اکبری ، محمد باقر: پانزدهم اردیبهشت1330، در روستای آزادسفلا از توابع شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش حکمعلی و مادرش جمیله نام داشت. بیسواد و شغل او نیز نجار و کشاورز بود. سال 1354ازدواج کرد و صاحب یک پسر و سه دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. ششم فروردین 1365، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش واقع است.
وصیتنامه:
حال اى سروران عزيز و گرامى! به ملتم و كشورم و به رفقايم بگوييد: كه پشتيبانى از ولايت فقيه پيام تمام شهدا بوده و هست و هرگز امام عزيز را، اين اسوه انقلاب را تنها نگذاريد و در تداوم هر چه بيشتر اين انقلاب جهانى بكوشيد تا آن را به كمك امدادهاى الهى به انقلاب مهدى (عج) متصل نماييد و در همه ابعاد با وحدت و يكپارچگى عمل كنيد و از تك روى و نفاق بپرهيزيد تا مديون خون شهدا مباشيد و سرانجام اين رسالت الهى موفق و مويد باشد انشاءالله . و ديگر امام را دعا كنيد و شعار نه شرقى و نه غربى و فرموده امام را كه فرمودند: ((جنگ، جنگ تا رفع فتنه ازعالم)) را از ياد نبريد. هميشه در خط ولايت فقيه حركت كنيد و تنها بر خدا توكل كنيد و تنها او را بپرستيد و تنها از او يارى بطلبيد كه تنها اوست همه را يارى مى كند و تنها اوست، سزاوار پرستش. اميدوارم فرزندانتان را چنان تربيت كنيد كه آنها هم در آينده فداكاران و مجاهدان فى سبيل الله باشند و در خط صراط المستقيم قدم بردارند و به راه بيگانه پرستان و حزب شياطن نروند و جزو وارثان شهادت باشند نه وارثان {شيطان}. جزو روشن دلان باشند نه سيه دلان و كوردلان انشاءالله .
خاطره: به نقل از همسر شهید (رحیمه یادگاری):
خانوادمان با ازدواج مخالف بود،ولی انقدر رفت و آمد کردند و انقدر خودش در خلوت با مادرم حرف زد تا اینکه بالاخره توانست توجه والدینم را جلب کند، مرد خوبی بود چون من سن کمی داشتم کارهای خانه را انجام میداد، جنگ که شروع شد تصمیم گرفت به جبهه برود، مخالفتی نداشتم و دوست داشتم که به جبهه برود و به رزمنده ها کمک کند و تشویقش کردم، هر چهل روز یکبار به مرخصی می آمد و دو سه روز میماند، هیچی از جبهه تعریف نمیکرد. در یکی از حمله ها شهید زخمی شده بود و از پشت به او گلوله اصابت کرده بود و مجبور شده بودند که او را به عقب برگردانند تا زخمش خوب شود و به خانه آمد و چند روزی ماند و دوباره تصمیم به رفتن گرفت،رفت بیرون وقتی برگشت گفت به مشهد برویم،تصمیم گرفتیم همراه برادر و همسرش و دو فرزندمان به مشهد برویم و دو هفته در آنجا ماندیم، بعد از سه روز شهید دوباره هوای جبهه به سرش زد، این بار دلم راضی نبود و گفتم نرو، ولی به من گفت که نمی روم، و به تهران خواهم رفت او را بدرقه کردم چند ساعت بعد دوستش محمد یادگاری به خانه ما آمد و گفت شهید محمد باقر را به جبهه بدرقه کردیم و او رفته بود…











































































ثبت دیدگاه