر نور چراغ قوه لباسش را مرتب می کرد. نور چراغ به صورتش تابیده بود.

آرامش عجیبی داشت. حالت صورتش آدم را یاد بچههایی میانداخت که قبل از شهادت داشتند. 

***

فرمانده، پرواز

با وجود آتش شدید دشمن، دسته ما توانست به جزیره امالرصاص برسد. بعد از پاکسازی چند سنگر در خط دوم عراقی ها با اینکه به اهداف تعیین شده نرسیده بودیم، به عقب برگشتیم. چند نفر بیشتر هم نبودیم. در مقر خودمان وارد سوله ای شدم که فکر می کردم خالی است. رفتم داخل سوله. حدوداً ۲۰-۲۵ نفر از نیروهای غواص که مال گروهان یعقوبعلی بودند و قرار بود وارد عملیات شوند، آنجا بودند. سر و وضعشان خیلی تمیز بود. انگار نه انگار که بعد از ما وارد آب شده¬اند! پرسیدم: شما خیلی تر و تمیزید؟!

 یکی شان گفت: وقتی گروهان شما وارد آب شد و در آب شما رو زدن، فرمانده گردان اجازه نداد گروهان ما وارد آب بشه. تازه از گروهان شما دسته رضا مهدی رضایی هم وارد آب نشد. 

از سوله بیرون رفتم تا از ابوالفضل خدامرادی سراغ یعقوبعلی را بگیرم. ابوالفضل بیرون سوله بود. پرسیدم: یعقوبعلی کجاست؟ 

شانه هایش می لرزید و اشکش سرازیر بود. آرام گفت: شب وقتی اجازه ندادن گروهانش وارد آب بشن. اونا رو برمی گردونه. اما خودش دوباره میره تا به زخمیای داخل آب کمک کنه. با رضا – مهدی رضایی – می¬رن داخل آب و افراد زخمی رو بیرون می کشن. در این حین یک خمپاره می افته تو آب. یعقوبعلی شهید میشه و رضا زخمی. همون موقع نتونستن پیکرش را عقب بیارن. بعداً که آوردنش عقب، تنش پر از زخم ترکش بود. 

با شنیدن خبر شهادت یعقوبعلی، سرم به َدوَران می افتد. چشمانم را می بندم. قیافه آرام و مهتابی یعقوبعلی در شب قبل، داخل سنگر از جلوی چشمانم رژه می رود. 

 

 

 
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code