چیزی که در راه خدا بدی، برکتش ده برابر برمیگرده
برای تحویل سال به خانهی خانمبزرگ رفت. خالهها و داییهایش هم بودند. خانمبزرگ از لای قرآن به آنها عیدی داد.
پرویز دلش برای خانوادهاش پر میکشید. دوست داشت هرچه زودتر نزد آنها برود. از فامیل خداحافظی کرد و به سمت مغازه به راه افتاد. پسرداییاش هم مقداری از راه را با او آمد.
در مسیر یک زن با سه بچه کنار خیابان نشسته بودند. لباسهای بچهها پر از وصله بود و رنگ به چهره نداشتند. پرویز مقابل آنها ایستاد و از داخل جیبش مقداری پول به آنها داد و رد شد.
چند قدم بیشتر نرفته بود که دوباره برگشت و اسکناسی که از خانمبزرگ گرفته بود را هم به آن زن داد. زن هاج و واج نگاهش کرد. چند بار به پولها نگاه کرد و درحالیکه بلند میشد گفت عاقبت به خیر بشی پسرم!
پرویز بدون اینکه نگاهش کند گفت: ببخشید همین را داشتم.
چند قدم که دور شدند، پسردایی اش گفت: چهکار کردی پرویز؟ عیدیت رو هم دادی رفت. اون باعث برکت پولت میشد، باید نگهش میداشتی!
پرویز لبخندی زد و گفت: نترس، جاش امنه. چیزی که در راه خدا بدی، برکتش ده برابر برمیگرده، اینو خود خدا گفته. تازه من کار میکنم و می تونم باز هم پول داشته باشم، اما اون بچهها…! بعد درحالیکه بغضش را فرو میخورد، گفت: فکر کنم چند روز بود غذای درستی نخورده بودند. کاش پول بیشتری داشتم!
پرویز از پسرداییاش خداحافظی کرد و با عجله به مغازه رفت. سوغاتیهایی که برای خانوادهاش خریده بود را داخل ساک گذاشت.
آنشب هرچه کرد نتوانست بخوابد بلند شد و کمی قرآن خواند. مفاتیح کوچکی که خانمبزرگ به او داده بود را باز کرد. ترجمهی دعاها را خیلی دوست داشت. وقتی خدا را با دعاهائی که ائمه (ع) آموخته بودند، صدا میزد قلبش آرام میگرفت.
خاطره ای از سردار شهید پرویز عطائی کچوئی
برگرفته از کتاب خط هشتم، به قلم خانم فاطمه شکوری
یاد و خاطره ی ۱۳۵ شهید ورزشکار زنجانی گرامی باد.
















































































ثبت دیدگاه