حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

چهارشنبه, ۶ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
مردی که طلا نمی خرید(ناگفته هایی از شهيد رجايي به زبان همسر )
5

          آقاي رجايي فرد عاقلي بود و پخته و سنجيده حرف مي‌زد. در ابتداي نامزدي ما چون يک معلم ساده بود و در آن زمان خريد طلا و جواهر براي همسر رسم بود، ايشان که وضع مالي خوبي نداشت اين قضيه را جوري مطرح نمي‌کرد که اثر بدي داشته باشد که […]

پ
پ

 

 

 

 

 

آقاي رجايي فرد عاقلي بود و پخته و سنجيده حرف مي‌زد. در ابتداي نامزدي ما چون يک معلم ساده بود و در آن زمان خريد طلا و جواهر براي همسر رسم بود، ايشان که وضع مالي خوبي نداشت اين قضيه را جوري مطرح نمي‌کرد که اثر بدي داشته باشد که چون پول ندارد نمي‌تواند اينها را بخرد.موارد ضروري را مي‌خريد و درمورد طلا و جواهر مي‌گفت، اينها باشد بعد برويم با فرصت و وقت مناسب و با سليقه يکديگر بخريم. من هم که مي‌فهميدم، دلم به حال او مي‌سوخت و از طرفي هم خوشم ‌مي‌آمد که چنين عزت‌نفس و مناعت‌ طبعي دارد. به‌جز اين، رسم بود که چند قواره پارچه و کيف و چند چيز ديگر بخرند که ايشان هر وقت به منزل مي‌آمد دو، سه قلم از اين چيزها را مي‌گرفت و به خانه مي‌آورد. اين برخوردها نشان مي‌داد که خيلي در مسائل مادي‌اش با تدبير و برنامه است.
آقاي رجايي در اداره امور منزل به‌خصوص از لحاظ اقتصادي با تدبير خاصي عمل مي‌کرد. او اصولا فرد قانعي بود و لزومي نمي‌ديد براي بعضي از نيازها حتي ضروري، خودش را به آب و آتش بزند و مثل بعضي‌ها قرض بگيرد و براي خانه چيزي تهيه کند. تدبيرش اين بود که در حد ممکن وسايل رفاهي خانواده را فراهم کند. روش او اين بود که اگر امکاني نداشت، صبر و قناعت را پيشه مي‌کرد. اين رفتار و تدبير مرا دلگرم و اميدوار مي‌کرد، چون مي‌ديدم به ميزاني که وضع حقوقي‌اش بهتر مي‌شود، به همان اندازه و نه بيشتر در رفاه خانواده تغييراتي مي‌دهد.
در تمام مدتي که من با او زندگي کردم، کمتر پيش مي‌آمد در خانه از من چيزي بخواهد. بارها او را مي‌ديدم بلند مي‌شد و مي‌رفت آب مي‌خورد و دوباره به اتاق برمي‌گشت. گاهي هم اگر چيزي را که مي‌خواست پيدا نمي‌کرد، باز نمي‌گفت مثلا يک ليوان به من بدهيد، مي‌گفت، «مثل اينکه ليوان نيست.»
تا قبل از‌ سال 1347 که آقاي رجايي فرصت بيشتري داشت، هفته‌اي يکبار با هم صحبت مي‌کرديم که چه روشي را بايد در خانه و زندگي روزمره خود انتخاب کنيم تا در تربيت و روحيه بچه‌ها تأثير مثبت داشته باشد. در اين نشست‌هاي هفتگي، ما روش‌هاي منفي خودمان را هم نقد مي‌کرديم.
قبل از ازدواج، يعني در مرحله خواستگاري و صحبت‌هاي مقدماتي،‌ خيلي صادقانه و خالصانه با من برخورد کرد، طوري‌که خيلي از خصوصيات خودش را براي اينکه من آگاهانه اين وصلت را انتخاب کنم، برايم مطرح کرد، يعني وظيفه خود مي‌دانست من از همه چيز او با اطلاع باشم. يادم هست يکي از خصوصيت‌هاي خود را عصباني‌بودن مي‌دانست. من بعد متوجه شدم اين مسأله در آن حدي نبود که او مي‌گفت، چون هيچ‌وقت عصبانيت خود را ظاهر نمي‌کرد، بلکه در اينگونه مواقع عکس‌العمل او رفتار خيلي خشک، اما متين بود.يکبار که براي خريد لباس بچه‌ها با آقاي رجايي به خيابان رفته بوديم،‌ از صبح تا ظهر او را به در مغازه‌ها مي‌بردم تا بلکه بتوانم لباس دلخواهم را پيدا کنم. رفتار او در اينگونه مواقع به‌رغم مشغله زيادي که داشت، سکوت محض بود. با سکوتي که مي‌کرد مرا وادار مي‌کرد در خريد عجله کنم و با حالت تسليمي که در مقابل من نشان مي‌داد، مي‌خواست به من بفهماند که چقدر از دست من دلخور است، اما بدون اينکه کوچکترين اخمي بکند يا حرفي را به‌زبان بياورد،‌ نشان مي‌داد که دارد مرا تحمل مي‌کند. همين سکوتش مرا وادار مي‌کرد از خود بپرسم، چرا من بايد کاري بکنم که او مجبور شود رفتار مرا تحمل کند، درحالي‌که اگر کار به صحبت و جدل مي‌کشيد، من هيچ‌وقت به اين مسأله فکر نمي‌کردم.
