حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

چهارشنبه, ۶ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
سردارشهید کمال قشمی
11

زندگینامه سردار شهید کمال قشمی کمال قشمی سال 1342 ه.ش در شهر زنجان ودر خانواده اي مذهبي متولد شد. از دوران کودکي نور ايمان و شهادت بر چهره پرفروغش نمايان بود. با وجود کمي سن علاقه شديد به شرکت در مجالس ديني و مذهبي داشت . پس از به اتمام رساندن دوره ابتدايي، وارد دوره […]

پ
پ

شهید کمال قشمی

زندگینامه سردار شهید کمال قشمی
کمال قشمی سال 1342 ه.ش در شهر زنجان ودر خانواده اي مذهبي متولد شد. از دوران کودکي نور ايمان و شهادت بر چهره پرفروغش نمايان بود. با وجود کمي سن علاقه شديد به شرکت در مجالس ديني و مذهبي داشت . پس از به اتمام رساندن دوره ابتدايي، وارد دوره راهنمايي شدوبه تحصيل در مدرسه راهنمايي انوري پرداخت . همراه با اوج گيري انقلاب اسلامي در ميان توده هاي ميليوني مردم ايران ،او نيز حضورفعالانه خود را دوشادوش ملت مسلمان نشان داد و در ميان درياي خروشان و متلاطم ملت ايران فرياد مرگ بر شاه را سرداد . پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت بسيج درآمد و فعاليت شبانه روزي خود را شروع کرد . با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران، اولين بار در فروردين ماه سال 1360 به جبهه هاي نبرد حق و باطل رفت .
هميشه خود را مطيع و پيرو ولايت فقيه مي دانست و به دوستان خود اين امر را سفارش مي کرد و آن را مايه هدايت و سعادت مي دانست . خود نيز با حضور مستمر در جبهه ها به فرمان امام آن را به اثبات رسانيد . در سال 1361 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي زنجان درآمد و به فعاليتهاي انقلابي خود توسعه داد . اودر طول حضور خود در جبهه ها در عمليات متعددي از جمله عمليات بيت المقدس ، والفجر مقدماتي ، محرم ، رمضان ، والفجر 4 ، خيبر ، بدر و کربلاي 5 شرکت کرد و چندين بار مجروح شد.  او وظيفه الهي سنگيني را که بر دوش خود حس مي کرد در راه رضاي خدا و پيروي از ولايت فقيه به انجام رساند.
سوم تير ماه 1367 بيست و چهار روز قبل از پذيرش قطعنامه 598 وبسته شدن در شهادت بر روي مشتاقان ؛اودر جبهه ماووت شربت شهادت نوشيد و به ديدار معبود خود شتافت .

