حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

جمعه, ۲۸ آذر , ۱۴۰۴ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6431 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
جا مانده های بدر
7

دستنوشته ای زیبا از شهید ایرج(مصطفی) مرادی در مورد  عملیات بدر مجنونِ جزیره ؛ ساعت پنج بعد از ظهر به جزیره مجنون رسیدیم و نماز خواندیم قرار بود که در ساعت مقرر حرکت کنیم ساعت یازده شب ۲۰ اسفند ۱۳۶۳ عملیات شروع شد. روز ۲۱ اسفند حدود یازده قبل از ظهر بود. من با برادر […]

پ
پ

دستنوشته ای زیبا از شهید ایرج(مصطفی) مرادی در مورد  عملیات بدر

مجنونِ جزیره ؛ ساعت پنج بعد از ظهر به جزیره مجنون رسیدیم و نماز خواندیم قرار بود که در ساعت مقرر حرکت کنیم ساعت یازده شب ۲۰ اسفند ۱۳۶۳ عملیات شروع شد. روز ۲۱ اسفند حدود یازده قبل از ظهر بود. من با برادر محمدی به بیسیم گوش می دادیم که شنیدیم برادر مهدی باکری گفتند: «گردان حر را حرکت بدهید ما آماده حرکت شدیم چه غوغایی بود. عده ای در گوشه ای نشسته بودند و از یکدیگر حلالیت می طلبیدند؛ عده ای رفته بودند بیرون سنگر و صورتشان را گذاشته بودند روی خاک های خون آلود جزیره و با خدایشان مناجات می کردند؛ عده ای هم وصیت نامه می نوشتند. خلاصه بعد از ظهر حرکت کردیم به طرف پد شش. نماز مغرب و عشا را در آن جا خواندیم و قایق ها آمدند. در هر قایق هفت الی هشت نفر سوار شدند. ما هم با برادر محمدی و دیگر برادرها در یک قایق بودیم. جمعاً سی الی چهل قایق بود. به سمت دجله حرکت کردیم. وسط راه یکی از قایق ها زیر آب رفت و چند نفر شهید شدند و دوباره حرکت کردیم تا ساعت دوی نیمه شب آواره بودیم. ساعت دو برادر وزیری با کلت منور، جهت را به ما نشان دادند و ما به طرف آنها حرکت کردیم. وقتی رسیدیم دیدیدم تعدادی از برادرها نیامده اند و گفتند چند لحظه ای در اینجا استراحت کنید؛ ولی از سرما می لرزیدیم ساعت چهار دوباره حرکت کردیم و پشت دجله رسیدیم و نماز صبح را خواندیم. آن روز آنجا بودیم به هر طرف که نگاه میکردی اجساد کثیف عراقی ها بود بعد از ظهر گفتند که شب می خواهیم حرکت کنیم نماز را خواندیم و با برادر میرصدری رفتیم بیرون سنگر چند لحظه ای استراحت کنیم و شب آماده باشیم. شب ساعت ده ما را بیدار کردند. برادران با یکدیگر خداحافظی کردند و می گفتند ما را حلال کنید. خلاصه حرکت کردیم. وسایل و تجهیزات خیلی سنگین بود و همه به غیر از سلاح خود، چند عدد موشک آر پی جی اضافه برداشته بودند. راهی حدود ده کیلومتر را طی کردیم تا به نقطه ای رسیدیم که کانال بود. در آنجا برادران مسئول دسته ها و گروهان دوباره توجیه شدند به صورت ستونی داخل کانال رفتیم. برادر حاج میرزاعلی رستم خانی هم آنجا بود ساعت مقرر فرا رسید و گفتند که باید حرکت کنیم. رمز حمله سه بار یازهرا است؛ یازهرا یازهرا یازهرا.

 دسته و گروهان ها به مأموریت خود ادامه دادند و عملیات شروع شد. جلوی ما نیروی زرهی دشمن بود و برادران تانک ها را یکی پس از دیگری با آر.پی.جی هدف قرار می دادند و منفجر می کردند. وقتی تانک ها هدف قرار می گرفتند می گفتند: «سبحان الله و وقتی خسته می شدند می گفتند لاحوال و لا قوه الا بالله العلی العظیم. دشمن پا به فرار گذاشت. ما به کانالی پر از آب (باتلاق) رسیدیم و آنجا را دور زدیم و به طرف دشمن پیش روی کردیم. پشت خاکریزی رسیدیم و دستور دادند در آنجا مستقر شویم. چند دستگاه ماشین و تانک اطراف ما بود که با حبیب الله ندرلو به سراغ آنها رفتیم. چند دستگاه از آنها را با نارنجک منفجر کردیم. حبیب دوباره رفت که تانک را منفجر کند که مجروح شد. صبح ما خط پدافندی تشکیل دادیم و دشمن دوباره پاتک را شروع کرد. برادر رستمخانی هم آنجا بود نیرویی که در کانال بودیم بیشتر از سی الی چهل نفر نبود. دشمن آن قدر جلو آمده بود که به پانصد متری ما رسیده بود و با تانک های خود مانور می داد. بعد از چند ساعت شروع به پیشروی کرد .این قدر جلو آمدند که چند دستگاه از آنها به خاکریز چسبیدند. برادران در یک لحظه همه با هم روی تانک ها آتش گشودند و دو دستگاه از آنها را منهدم کردند و بقیه فرار کردند. بعد از آن هم دشمن زبون، چند بار خواست پاتک بزند؛ ولی چون برادران در پاتک اول، جواب دندان شکنی داده بودند جرأت نکرد.

