حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

چهارشنبه, ۲۳ اردیبهشت , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
ریسه ای که در بمباران جا ماند
9

کبری یادگاری متولد ۱۳۵۳ از دیگر دانش‌آموزان سال‌های جنگ است که تجربه تلخ بمباران مدارس زنجان را دارد، زمانی که بمباران شد کلاس اول راهنمایی بود. وقتی برای مصاحبه با او تماس می‌گیرم می‌گوید که سر کوچه مدرسه نواب صفوی در ماشین نشسته است و باورش نیست که نزدیک به ۳۲ سال از بمباران مدرسه‌اش […]

پ
پ

کبری یادگاری متولد ۱۳۵۳ از دیگر دانش‌آموزان سال‌های جنگ است که تجربه تلخ بمباران مدارس زنجان را دارد، زمانی که بمباران شد کلاس اول راهنمایی بود. وقتی برای مصاحبه با او تماس می‌گیرم می‌گوید که سر کوچه مدرسه نواب صفوی در ماشین نشسته است و باورش نیست که نزدیک به ۳۲ سال از بمباران مدرسه‌اش می‌گذرد. او خاطرات آن روز را مثل یک فیلم سینمایی این‌طور تعریف می‌کند:«دوم بهمن ماه و نزدیک به دهه فجر بود و ما هر سال آن زمان برای تزئین کلاس هایمان خیلی خوشحال بودیم.

یادم هست برای تزئین مدرسه بچه‌ها هماهنگ کرده بودند که هر کسی هر چه برای تزئین کلاس می‌تواند بیاورد، من یک ریسه رنگی خریده بودم اما دلم نمی‌آمد بدهم. چند روزی می‌شد که ریسه در کیفم بود و با خودم می‌بردم مدرسه و برمی‌گرداندم خانه. دوست داشتم آن را برای خودم نگه دارم؛ آن ریسه با اینکه یک متر و نیم هم نمی‌شد اما تصمیم گرفتم آن را نصف کنم تا نصفش را برای خودم نگه دارم.

از طرفی هم وقتی نصف ریسه را می‌خواستم بدهم به بچه‌هایی که مسئول تزئین بودند، عذاب وجدان گرفته بودم که چرا آن را نصف کردم. زنگ مدرسه خورد و باید سر صف‌هایمان می‌ایستادیم تا به کلاس هایمان برویم اما چون آن روز خیلی از بچه‌ها مشغول تزئین مدرسه بودند، خانم ناظم از پشت بلندگو اعلام کرد بدون صف به کلاس هایمان برویم.

برای همین عده‌ای در حیاط بودند و عده‌ای در سالن مدرسه و کلاس‌ها. همان موقع بود که هواپیماها آمدند بالای حیاط مدرسه، من و خیلی از دانش‌آموزان دیگر هنوز این درک را نداشتیم که این هواپیماها برای چه‌ کاری اینقدر بالای حیاط مدرسه می‌چرخیدند. چون برای خیلی از ما هنوز مفهوم جنگ روشن نبود. من هرموقع صدای هواپیما را می‌شنیدم می‌دویدم به‌سمت حیاط تا هواپیما را ببینم و برایش دست تکان دهم. فکر می‌کردم کسی که داخل آن است من را می‌بیند.

بر حسب عادت آن روز هم تا صدای هواپیما را شنیدیم من و چند نفر دیگر از همکلاسی هایم دویدیم به سمت حیاط تا برایش دست تکان دهیم. اما این بار هواپیما طوری بالای سرمان حرکت می‌کرد که خیال می‌کردیم ما می‌توانیم دستمان را به هواپیما بزنیم، آنقدر هم صدایش بلند بود که همه از نزدیک شدن آن و صدایش وحشت کرده بودیم.بمباران

من در آن شلوغی به دوستم گفتم خلبان ما را دیده آمده برای ما دست تکان بدهد! حتی در آن موقعیت هم درکی از اینکه آن یک هواپیمای جنگی است، نداشتم. در همان هنگام مدیر مدرسه‌مان پشت بلندگو رفت و با صدایی لرزان داد می‌زد وضعیت قرمز است همه روی زمین دراز بکشید. همین که چند نفری داشتیم می‌دویدیم به سمت داخل صدای مهیبی آمد، هنوز که هنوز است آن صدا در ذهنم مانده و وقتی صدای بلندی می‌شنوم فکر می‌کنم دوباره آن اتفاق می‌خواهد بیفتد.»

یادگاری بعد از این قسمت صحبت‌هایش انگار دوباره کبرای ۱۱ ساله شده و اتفاقات همین چند ساعت پیش برایش افتاده، صحبت‌هایش را ادامه می‌دهد:«حس خفگی داشتم و همه جا پر از دود شده بود و اینقدر فضای مدرسه وحشتناک شده بود که انگار در این دنیا نبودم. بعد از یک ربع، نیم ساعت نوری را دیدم انگار که پنجره‌ای رو به صورتم باز شده باشد.

مردم آمده بودند تا دانش‌آموزانی را که زیر آوار ماندند، بیرون بیاورند. هر کدام از دانش‌آموزان که پیدا می‌شد، بلندش می‌کردند به صورتش یک سیلی می‌زدند، اگر بچه نا داشت و چیزی می‌گفت کمک می‌کردند تا به هوش بیاید و اگر زخمی بود به دادش برسند و من همچنان آن سیلی را یادم هست. از سوراخی که ایجاد کرده بودند، من را به بیرون دادند و می‌خواستند با یک ژیان زرد رنگ به بیمارستان ببرند. اما من گریه می‌کردم که من با ماشین غریبه جایی نمی‌روم! یعنی آن موقع بازهم درک نکرده بودم که چه اتفاقی افتاده بود. در همان وضعیت یکی از بچه‌های مدرسه که الان با هم همکار هستیم بهم می‌گفت دیدی که اینجا هم جبهه شده!»

او که الان فوق لیسانس مدیریت و در استانداری زنجان مشغول به کار است از روزهای بعد از بمباران این‌طور می‌گوید: «بعد از آن روز که من را به خانواده‌ام رساندند، من هر روز به پدرم می‌گفتم برویم مدرسه، پدرم می‌گفت: مدرسه را بمباران کردند، دیگر مدرسه‌ای وجود ندارد، من دوباره می‌گفتم من باید بروم مدرسه وسایلم را بردارم! فکر می‌کردم می‌توانم بروم کیف و آن ریسه‌ای که در کیفم گذاشتم را بردارم. پدرم که اصرارم را دید من را با خودش به جلوی مدرسه برد اما اتفاق آنقدر برایم سنگین بود که باز هم نمی‌توانستم درک کنم که چه اتفاقی برای مدرسه و همکلاسی هایم افتاده بود.»

یادگاری که در این حادثه مجروح شده و الان به‌عنوان جانباز شناخته می‌شود، می‌گوید:« یکی از انگشتانم ترکش خورده بود با اینکه آن موقع رسیدگی جزئی کردند اما چون متوجه نشدند که شکسته است و خودم هم رسیدگی نکردم الان فرم عادی ندارد. همیشه دخترم از من می‌پرسد که چرا این انگشتت این جوری است؟ و هر بار باید توضیح بدهم که این انگشتم در بمباران شکست و چون آن موقع پیگیری نکردم این شکلی شده است.»

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.