برگزیده ای از خاطرات سردار شهید ناصر اوجاقلو (کلامی فرد)-برگرفته از کتاب مثلث سرخ به قلم مهسا سیفی
همهساله در روز نیمۀشعبان،درمسجدارک مراسم جشن برگزارمیکردند. ناصربا شـور واشـتیاق زیاد برای تزیین مسـجد کمک میکرد و بچههای محل را هـم بـه کارکـردن درمسـجدتشـویق میکـرد.بیـن مهمانهاشـربت وشـیرینی پخـش میکـرد و از اینکـه بچههـای زیـادی جـذب مسـجد بشـوند، خوشـحال میشد. درسـت در همـان روزهـابـود کـه پـدرمغـازۀ خواروبارفروشـی را تعطیـل کـرد. می گفت : مغـازهداری کار سـختی اسـت. وقتـی حتی گرمی کمتر جنس دست مشتری بدهی،حسـاب آخرتـت سـخت میشـود.» میگفـت: «نمیخواهـم خدای نکرده حقالناسی بر گردنم باشد ومدیون کسی شوم.»
ناصـرتیـم فوتبـال تشـکیل داد واعضـای پایـگاه را بـه ورزش تشـویق کـرد.بـا مـردم محـلصحبـتمیکـرد وآنهـارا بـرای عضویـت در بسـیج ترغیـ بمیکرد. ا کثـراهل محـل بـه ناصراعتماد داشـتند و او را امین میدانسـتند.حرفهایش را گـوش میدادنـد و تأثیـر میگرفتنـد. ناصـر بهسـراغ افـراد بیسـواد میرفـت و تشویق شـان میکـرد کـه در کلاس هـای نهضـت سـوادآموزی ثبتنـام کننـد و باسـواد شـوندم می گفت« »درس بخوانیـد کـه ایـن انقلاب بـه افـراد باسـواد و متعهـدنیـاز دارد ا گـر درس بخوانیـدو پیشـرفت کنیـد می توانید برای انقلاب مؤثرترباشید.»
***
بچه ها به ناصر میگفتند:ا گراسیربشوی برایت دردسرمیشود.«ولی ناصرمیگفت: »این لباس سبز برایم ارزشمند است؛ حتی اگر به خاطرش آزار واذیت ببینم.
ناصربه همه دلگرمی میداد و نمیگذاشـت نیروها روحیهشـان را از دسـت بدهنـد. میگفـت: «خـدا میخواهـد مـا را بـه ایـن شـکل امتحـان کنـد. امـام حسـین(ع) ویارانـش تشـنه جنگیدنـد و تشـنه بـه شـهادت رسـیدند.مـا هـم بـا یاری خدا تشنه به خط دشمن میزنیم وآب را از دشمن میگیریم.
