برای پاکسازی عملیات خیبر به جزیرۀ مجنون رفته بودیم و من شب ها نگهبان بخش تدارکات بودم. یک طرف جزیره آب بود و طرف دیگر آن باتلاق. کنار آب قدم می زدم که دیدم نیزارها دارند تکان می خورند. چند لحظه بعد، دیدم یک نفر از داخل آب بیرون آمد، چهره اش چندان واضح نبود، اما معلوم بود که از نیروهای دشمن است. دوربینی را جلوی چشمش گرفت و اطراف را خوب نگاه کرد. داشت لنزش را سمت من می چرخاند که اسلحه را به طرفش گرفتم و بی معطلی او را به رگبار بستم. آب قرمز شد.
حاجی صدایم کرد و گفت: اسلحه برای چی بود آدینه لو؟
خواستم توضیح بدهم که مهلت نداد.
صب – بیا چادر من و توضیح بده.
یکی از بچه ها را که شناگر خوبی بود، صدا کردم و گفتم برو ببین اون عراقی از کدوم رده بود و چه مشخصاتی داشت؟
رفت و جنازه را از آب بیرون کشید. لباسش را گشتیم و هفت قبضه سلاح سرد پیدا کردیم؛ از سیم بُر گرفته تا سیم نازک که در هر طرفش باطری وجود داشت . از چراغ قوه و دوربینش می شد فهمید که دیده بان است.
با بچه های خودمان مشغول صحبت بودیم که دوباره صدایی به گوشم خورد. به سمت جنازه رفتم. کنار رودخانه نبود. از دور چند سیاهی دیدم که در تاریکی شب با عجله از رودخانه می گذشتند.
جنازه عراقی را با خودشان برده بودند.
****
برای پاکسازی منطقۀ عملیاتی خیبر، به جزیرۀ مجنون رفته بودیم. کنار اسکله به صف ایستاده و هفت نفر، هفت نفر سوار قایق ها می شدیم و به راه می افتادیم.
شنا بلد نبودم، دستم را داخل آب نگه داشته بودم تا تعادلم را حفظ کنم. در دو طرف رود، نیزارهای بلند و انبوهی وجود داشت.
راه زیادی نرفته بودیم که سر و کلۀ سه فروند هواپیمای عراقی پیدا شد و قایق ها را موشک باران کرد. گلوله ها که به اطراف می خوردند، آب کمانه می کرد و روی سرمان می ریخت. کف قایق دراز کشیده بودیم و سر پناهی نداشتیم جز دعا کردن. سه نفر از بچه های قایق ما به شهادت رسیدند. کاری از دستمان ساخته نبود.
با جنازه های توی قایق، به سختی حرکت کردیم و به جزیره رسیدیم. وضع آنجا خیلی آشفته بود. همه به شهادت رسیده بودند و هر طرف که برمیگشتی، جنازه بود. شروع به پاکسازی کانال کردیم. صحنۀ غم انگیزی بود. کنار کانال، جنازه ای روی آب معلق بود؛ به آب دست نزدم، از لباس جنازه گرفتم و آن را بیرون کشیدم. نه دست داشت و نه پا، چهره اش را هم نمی شد تشخیص داد. مسئول مان «رسول حاتمی» را صدا کردم و گفتم:
من این جنازه رو پیدا کردم اما نمیتونم تشخیص بدم که از بچه های خودمونه یا عراقیه؟
رسول نگاهی به صورت و لباس های جنازه کرد و چهره اش را درهم کشید.
معلومه دیگه! عراقیه.
جنازه را توی آب انداختم و رفتم تا دوباره وضو بگیرم.
راوی: نقی آدینه لو
نویسنده: زینب بیات
***
درگیر عملیات خیبر بودیم و من برای سرکشی به بچه ها، به خط مقدم رفته بودم. شرایط سختی بود. بچه های گردان اباذر، تا آخرین نفس، مقاومت کرده و بیشترشان شهید و زخمی شده بودند. پنجاه -شصت نفر بیشتر باقی نمانده بودند. عراق با ده لشگر پاتک زده و ما با دو لشکر مقابل اینها ایستاده بودیم.