وصیت نامه شهید کمال قشمی
بسم الله الرحمن الرحيم
ضمن عرض سلام بر حضرت مهدي ( عج) و سلام بر نائب بر حقش روح الله اميد مستضعفان جهان و با درود به روان پاک تمامي شهيدان انقلاب و با درود و سلام بر ملت قهرمان و شهيد پرور ايران .
با درود بي پايان بر رزمندگان غيور که از جان و مال خودگذشته و در جبهه ها حضور دارند .
پدر و مادر جان اگر من از جبهه برنگشتم ، شهيد و يا اسير شدم هيچگونه برايم ناراحت نباشيد ، که شهيد در راه خدا داده ايد و اگر جنازه ام به زنجان نرسيد ناراحت نباشيد و حلالم کنيد و اگر جنازه ام رسيد در کنار قبر برادر شهيد قامت بيات دفنم کنيد ( اگر جا بود ).
اميدوارم که خداوند اين لياقت را به من عطا فرمايد ، که در راه او به شهادت برسم و تنها از شما خواهش دارم که اگر شهيد شدم برايم سوگواري نکنيد و محله را چراغاني نماييد. هر روز براي امام عزير دعا کنيد . مادرجان اگر روزي بعد از من به حضور امام رسيدي از طرف من دست امام را ببوس و بگو : اي امام ، ما همه پاسداران و سربازان ،خدا را سپاس مي گوئيم که همچون شما رهبري داريم و من از خداوند مهربان مي خواهم که از عمر من روز به روز بکاهد و به عمر رهبر بيفزايد و شما را تا ظهور حضرت مهدي ( عج ) از همه خطرات حفظ فرمايد .
پدر و مادر مهربانم ميدانم که شما آرزو داشتيد مرا داماد کنيد ولي بدانيد که اين شهادت در ره خدا شيرين تر از دامادي براي من است و اميدوارم که برادرانم را طوري تربيت کنيد که در خط اسلام و امام باشند و راه او را ادامه دهند و در پايان از شما مي خواهم که از همه دوستان و آشنايان حلاليت بطلبيد .
خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار . در ضمن به کساني که آگاه نيستند بگوئيد که جبهه را بي ارزش ندانند الان در جبهه هاي ما امام زمان ( عج) فرماندهي مي کند و ما هم افتخار مي کنيم به عنوان يک سرباز امان زمان (عج) در جبهه ها هستيم . اکنون در جبهه ها از پسر سيزده ساله گرفته تا پيرمرد هشتاد ساله مشغول فعاليت هستند . پسر سيزده ساله اي که من خودم چند بار ديده ام که در پايگاه بسيج گريه مي کند و مي گويد من هم بايد به جبهه بروم و مسئولان اعزام هم مي گفتند که : هنوز براي شما زود است . وي اصرار مي کرد و مي گفت : نه مرا بايد بفرستيد.
اي آمريکا جنايتکار بدان که ما تا آخرين قطره خون خود خواهيم جنگيد . بدان که ما مي جنگيم ، مي ميريم و سازش نمي پذيريم و امام عزيزمان خوب فرمود : که« آمريکا هيچ غلطي نمي تواند بکند » خداوند انشاءالله امام عزير را براي ما تا انقلاب مهدي (عج) نگهدارد و دشمنان او را که دشمنان اسلام هستند نابود کند .
والسلام 21/12/1362 کمال قشمي

خاطرات
به روایت پدرشهید
در اوایل انقلاب ایشان کوچک بودند وقتی که به تظاهرات می رفت می گفتم نرو تو بچه ایی ولی او می رفت و وقتی که جنگ شروع شد چند بار به جبهه رفت و من باز هم ممانعت می کردم ولی او می گفت تا وقتی که جنگ هست من باید بروم دوستانم شهید شده اند من هم باید بروم و از میهن و اسلام و ناموسم حراست کنم امام دستور داده و ما باید برویم ایشان در جبهه 5یا 6 بار مجروح شدند ایشان از همان سن 10 سالگی به مسجد می رفت و مانند بچه های دیگرم نبود و دعا می خواند ونماز شب را به جا می آورد و وقتی به او اصرار می کردم دیگر به جبهه نرود می گفت نترسید پدر جان هنوز به آن درجه نرسیده ام که شهید شوم ایشان فردی موفق بودند وقتی که من خواستم حرف بیهوده بزنم می گفت پدر جان وقتت را با حرفهای بیهئوده تلف نکن و وقتی که به جبهه می رفت بسیار خوشحال بود و از همه حلالیت می طلبید و می گفت برای همه رزمندگان دعا کنید بسیار آرزو داشت به زیارت امام برود ولی متاسفانه موفق به دیدار نشد
برخوردش با خانواده بسیار خوب و با همه خوش رفتاری می کرد آخرین باری که به جبهه ی رفت خیلی خوشحال بود و از همه حلالیت می طلبید یکی از دوستانش می گفت وقتی که در فاو بودیم یک روز گفت بیائید برویم شنا و رفتیم بعد از شنا گفت که شهادت نصیب ما نشد و بری آن خیلی غصه می خورد ولی طول نکشید که یک خمپاره همانجا فرود آمد و هر چهار نفر آنها به فیض شهادت رسیدند. 
بعد از آن دائی و برادر شهید جهت یافتن وی به جبهه رفته و سراغ کمال را گرفته بودند نگهبانی که آنجا بود گفته بود که من دیشب خواب دیدم شخصی آمد و به من گفت که چرا مرا به زنجان نمی فرستید آخر خانواده من چشم به راه و نگرانم هستند من گفتم نمی دانم تو کی هستی و اسمت چیست گفت اسمم را روی پیراهنم نوشته ام و نگهبان می گفت فردا که بلند شدم و رفتم به سراغ جنازه رفتم دیدم در پیراهن یک جنازه نوشته شده کمال قشمی فرزند …. اعزامی از زنجان و آن وقت جنازه را به زنجان آوردند باز تاب شهادت برای من تاثیر چندانی نداشت چرا که او به راه خودش رفته و به هدف مقدس خویش دست یافته بود چیزی که در من تاثیر کرد دیدن صحنه ایی بود که مادر و خواهرش به چه حالی افتاده بودند تمام اعمال وی برای ما یک خاطره بود و وقتی که می آمد به همه ما محبت می کرد دعا وقران ونماز می خواند و می گفت من باید آخر به جبهه بروم و از اسلام میهن و ناموس خود دفاع و حراست نمایم .