آقاي رجايي در منزل،‌ عقايدش را به من تحميل نمي‌کرد و در ديدگاه‌هايي که داشت به من سخت نمي‌گرفت. در عين آزادي دادن به ما، اگر کاري برخلاف نظرش انجام مي‌شد، يا مي‌گفت نکنيد يا طوري وانمود مي‌کرد که برايش مهم نيست. روش او اين بود که در زندگي روي نقاط مشترک خود با من تکيه مي‌کرد. گاهي در شرايط خاصي محبت يا ناراحتي خودش را با خواندن يکي دو بيت شعر به ما تفهيم مي‌کرد. مهم‌ترين مسأله در نظر او روابط مشترک من با او بود. من و او درمورد تربيت بچه‌ها روزهاي شنبه هر هفته که بچه‌ها هنوز در خواب بودند، مي‌نشستيم و روش‌هايمان را در برخورد با بچه‌ها ارزيابي مي‌کرديم.  هرکس قيافه ظاهري او را مي‌ديد فکر مي‌کرد آدم خشک و متکبري است، اما اگر با او زندگي مي‌کرد، مي‌فهميد نه اينطور نيست و خيلي افتاده و با محبت است. آقاي رجايي خيلي رعايت همسايه‌ها را مي‌کرد و عملا به ما مي‌آموخت که احترام آنها را نگه‌ داريم. او مي‌گفت، «ما بايد طوري با همسايگان برخورد کنيم که اذيت و آزاري از ما نبينند.» مثلا مي‌گفت سطل خاکروبه را در کوچه نگذاريد و… ايشان به‌خصوص با اهل محل که به مسجد مي‌رفتند، ملاطفت و نظر خاصي داشت و حتي با بچه‌هاي آنها با گرمي و صميميت برخورد مي‌کرد.
 آقاي رجايي خيلي ميهمان‌دوست بود و با اينکه حقوق يک معلم ساده را داشت، اما سالي چند بار ميهمان دعوت مي‌کرد، مخصوصا چون مرحوم پدرشان در 28 ماه رمضان فوت کرده بودند، هر‌سال به ياد ايشان به فاميل، افطاري مي‌داد که اين رسم تا آخر عمرشان ادامه داشت.
 آقاي رجايي واقعا قدرشناس بود. اگر کسي خدمتي هرچند کوچک به او مي‌کرد، هميشه به فکر بود که به نوعي آن را جبران کند. چون در بدو ورود به تهران تا يک‌سال مانده به ازدواج در منزل برادر بزرگش مستقر شده بود و مي‌گفت به دليل اينکه با زن برادرم نامحرم بودم، او خيلي محدود مي‌شد و من مزاحم او بودم، وقتي منزلي در نارمک خريد و ازدواج کرد، پسر بزرگ برادرش را دو، سه سالي پيش خود آورد و از او نگهداري و بر درس و تحصيل او مراقبت کرد. با اينکه او با من نامحرم بود و تازه ابتداي زندگي مشترک ما هم بود، اما از جهت علاقه‌اي که مرحوم مادرش به اين فرزند داشت و همانطور که من حدس مي‌زدم به نشانه قدرشناسي از آن سال‌ها که او در خانه برادرش بود، او را به منزل خود آورده بود تا از اين طريق کمکي به برادرش کرده باشد.
 آقاي رجايي در عين حال که فرد قاطعي بود، ولي در عين قاطعيت، مؤدب بود و احترام همه را رعايت مي‌کرد. نسبت به افراد مسن خيلي احترام مي‌کرد. همان احترامي را که به پدر و مادرشان مي‌‌گذاشت، براي پدر و مادر من هم قايل بود. هيچگاه نديدم حرفي که باعث رنجش‌خاطر آنها بشود، بزند. آقاي رجايي اهل محاسبه بود و در کارهاي کوچک و بزرگ دقيقا محاسبه مي‌کرد. مثلا وقتي عده زيادي از افراد فاميل و نزديکان از ايشان سوال مي‌کردند که شما چرا با مشغله‌اي که داريد، براي خودتان ماشين نمي‌خريد؟ پاسخ مي‌داد، «ماشين داشتن مايه‌دردسر است و به جاي اينکه ماشين براي ما باشد، با مشکلاتي که پيش مي‌آورد، ما در خدمت او قرار مي‌گيريم!» بعد به شوخي مي‌گفت، «ولي الان همه ماشين‌هاي تهران مال ما است. هرجا که بخواهيم برويم تا دستمان را بلند مي‌کنيم، فوري جلوي ما مي‌ايستند و سوارمان مي‌کنند و تا هرجا که بخواهيم مي‌برند…! با اين حساب چرا خودمان را به دردسر بيندازيم. پول مي‌دهيم و دردسر نمي‌کشيم.» واقعا حساب کرده بود که نداشتن ماشين براي او بهتر از داشتن است.
انگيزه و علت اصلي تشکيل جلسه فاميلي که آقاي رجايي مبتکر آن بود اين بود که ايشان احساس مي‌کرد در بين جوانان فاميل که کم هم نبودند، رفت و آمد خانوادگي زيادي وجود ندارد. بر اين اساس پيشنهاد کرد هر 15 روز يکبار، جوان‌هاي فاميل دورهم جمع شوند و همديگر را ببينند و صرف ديدار باشد. تدريجا که اين جلسات ادامه پيدا کردند، پيشنهاد کرد براي اينکه صاحبخانه که اين جلسه را تشکيل مي‌داد به خاطر شام و پذيرايي به زحمت نيفتند، پذيرايي ساده بکنيم تا به دليل سبکي هزينه‌ها و زحمات، جلسات بعدي ادامه پيدا کند. خود ما در اولين جلسه‌اي که در منزلمان تشکيل شد، لوبيا چيتي داديم. بعد به تدريج جلسات را به سمت قرائت قرآن، خواندن احاديث، طرح مسائل سياسي و اجتماعي جهت داد.