 ما را عوض کردند و به عقب برگشتیم. گردان حر و گردان امام سجاد که برادران زنجانی بودند در یک جا جمع شدند. معاون لشکر آمد و گفت که اگر کسی خسته شده است برود؛ آنهایی که می مانند می خواهیم به شهرک الحریبه برویم که در دویست متری اتوبان بغداد العماره و بصره است. حدود چهل نفر که از دو گردان باقی مانده بودیم به طرف اتوبان حرکت کردیم و از پلی که روی رودخانه دجله زده بودند ،گذشتیم. در نزدیکی اتوبان به شهرک الحربیه رسیده بودیم و عده ای وارد شهرک شده بودند. از پشت نیروهای زرهی دشمن ما را محاصره کردند و در همان لحظه فرمانده گردان زخمی شد. ما زود از کنار رود دجله به عقب برگشتیم .پی ام پی های دشمن به نزدیکی ما رسیده بودند؛ طوری که نارنجک پرت می کردند. ناگهان صدای الله اکبر، سبحان الله و یازهرا زمین را به لرزه در آورد. برادران الله اکبر و یازهراگویان به طرف دشمن جلو رفتند. چهار دستگاه از پی ام پی های آنها را به آتش کشیدند؛ یعنی با آرپی جی زدند و بقیه هم فرار کردند. پشت سیل بند مستقر شدیم. کل مهماتمان رو به اتمام بود و ده عدد موشک آر.پی.جی بیشتر نداشیم. خشاب هایمان هم خالی شده بودند. دوباره عراقی ها با پی.ام. پی های خودشان هجوم آوردند. از هوا هم چند فروند هلی کوپتر آنها را فرماندهی می کرند. از هواپیماها هم در امان نبودیم و حدود ده فروند از هواپیمای دشمن مدام ما را با راکت و کالیبر می کوبیدند. عراقی ها خیلی نزدیک شده بودند. برادر خالقی که بسیجی کم سن و سالی بود بیسیم پشتش را باز کرد و با رگبار تفنگش آن را سوراخ سوراخ کرد. دیگر آنها را ندیدیم عراقی ها پیش آنها رسیدند و ما هم در چند متری آنها بودیم مهمات نداشتیم؛ من خودم ده عدد بیشتر فشنگ نداشتم. برادرها گفتند: یکی یکی از بغل رودخانه به عقب بروید.» ده الی دوازده نفر بودیم به نزدیکی پلی که از آن عبور کرده بودیم آمدیم. شنیدیم که برادران گفتند که پل را هلی کوپترها زده اند. ما و برادرها ایستادیم و چاره ای نداشتیم. برادر محمدی :گفتند به جای اسیر شدن، خود را به آب بزنیم؛ شاید توانستیم از آب عبور کنیم سریع لباس هایمان را در آوردیم و حتی ساعت ها را هم باز کردیم و خودمان را به آب انداختیم. عراقی ها با ما دویست الی سیصد متری فاصله داشتند. خلاصه توانستیم از دجله عبور کنیم و شام را در ایستگاه قایق ها خوردیم خواستیم که با قایق ها به پد شش بیاییم تا وسط آب آمدیم ولی قایق خراب شد و دوباره برگشتیم و با یک قایق دیگر گفتند به راه افتادیم ساعت پنج صبح به پد شش رسیدیم و نماز خواندیم بعد از چند ساعت هواپیماها آمدند و بمب شیمیایی زدند ما ماسک نداشتیم و گفتند هر چه سریع تر به عقب بروید به مقر آمدیم و از آنجا به اهواز رفتیم. در آنجا به حمام رفته و لباس خود را عوض کردیم از این که زنده ایم از همدیگر خجالت می کشیدیم. شب را آنجا خوابیدیم و صبح به دزفول رفتیم.

گفتند لشکر پایانی می دهد هر کس به پرسنلی مراجعه کند و پایانی اش را بگیرد. رسم بر این است که بعد از هر سفر، مسافر برای اهل خانه و شهرش سوغاتی ببرد. هر چه سوغاتی بزرگ تر باشد مسافر عشقش به بازگشت بیشتر و لبش خندان تر است. آنچه را که ما به عنوان سوغاتی می خواستیم با خود بیاوریم سوغاتی بسیار بزرگ و مهمی بود؛ اما نه تنها هیچ کداممان خوشحال نبودیم؛ بلکه خجالت زده هم بودیم؛ از اینکه خودمان هم همراه سوغاتی به شهرمان باز می گردیم. لنگ لنگ آمادۀ مراجعت شدیم. شما اگر جای ما بودید چگونه بودید؟ خودمان را پس ماندۀ بدر می دانستیم خیلی پرویی می خواست که به شهر برگردیم؛ در حالی که نه شهدا در جمع ما بودند و نه ما در جمع شهدا. در اتوبوس نشسته بودیم؛ سرها تکیه بر صندلی؛ خجل؛ بی هیچ سخنی ناله ی ماشین را گوش می دادیم. یکی از برادران گفت: بچه ها هر چند از خانواده شهدا خجالت زده ایم و از آنها خجالت می کشیم؛ اما سرزدن به خانه شهدا یادتان نرود.»

۲۰ فروردین ۱۳۶۴

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.