آخرین ماموریت رضا

آخرین ماموریت رضا

نویسنده:سیده مریم حسینی

ناشر:غواص

قیمت: ۱۰۰۰۰تومان

آخرین مامویت رضابرشی از کتاب

در تبریـز دوره می دیدیـم و خودمـان را بـرای عملیـات در هـور آماده می کردیم. با رضا تصمیم گرفتیم که در عملیات جزء نیروهای آزاد باشیم. نیروی آزاد، وارد سازمان نیروها نمیشد و آزادی عمل بیشتری داشت.
به سراغ حاج ممد رفتیم تا موضوع را با او در میان بگذاریم و از ایشـان اجازه بگیریم. وارد اتاقش که شـدیم، به گرمی از ما اسـتقبال کرد و حالمان را پرسید.
رضا به شـوخی سـر حرف را باز کرد و گفت: »ارباب یه خواسته ای ازتون داشتیم که ان شاءا… رومون رو زمین نمی ندازید!

«حـاج ممـد گفت:«معلومه که روتون رو زمیـن نمی ندازم. بگید ببینم چی میخواهید؟»
مـن گفتـم: «می خواهیم تـوی این عملیات، جـزء نیروهای آزاد باشیم.»
حـاج ممـد نگاهـی بـه هـر دوتایمـان کـرد و پرسـید: »ایـن فکر کدومتونه؟»
من گفتم: «هر دو تامون»
یـک دفعـه لحـن خوش حـاج ممد عوض شـد و گفـت: «هر دو تاتون غلط کردید! مگه اینجا خونه ی خاله است که هر کاری دلتون خواست بکنید؟ بلند شید برید پی کارتون ببینم!»
در آن عملیات، جزو نیروهای آزاد نشدیم؛ اما فهمیدیم که حاج ممد چطور روی کسی را زمین نمی اندازد!

***

آموزش به رنگ شوخی

با رضا و سـه نفر از دوسـتان، برای گشـت شـبانه به سـمت سبزه میـدان می رفتیـم. در خیابان فردوسـی بودیم که رضا قـدم هایش را تندتر کرد و چند متر از ما جلوتر افتاد. وقتی از زیر ردیفی از درختان رد می شدیم، رضا ایستاد و پایش را محکم به زمین کوبید و دست هایش را با شدت بهم زد! لحظـه ای طول نکشـید که سـر و صـدای رضا، با بـال زدن کالغ هایـی کـه روی آن درختـان جا خوش کرده بودنـد، در هم آمیخت. در آن بیـن، مـا ماندیـم و فضوالت کالغ ها که مثل نقل و نبات روی سرمان ریخته می شد! آن اتفاق باعث شده بود که همیشه موقع گشت زنی، شش دانگ حواسـ مان را جمع کنیم و به مسـایل ریز و درشـت اطراف مان، توجه ۲ ویژه داشته باشیم. مخصوصا هنگام رد شدن از زیر درختان!

گلاب رنگی!

در خانـه ی یکـی از بچه ها، مراسـم سـینه زنی داشـتیم. چراغ ها خامـوش بـود و در تاریکـی، سـینه می زدیـم و در آن میـان مصطفی احدی آخرین مأموریت رضا ۱۰۰ گالبپاش دسـتش گرفته و به صورت همه گلاب می پاشید. مراسم که تمام شـد و چراغ ها را روشـن کردند، با صحنه خنده داری روبرو شدیم؛ صورت همه بچه ها، به رنگ قرمز درآمده بود! نگـو رضـا از تاریکی اسـتفاده کـرده و قاطـی گلاب، رنگ هم به  صورت مان پاشیده بود!

 

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code