دیدم که آنجا جای ماندن نیست و این گردان نمی تواند کاری از پیش ببرد. برگشتم و به فکر راه چارۀ دیگری افتادم. از بچه ها خواستم لودرها را بردارند تا برویم و در جزیرۀ جنوبی خاکریز بزنیم. گروه تخریب را هم صدا زدم و خواستم که بروند و دژ را خراب کنند؛ تا آب منطقه را گیرد و شاید یک مقدار از سرعت
دشمن را کم کند. در این صورت اگر نیروی کمکی میرسید، می توانستیم در جزیرۀ جنوبی مقاومت کنیم.
داشتم لودرها را راهنمایی میکردم که چطور خاکریز بزنند. در آن گیرو دارِ صدای لودرها، بیسیم چی صدا می زد« برادر زین الدین بی سیم با شما کار دارن»
گوشی را گرفتم. از خط مقدم بود. گفتند ما خط رو شکستیم، کمک بفرستید تا اون رو تثبیت کنیم.
با شنیدن این حرف، منِ فرمانده لشگر، موهای تنم سیخ شد. باور کردنش برایم سخت بود. مگر می شد در آن وضعیت، تنها با شصت نفر، آن هم بدون مهمّات، مقابل دوتا لشکر ایستاد و خط را شکست؟
حتماً محاسبات شان اشتباه بوده. گوشی را انداختم و بی معطلی سوار موتور شدم و به آنجا رفتم. در کمال تعجّب دیدم که دشمن دارد فرار می کند و اینها هم در تعقیب شان هستند.
از اسماعیل فتحی که مسؤول تسلیحات گردان بود، پرسیدم: «شما که این همه مهمات نداشتین. چهطوری جلوی این نیروی عظیم وایستادین؟
گفت: فقط لطف خدا بود و بس
خنده ای گوشۀ لبش نشست و ادامه داد. فرمانده گردان به من گفت: فتحی، مهمات بیار. گفتم که نداریم. گفت: آر پی جی بیار.گفتم: نداریم. گفت: فشنگ کلاش بیار. دوباره گفتم: نداریم. داد زد:هرچی داریم بیار. گفتم که هیچی نداریم؛ فقط دو سه جعبه -نارنجک داریم که از سنگر عراقی ها جمع کردم. گفت: پس همونا رو بیار. اونا رو بردم. تمام نارنجک ها رو بین بچه هایی که توی کانال مخفی شده بودند، تقسیم کردیم. هر کدام چند تا برداشتند و به فانوسقه هاشون بستند و منتظر شدند تا تانک های عراقی نزدیک بشن.
وقتی تعدادی از تانک ها داشتند از بالای سرمون رد می شدن، بچه ها تکبیر گفتند و از گوشۀ کانال بالا پریدند و نارنجک ها رو انداختن داخل تانک ها. دو سه تانک اولی که منفجر شد، دیدیم که -تانک های عقبی دور زدند و برگشتند. خدمۀ تانک های جلویی هم پیاده شدند و فرار کردند
نویسنده: فرزاد بیات موحد
راوی: این خاطره از زبان شهید مهدی زین الدین به روایت جواد محجوبی است. در ضمن شهید اسماعیل فتحی نیز به عنوان راوی عینی این خاطره را بازگو کرده بود.
***
عملیات خیبر بود. در منطقۀ صفر مرزی یدالله ندرلو را دیدم که خسته و پریشان بود. رابطۀ دوستانه ای با پدرم داشت و مرا می شناخت. وقتی از حال و احوالش پرسیدم. آه بلندی کشید و گفت: از کل گردان مون، کمتر از یه گروهان سالم برگشتیم. «بیشتر بچه هامون شهیدن شدن».
گفتم خب چرا با این وضعیت برنمی گردی زنجان، تا یکم استراحت کنی و با روحیۀ بهتر بیای جبهه؟
خندۀ تلخی کرد و گفت : برگردم زنجان؟ آخه با چه رویی برم ؟ بگم که همۀ دوستام شهید شدن و من سالم برگشتم
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد.
نه برادر! من تا آخر عملیات اینجا میمونم و با جان و دل می جنگم.
او ماند و در همان عملیات به دوستان شهیدش پیوست.
راوی: امیر جم
نویسنده: مهسا سیفی
برگرفته از کتاب مربای آلبالو











































































ثبت دیدگاه