به روایت مادر شهید
اولین باری که به جبهه رفت 13 ساله بود ولی من راضی نبودم و می گفتم تو بچه ای کجا می روی چون قدش بلند بود ابتدا مسئول گروه اعزام وی را پذیرفته بود ولی وقتی که شناسنامه اش را دیده بودند از اعزام وی به جبهه منصرف شده بودند ولی خودش به تنهایی رفته و دو سال شناسنامه اش را بزرگ کرده بود وقتی که خواست از من اجازه بگیرد من گفتم نه من طاقت نمی آورم گفت می خواهی مرا در شیشه نگهداری کنی مطمئن باش هر جا باشم و هر چه باشد سرنوشت وقسمتم آن خواهد بود من هم دیدم که او با وجود این که بچه است حرف خوبی میزند و رضایت دادم و به منطقه سومار اعزام شد اولین باری که به مرخصی آمد به هنگام خواب برایش رختخواب پهن کردم ولی او جمع کرد و گفت تمام دوستان من در روی خاک خوابیدند و هر موقع که از دوستانش شهید می شدند . می آمد به داخل اتاق و به تنهایی گریه می کرد و می گفت مادر نمی دانم که چگونه به من شیر داده ای همه دوستانم شهید شده اند و من مانده ام و من می گفتم هر وقت قسمت شد شهید می شوی بعد از ازدواج با همسرش قرار گذاشته بود که به جبهه برود و او هم قبول کرده بود در ماه مبارک رمضان که فرزند ش دو ماهه بود به جبهه رفت و دیگر بر نگشت رفتار خیلی خوبی داشت و از خدا می ترسید و می گفت من نمی توانم عاق والدین شوم برای نماز بسیار اهمیت قائل می شد و در اول وقت به جا می اورد و اکثراً شب ها بیدار می شدم و می دیدم که در حال خواندن نماز شب می باشد آخرین باری که می رفت آمد وبه من پول داد و گفت من میروم و بسیار خوشحال بود و با دو نفر از دوستانش رفتند ولی دیگر بر نگشت. 
به روایت فیروز حیدری همرزم شهید
حدوداسال 64 بود که با ایشان آشنا شدم و چند بار هم به محل کار ایشان رفتم در سال 65 بود که به جبهه اعزام شدیم برای چندمین بار به لشگر 4 گردان امام سجاد رفتم و ایشان فرمانده گروهان بودند و من تک تیر انداز بودم در کربلای 4و5 با هم بودیم خصوصیات اخلاقی وی طوری بود که همیشه لباس بسیجی به تن می کرد من به او گفتم همه پاسداران لباس فرم می پوشند تو چرا نمی پوشی علی گفت تو نمی دانی لباس فرم کفن است من موقع عملیات باید آنها را ببوشم . هدف او فقط رضای خدا بود و زبان من عاجز از بیان آنها است وی واقعاً شیفته کار خود بود در کربلای 4 و5 زیاد گریه و زاری می کرد و به همه می گفت مرا ببخشید اگر موجب اذیت و آذار شما بوده ام در عملیات شلمچه با هم بودیم که مجروح شد ایشان در دعای کمیل و توسل که در سوله ها تشکیل می شد همیشه می آمد و آخر از همه می نشست برای نماز و مسائل معنوی و اخلاقی احترام خاصی قائل بود برخورد وی با همه مثل یک برادر صمیمی بود با اینکه وی مسئول گروهان بودند با بسیجیان طوری رفتار می کرد که گویی برادر انشان هستند و بسیار با آنان متواضع و مهربان بود ایمان بسیار محکم و قوی داشت و در برابر همه چیز صبر و پایداری می کرد در مورد نظم و انضباط بسیار دقیق و حساس بود و رفتار و سخن وی طوری بود که همه از او ابراز رضایت می کردند اطاعت از فرماندهی و اجام دستورات انان از خصوصیات شهید بود قشمی عاشق شهادت بود و آن را بالترین کمال قرب به خدا می دانست وقتی خبر تشهادتش را شنیدم به حال خود گریه می کردم و می گفتم خوشا به حال او که خداوند او را به بارگاه خود فرا خواند .