روش آقاي رجايي براي بيدار کردن بچه‌ها براي نماز صبح با توجه به اينکه در سن نوجواني معمولا خواب بچه‌ها قدري سنگين است و به‌خصوص خواب صبح که شيرين هم هست، اين بود که بالاي سر بچه‌ها مي‌ايستاد و با شوخي و صداي بلند مي‌گفت، بلند صحبت نکنيد که بچه از خواب بيدار مي‌شود! بچه‌هاي ما بين 6 تا 10‌سال سن داشتند و چون خودشان هم مايل بودند و ذوق داشتند، لذا بلند مي‌شدند. تأکيد آقاي رجايي اين بود که قبل از اينکه آفتاب بزند، آنها بيدار شوند. اگر مي‌ديد آنها بيدار نمي‌شوند، بالاي سر آنها مي‌نشست و با محبت و شوخي شانه‌هايشان را مالش مي‌داد و با آنها حرف مي‌زد که با لطافت و ملايمت بيدار شوند و بنشينند. بعد که بلند مي‌شدند شانه آنها را مي‌گرفت و تا نزديک دستشويي همراهي‌شان مي‌کرد و قبل از رسيدن به دستشويي با شوخي يک ضربه ملايم با کف دست به پشت آنها مي‌زد! با اين روش‌هاي بسيار عاطفي و توأم با مهر و محبت مي‌خواست فرزندانش به نماز عادت کنند و از اين امر هم خاطره تلخي نداشته باشند.
آقاي رجايي اراده و استقامت خيلي قوي و خوبي داشت. وقتي ساواک ايشان را دستگير کرد و چندماه زير شکنجه مستمر و طولاني و سخت قرار داد، تنها چيزي که به من آرامش مي‌داد اراده قوي او بود. مطمئن بودم نمي‌توانند از او حرف بکشند و اعتراف بگيرند. از يک‌طرف وقتي به فکر شکنجه‌هايي که به او مي‌دادند، مي‌افتادم خيلي دلم مي‌سوخت، ولي از سوي ديگر خيالم راحت بود. ايشان وقتي درباره مساله‌اي تصميم مي‌گرفت، چون جوانب آن را به دقت مي‌سنجيد و بررسي مي‌کرد، روي آن تصميم و تا آخر، آن کار را دنبال مي‌کرد.
عادت آقاي رجايي اين بود که وقتي مي‌خواست ميوه بخرد، هيچ‌وقت ميوه نوبر نمي‌خريد و به خانه نمي‌آورد. نکته ديگر اينکه معمولا براي اينکه چشم و دل بچه‌ها سير و پر باشد، معمولا با صندوق ميوه مي‌خريد و به منزل مي‌آورد. يکبار اتفاق جالبي افتاد. موقعي که من براي انجام کاري ضروري از منزل بيرون رفته و در منزل را قفل کرده بودم، پسر کوچکمان کمال‌الدين که ديده بود در منزل تنهاست، از صندوق ميوه يکي‌يکي برداشته و به بچه‌هاي محل داده بود تا از تنهايي بيرون بيايد!

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.