خرمشهر و اهواز سنگر شده
در خانه بودم که محمد آمد خوشحال شدم گفتم: محمدجان آمدی؟
گفت: مادرجان من شهید نشدم. خیلی ناراحت بود. چند روز ماند و آخرین روز آمد و گفت: مادرجان من می خواهم بروم.
گفتم:محمدجان مگرتازه نیامدی! نرو.
گفت مادرجان باید بروم. خرمشهر و اهواز سنگر شده است. اگرمن نروم چه کسی برود.
مادر جان من به شما سه وصیت می کنم:
۱- اول نماز شب بخوانید تا ایران پیروز شود.
۲- دوم اگر من شهید نشدم دعا کنید که شهید شوم.
۳- سوم اگر من شهید شدم بعد از شهادت من گریه نکنید تا خداوند مرا بعد از شهادت قبول کند.
او را بدرقه کردم و رفت وبعد از چند روزشهادت او رابه ما اطلاع دادند.
خاطره شهید محمد ذوالقدری به روایت مادر شهید















































































ثبت دیدگاه