آخرین دیدار

وقتی مرخصی ام تمام شد از روستا به زنجان آمدم. خونه داییم بعد از صرف نهار به معصومه خانم گفتم به ملاقات برادرم غفار برویم معصومه هم قبول کرد و از خانه به طرف پادگان مالک اشتر زنجان به راه افتادیم. وقتی که در پادگان رسیدیم به نگهبان گفتم غفار الماسی را صدا کن . نگهبان هم صدا زد و گفت اینجا نیست رفته تدارکارت استان برای بچه ها وسایل بیاورند.

من و معصومه کنار در ایستاده بودیم که یکدفعه برادرم از راه رسید. خیلی خوشحال شدیم و یکدیگر را بوسه زدیم و احوال پرسی کردیم و چند  دقیقه با هم صحبت کردیم و خداحافظی کردیم .غفار به طرف پادگان راه افتاد معصومه به طرف خانه و من هم به طرف پادگان ابهر.

بعد آموزش از ابهر به طرف کردستان بانه راهی شدم. برادرم غفار برایم نامه فرستاده بود. در نامه نوشته بود بعد از اتمام ماموریت حتما باید برگردی به خاطر اینکه پدرمان تنهاست و من هم به امید خدا به خانه برمی گردم .

برادرم بعد از چند مدت به مرخصی آمد و این آخرین دیدار ما بود.

رفت  و دیگر برنگشت .

او در شلمچه به شهادت رسیده بود.

راوی: برادر شهید غفارعلی الماسی

شهید غفار علی الماسی

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code