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم
ضمن عرض سلام بر حضرت مهدي ( عج) و سلام بر نائب بر حقش روح الله اميد مستضعفان جهان و با درود به روان پاک تمامي شهيدان انقلاب و با درود و سلام بر ملت قهرمان و شهيد پرور ايران .
با درود بي پايان بر رزمندگان غيور که از جان و مال خودگذشته و در جبهه ها حضور دارند .
پدر و مادر جان اگر من از جبهه برنگشتم ، شهيد و يا اسير شدم هيچگونه برايم ناراحت نباشيد ، که شهيد در راه خدا داده ايد و اگر جنازه ام به زنجان نرسيد ناراحت نباشيد و حلالم کنيد و اگر جنازه ام رسيد در کنار قبر برادر شهيد قامت بيات دفنم کنيد ( اگر جا بود ).
اميدوارم که خداوند اين لياقت را به من عطا فرمايد ، که در راه او به شهادت برسم و تنها از شما خواهش دارم که اگر شهيد شدم برايم سوگواري نکنيد و محله را چراغاني نماييد. هر روز براي امام عزير دعا کنيد . مادرجان اگر روزي بعد از من به حضور امام رسيدي از طرف من دست امام را ببوس و بگو : اي امام ، ما همه پاسداران و سربازان ،خدا را سپاس مي گوئيم که همچون شما رهبري داريم و من از خداوند مهربان مي خواهم که از عمر من روز به روز بکاهد و به عمر رهبر بيفزايد و شما را تا ظهور حضرت مهدي ( عج ) از همه خطرات حفظ فرمايد .
پدر و مادر مهربانم ميدانم که شما آرزو داشتيد مرا داماد کنيد ولي بدانيد که اين شهادت در ره خدا شيرين تر از دامادي براي من است و اميدوارم که برادرانم را طوري تربيت کنيد که در خط اسلام و امام باشند و راه او را ادامه دهند و در پايان از شما مي خواهم که از همه دوستان و آشنايان حلاليت بطلبيد .
خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار . در ضمن به کساني که آگاه نيستند بگوئيد که جبهه را بي ارزش ندانند الان در جبهه هاي ما امام زمان ( عج) فرماندهي مي کند و ما هم افتخار مي کنيم به عنوان يک سرباز امان زمان (عج) در جبهه ها هستيم . اکنون در جبهه ها از پسر سيزده ساله گرفته تا پيرمرد هشتاد ساله مشغول فعاليت هستند . پسر سيزده ساله اي که من خودم چند بار ديده ام که در پايگاه بسيج گريه مي کند و مي گويد من هم بايد به جبهه بروم و مسئولان اعزام هم مي گفتند که : هنوز براي شما زود است . وي اصرار مي کرد و مي گفت : نه مرا بايد بفرستيد.
اي آمريکا جنايتکار بدان که ما تا آخرين قطره خون خود خواهيم جنگيد . بدان که ما مي جنگيم ، مي ميريم و سازش نمي پذيريم و امام عزيزمان خوب فرمود : که« آمريکا هيچ غلطي نمي تواند بکند » خداوند انشاءالله امام عزير را براي ما تا انقلاب مهدي (عج) نگهدارد و دشمنان او را که دشمنان اسلام هستند نابود کند .
والسلام 1362/12/21 کمال قشمي

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.