از مدرسه عشق میآید، از سرزمين حماسه و عرفان
بر دوش سبویي دارد كه پر از اشکهای فراق است
وضويش را در باتلاق های هورالهویزه گرفته و نمازهایش را در لابلای نیزارهای جزیره ی مجنون در زیر آتش خمپاره ها و گلوله ها اقامه کرده است.
و از نیزارهایش قلمهایی براي نوشتن ساخته است
او شاهد پرواز كبوتران سبکبالی بوده كه در عملیات های بیت المقدس، رمضان، محرم، والفجر و بدر و نصر پرواز کردهاند؛ اما هرگز بازنگشتهاند
و هنوز هم، چشمهایش در انتظار آمدن آنها پلك میزند.
بر لباسهایش گرد و غبار جبهه نشسته
مشت هايش هنوز گره كرده است
و فرياد تكبیرش
به طراوت همين امروز است.
هم كلاسي هايي همچون شهيدان: میرزا علی رستمخانی، حمید احدی، محمدناصر اشتری و پرویز عطایی، مهدی باکری و مهدی زین الدین داشته است
دفترش را با مرکبی به رنگ خون نوشته
و لا بلاي ورقهای كتابش را با گلهاي لاله علامت گذاشته است.
دروازه های خرمشهر، هنوز اولین فاتحان خود را می شناسد. کودکان شهر الزاهرای سوریه، وقتی صدای گام های او می شنوند، راحت به خواب فرو می روند و دخترکان، برای عروسک هایشان لالایی می خوانند.
او باور دارد كه شهيدان
با چهارده نور آسماني، در همه ی زمانها و مکان ها، جاري خواهند بود.
از مدرسه عشق میآید؛ از سرزمين حماسه و عرفان
و به هر بهانهای، به جويندگان راه آسمان، جرعهای از سبوي عشق مینوشاند.
دشمنان و بداندیشان پژاک، از صدای سیلی او مدهوشند و سنگ دلان داعشی از شنیدن نامش دشنه هایشان را پنهان می کنند.
او گوش به فرمان سیدی از کاروان نور است و دست های عطوفت او همواره بر شانه های خود احساس می کند.
کارهای زیادی باقی مانده است که همت او را می طلبد. تیرهای زهر آگین زیادی به سوی انقلاب نشانه رفته است که او باید آن ها را بشکند.
بر دوش سبویی دارد كه پر از اشکهای فراق است
و هنوز هم چشمهایش، در انتظار بازگشت پرندگان پلك میزند.
پی نوشت:نوشته برادر مسعود بابازاده تقدیمی به سردار حاج محمد اوصانلو فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع)











































































ثبت دیدگاه