
پا به پای پدر، قرآن و قصههای شیرین آن را آموخت و راه مدرسه را پیش گرفت. در کوچـه پس کـوچههـای همین شهر، زیر گلدستههای مسجد مهدیه، قد کشید و بزرگ شد.در سن نوجوانی به جمع انقلابیون پیوست.
و در هنگام تظاهرات از ناحیه پا زخمی شد.بعد از پیروزی انقلاب به عضویت کمیته انقلاب اسلامی در آمد. یك سال بعد وارد سپاه شد. در اولین فرمان امام مبنی بر اینكه «كار قائله كردستان را یكسره كنید.» با همرزمانش به كردستان اعزام شد. در راه به كمین دموكراتها و كومولهها افتادند. دو همسنگرش شهید شدند. حسین نیز از ناحیه پا زخمی شد. با آغشته كردن صورت خود با خون همسنگرانش خود را به مردگی زد. جلادان بر سر بالینش آمده و وی را به خیال اینكه کشته شده است. خلع سلاح میکنند. بعد از دور شدن دموكراتها، محمدحسین از فرصت استفاده كرده و از منطقه درگیری دور میشود. در بین راه از دور متوجه نزدیك شدن گروهی از مزدوران كومله میشود. سریع به بالای درختی میرود و خود را در لای شاخ و برگ درخت پنهان میکند. و شبانه خود را به تکاب میرساند.
سال 59 ـ 58 یك سال قبل از اخذ دیپلم مدتی در جهاد سازندگی زنجان مشغول خدمت در روستاهای اطراف آن میشود. پس از پایان تحصیلات متوسطه بار دیگر با جهاد زنجان به جبهه میمك و شور شیرین میرود. حسین در مركز تربیت معلم شهید بهشتی قبول میشود. ولی به علت احساس نیاز جبهه به مدت سه ماه به جنوب اعزام میشود و در سه مرحله از عملیات بیت المقدس در محور دارخوین ـ اهواز در آزاد سازی جاده اهواز ـ خرمشهر شركت مینماید و برای بار سوم مجروح میشود.
سال1362در روستای قره بلاغ زنجان معلم بود. با نزدیك شدن وقت عملیات به مدت سه ماه به جبهه میرود ودر عملیات خیبر شركت میكند. سال 1364 در دانشگاه تربیت معلم تهران قبول میشود. همزمان با تحصیل در آموزش و پرورش منطقه 16 تهران مشغول كار میشود.
حسین خودش را در مثلث خانه، خوابگاه و دانشگاه مـحبوس نـکرد، زیـرا کـه عقیده داشـت؛ «دانشگاه خطی است که ریشهاش در آزادی از استکبار است.» آری او در حین تحصیل، هم تدریس میکرد و هم به جبهه میرفت. در دانشگاه به دلیل بیان شیوایی که داشت، برای انتقال مشکلات دانشجویان به مسئولین، از بین چند صد نفر دانشجو، بهعنوان نماینده انتخاب شد. مـحمدحسین از معلمین متعهـد دوران خـود بـود کـه هنـوز خـاطـرات زیبـا و رفتـارهـای دوسـت داشتنـیاش از ذهـن مـردم روستــای قــره بـلاغ پـاک نشـده اسـت.
محمدحسین راهـش را درسـت انتخـاب کـرد: «خدایا صدای حسینت را میشنوم که میگوید، فردا روز ماندن نیست. ماندن فقط امشب است. من نیز آن شب ماندم و امروز میروم.» او رفت و در بیست و چهارمین بهار زندگیش، چهارم اسفند سال 1365 در عملیات کربلای 8 منطقه شلمچه سرخ رویید. پیکرش چند روز بعد بر شانههای شهر تشییع شد و اكنون حسین درگلستان شهدای پایین شهر زنجان آرمیده است.
به خاطر خدا
هیچ وقت اجازه نمی داد موقع بدرقه کردن از در خارج شویم،نمی گذاشت به محل اعزام برویم.گاهی اوقات یواشکی می رفتم و از دور بدرقه اش می کردم.همیشه تنهادر گوشه ای می ایستاد وآخر از همه سوار اتوبوس می شد.یکبار گفتم:”دلم می خواد موقع اعزام از مسجد،منم کنارت باشم تا مثل مادرانی که از تلویزیون نشون میدن اونجا بدرقه ات کنم. سرش را تکان داد وگفت:”نه من اینطور راحت ترم.آخه بعضی از بچه ها پدر و مادر ندارن.از مادران شهدا که میان برای بدرقه رزمنده ها خجالت می کشم.ما که بخاطر مردم و تلویزیون جبهه نمی ریم”.
وسایل بچه
یک روز با کلی وسایل آمد خانه ؛کیف ،،کفش،دمپایی،دفتر.پرسیدم:”این همه لوازم رو میخوای چیکار؟!”نگاهی به وسایل انداخت و گفت:”خب لازمشون دارم.”با تعجب نگاهش کردم و گفتم:”واقعا تو اینا رو لازم دار!”چیزی نگفت.وقتی داشت وسایل را توی کمدش می گذاشت،جلوتر رفتم و گفتم:”توی خونه هم یک سری دفتر وخودکار داریم،برم بیارم؟”آهی کشید و چیزی نگفت،ادامه دادم:”حالا نگفتی اینا رو برای چی میخوای؟”
سرش را بلند کرد و با بغض گفت:”ببین مامان توی کلاسم بچه هایی هستند که توان خریدن یک خودکار رو هم ندارن،بخاطر این چیزها دیگه مدرسه هم نمیان.”در کمد را بست برگشت به طرفم ،اشک تو چشمهاش حلقه زده بود.گفت:”مامان جان خواهش میکنم راجع به این موضوعات با کسی صحبت نکن.”
“مادر شهید”
پرستاری
توی حیاط بیمارستان با عجله می رفت .جلویش را گرفتم و گفتم:”هی!پسر !کجا با این عجله؟”با تبسم همیشگی روی لبش گفت:”دارم میرم به یکی از بچه ها سربزنم.”گفتم:”این موقع شب؟الان که وقت ملاقات نیست.”خندید و گفت:میدونم ،شنیدم یکی از بچه ها زخمی شده،کسی رو هم اینجا نداره که ازش پرستاری کنه.اومدم امشب پیشش بمونم.”
همرزم شهید










































































ثبت دیدگاه