
نویسنده: فرزاد بیات موحد
ناشر: هدی
چاپ1395
قیمت:14000 تومان
سال هاست که آتش جنگ خاموش شده و دیگر از غرش توپ ها و تانک ها خبری نیست. آنچه باقی مانده، خاطراتی است که از سینه مردان میدان نبرد می جوشد و به دنبال گوش ها و چشم های انسان های تشنۀ حقیقت می گردد. برسطر سطر کتاب ها جاری می شود تا تشنگی قلب های مشتاق را سیراب کند.
زحمات بی وقفۀ جهاد، این سنگرسازان بی سنگر، در دفاع مقدس مان از جمله مسائلی است که ترسیم آن در قالب الفاظ نمی گنجد.
یکی از این مردان بی سنگر میدان نبرد، سردار حاج احمد پیری است. ایشان را از همان اوایل جهاد می شناختم. اما اصل آشنایی ام به عملیات نصر 1 و بیت المقدس 1 برمی گردد که افتخار همراهی گردان ذوالفقار را داشتم. ایشان سال 4331 در یکی از روستاهای تابعۀ زنجان به دنیا آمد و در همان روستا تا مقطع پنجم ابتدایی تحصیل کرد.
سپس به زنجان مهاجرت کرد و در رشتۀ برق هنرستان صنعتی ادامه تحصیل داد. زمان اوج گیری انقالب، در تمامی تظاهرات ها و راهپیمایی ها با مردم همراه
شد. مدتی هم به روستا بازگشت و فعالیت های انقلابی اش را در آنجا ادامه داد.
این کتاب، داستان یک فرمانده دفاع مقدس نیست. دفتر ناگفته های بسیاری از حماسه سازان دفاع مقدس و نقل فداکاری های مردان غیرتمندی است که
جاده های خاکی را تا دل خاکریزهای دشمن و تا بلندای آسمان به پیش بردند و در دفاع از خاك، ناموس، دین و شرف از بذل جان خویش دریغ نکردند. وظیفۀ
ماست که تاریخ پر افتخار دفاع ملت قهرمان این کشور را ثبت و ضبط کنیم و قهرمانان واقعی آن حماسه را به مردمان پاك روزگار بشناسانیم.
برشی از کتاب
با دوستان نشستیم و همفکری کردیم. تنها راه این بود که خاك رس پیدا کنیم. در آن شرایط، هیچ خاکی به غیر از خاك رس جواب نمی داد. اما خاك رس را در بیابان خوزستان از کجا باید پیدا می کردیم. مانده بودیم که چه کار کنیم.
هیچ چیز به ذهنمان نمی رسید. اما خدا به قلب یکی از بچه ها الهام کرد که همانجا زمین را بکنید. گفتیم که اینجا فقط ماسه هست، رس کجا بود!
قرار شد هر گردان، تیمی را برای جستجوی معدن رس بگمارد. شیوه هم اینگونه بود که بولدوزر را می بردیم، ریپر می زدیم و ماسه های بادی را دپو می کردیم. ناگهان در زیر آن ماسه بادی روان، رس سرخ رنگی نمایان شد.
امتحانش کردیم و دیدیم بسیار عالی است. خوشبختانه اکثر بچه ها هم که برای مأموریت شناسایی رفتند، به معدن رس رسیدند. باور کردنی نبود. در تمام دشت
به وسعت چندین کیلومتر مربع، هر چقدر که نیاز داشتیم، شاید هزار برابر نیازمان در دل خاك منطقه، خاك رس موجود بود.
گفتیم بهتر است نزدیکترین نقطه را که به جهت ترابری اقتضاء میکند، انتخاب کنیم. از آن طرف هم فرجۀ زمانی بسیار کمی داشتیم. باید این جاده را به سرعت می ساختیم تا بتوانیم برای مواقع پدافندی تثبیت کنیم. کار عادی هم نبود. باید زیر حجم سنگین آتش راهسازی میکردیم. از اولین روز هم اسم جاده را جادۀ سیدالشهدا گذاشتیم.
بعد از کشف معادن رس، بچهها از خوشحالی سر از پا نمیشناختند.
آستین ها را باال زدیم و مأموریت را شروع کردیم. اما به ماشینهای زیادی نیاز داشتیم. برای این کار از طریق جهاد فراخوان زدند.









































































ثبت دیدگاه