بعد از وقوع سیل در استان خوزستان، من با حاج قاسم تماس گرفتم و بعد از سلام گفتم: «حاجی، کجایی؟» گفت: «چطور مگه؟» گفتم: «همه چکمه پوشیدن رفتن خوزستان.» گفت: «خب الان میگی چی؟ منم برم چکمه بپوشم، یکی بیاد فیلم بگیره و بره؟» گفتم: «نه، حضور شما خیلی تأثیرگذاره.» گفت: «من از این واقعه ناراحتم، ولی نه لودر و بولدوزر دارم، نه پول.» گفتم: «نیازی به این چیزها نیست. شما دارایی خیلی ارزشمندی داری.» با تعجب پرسید: «کدوم دارایی؟» گفتم: «شما هزاروهشتصد موکب توی کشور داری. یه بیانیه بده که موکبهای اربعین برای کمک به سیلزدهها بیان، اینها همه با سر میرن. اگه دستور بدی،من تمام اینهارو سازماندهی میکنم.» از پیشنهاد من استقبال کرد و خوشش آمد. حاجی بیانیه داد و در اخبار ساعت دو عصر این بیانیه پخش شد.
جمعه بود که من رفتم اهواز و مستقر شدم. ساعت ده صبح شنبه حاجی زنگ زد و گفت: «من دارم میام موکبها را ببینم.» گفتم: «حاجی جان! من تازه دیروز به اینها گفتم. اجازه بده یک روز بشه!» گفت: «من کاری به این حرفها ندارم. دارم میام. میخوام ببینم دارید چی کار میکنید. موکبها کجا هستند؟» گفتم: «اگه امکان داره فردا بیاین.» قبول کرد.
فردا صبح، قبل از روشنایی هوا خودش را رساند اهواز. استانداری هم نرفت. همان جا در فرودگاه منتظر ماند تا هوا روشن شود و بعد با هلیکوپتر به سه روستایی که از قبل مشخص شده بود، رفت. ستاد بحران هنوز به این روستاها نرسیده بود. روستاها کاملا در محاصرهی آب بودند. ستاد بحران از مردم خواسته بودند آن جا
را تخلیه کنند، اما اهالی قبول نکرده و مانده بودند.
به محض این که هلیکوپتر حاج قاسم نشست و حاجی پیاده شد، مردم هجوم آوردند و حسابی هم توپشان پر بود. هرکس حرفی میزد و همهمهی زیادی ایجاد شده بود. حاجی گفت: «یکیتون صحبت کنه، ببینم چی میگید.» یک نفر شروع کرد: «ما یک هفتهست نه آب داریم، نه نان. از همین آب سیل میخوریم.» حاجی بلافاصله رو کرد به من و گفت: «من این جا روی پد میشینم، شما با هلیکوپتر میری آب و غذا و مایحتاج مردم رو میاری.» گفتم: «چشم، میرم.» گفت: «حسن! من چشم مشم حالیم نمیشه! نشستهم اینجا تا تو بری و برگردی.» گفتم: «باشه حاجی جان! یک ساعت دیگه غذا و آب اینجاست. شما برو به چند نقطهی دیگه سر بزن. خیالت راحت.» حاجی شمارهی حسین پورجعفری را به مسئول شورای روستا داد و گفت: «یک ساعت و نیم دیگه به من زنگ بزن.» من رفتم پی مأموریت محوله و ایشان هم رفت.
یک ساعت بعد خود حاجی به من زنگ زد و گفت: «حسن، دستت درد نکنه.» مردم آن چند روستا در مصاحبههایی که کردند گفتند تنها کسی که حرف زد و به حرفش عمل کرد، حاج قاسم سلیمانی بود.
بعد از آن، حاجی به سوسنگرد و روستاهای اطرافش سر زد. تا ساعت ده شب هم موکبها را سرکشی کرد و با مسئولانشان صحبت کرد. ایشان حتی از دیگهای غذا هم بازدید انجام داد.
یادم هست داشتیم پیاده روی چند تا دژ که از زمان جنگ باقی مانده بود، راه میرفتیم. نقشهی منطقه دست حاجی بود. برگشت گفت: «اگر این دژها رو بشکافیم، آب آزاد میشه و میره سمت هور.» همان جا دستور داد با بیل مکانیکی چند جای دژ را شکافتند. آب وارد شکافها شد و فروکش کرد و با این حرکت، چند روستا از خطر تخریب نجات پیدا کردند.
حاجی قبل از این که به خوزستان بیاید، عراق بود. به من گفت: «با ابومهدی صحبت کردم، گفته میخوام بیام برای کمک. این کمک و حضور ابومهدی اثرات خیلی خوبی داره.» روز بعد، ابومهدی با صدها دستگاه ماشینآلات آمد؛ چیزی که تعجب تمام مسئولان را برانگیخته بود. به دستور حاج قاسم پادگان لشکر ثارالله را در اختیارشان گذاشتیم و ماشینها در آن جا مستقر شدند.
راوی:حسن پلارک
برگرفته از کتاب متولد مارس












































































ثبت دیدگاه