نیروها در آن تاریکی شب از زیرقرآن ردشدند.عملیات والفجر هشت بارمز یا زهرا (س)شـروع شـد. فرمانده لشـکر۳۱ عاشـورا، ً از ناصر و بهمن خواست تا در پادگان بمانند و بعدا مسئولیت محورهای عملیاتی را برعهده بگیرند، اما ناصر دوسـت داشـت همان شـب در عملیات شـرکت کند و در کنار همرزمانش باشـد. سـراز پا نمیشـناخت. اصرارهای مکررش باعث شـد که فرمانده لشـکر، بـرای تقویـت نیروهـا،معاونـت گـردان حضـرت ابوالفضل (ع)را بـه ناصـر
وا گـذار کنـدتـا هرجـا نیـاز بـود بـا هماهنگی وارد عمل شـوند.ناصر داشـت از خوشـحالی بـال درمـیآورد. همانجـابـه سـجده افتـاد وخـدا را بهخاطـرایـن توفیـق بـزرگ، شـکر کـرد. مگـرمیشـد مـرد روزهـای سـخت در میـدان نبـرد نباشـد ونجنگـد! همان شـب ناصربرای خداحافظی به چادر بهمن رفت،ولی اوبرای مأموریت یـکروزه از پـادگان خـارج شـده بـود. فـردای آن روز فرمانـده گـردان حضـرت ابوالفضـل،سـید اژدر مولایی تصمیـم گرفـت یـک گروهـان را بـه فرماندهـی ناصـر،بـرای تقویـت نیروهـای خـط بفرسـتد. ناصرویکی دو نفر دیگرآن مسـیررا طی کردند تامنطقه را شناسایی کنند و بعد با بقیۀ نیروهاوارد عمل بشوند. در امتـداد جـادۀفـاو،یـک مقبـرۀ کوچـک بـا گنبدی سـبزرنگ بود کـه به آن امامـزاده عبـاس میگفتنـد.ناصـر کـه از کنـار آن مقبـره میگذشـت، کمـی مکـث کـرد.یـادش آمـد کـه چندشـب پیـش آن مقبره را در خواب دیـده بود.خادم آن مقبـره در خـواب بـه ناصـر گفته بود:»این امامزاده کبوترندارد.برای اینجا چند کبوتر بگیر. ناصـر بـا خـودش گفـت: »ا گـر زنـده بمانـم حتمـا بـرای ایـن امامـزاده کبوتـر میآورم
ا کثـر دوسـتان ناصـر در گردانهـای غواصـی بودندو ناصـراز جمع آنها جدا شده بود. با خودش می گفت: حکمتی داشـته که وارد گـردان حضرت ابوالفضل شدم و در خواب مقبره امامزاده عباس را دیدم. زیـرلـب،حضـرت عبـاس راصدا مـیزد تابتواندمأموریتش را بهدرسـتی انجـام دهـد. آن روز ناصـر غسـل زیـارت کـرد. میگفـت: دیگـر وقتـش رسـیده است. باید پاک به دیدار خدا بروم.
همـان شـب ناصـر بـا نیروهایـش وارد عمـل شـدند. آن شـب چهـرۀناصـر بـا همیشـه فـرق میکـرد. صورتـش مثـل قـرص مـاه میدرخشـید. گـردان حضـرت ابوالفضل (ع)از گردانهای پیادۀ لشکرعاشورا بود. بنابود بعدازعبورغواصان از ارونـد و سـپس حرکـت ساحلشـکنان بـا قایـق در راسـتای پیشـروی بـرای رسـیدن بـه اهـداف از پیـش تعیین شـده درعمـق مواضـع دشـمن، گردانهـای پیاده نیزبا قایق، به آن سوی اروند منتقل شوند. پـس ازمعرفـی ناصـربـه گـردان حضـرت ابوالفضـل فرمانـده گـردان بعد ازعبور از اروند وپیادهشـدن در سـاحل آنسـوی رودخانه،ناصررا برای تقویت نیروهـای خـط بـایک گروهان به جلو فرسـتاد.ناصـر و نیروهایش به خط زدند. آن شـب آتـش سـنگینی بیـن نیروهـا و دشـمن رد و بـدل شـد. انـگار از زمیـن و آسـمان تـوپ و گلولـه میباریـد.ناصـرونیروهایـش بـاتمـام تـوان جنگیدنـد وبـا رشـادت پیـش رفتنـد.فرمانـده گـردان از شـدت نگرانـی بـاناصـرتمـاس گرفـت و اوضـاع را پرسـید. ناصـرپشـت بیسـیم بـه همـه امیـدواری داد و گفـت: بچههـا غوغا کردند. ناصـرآن شـب توانسـت گروهـی را کـه درمحاصرۀ دشـمن گیرافتـاده بودند، نجات بدهد.
چنـد سـاعتی از نبردشـان میگذشـت. فاصلـۀ زیـادی بـا دشـمن نداشـتند. آتش یک لحظه هم قطع نمیشد. گلولهها قلب وچشم ناصررا هدف گرفتند. ناصرپرواز کرد وخدارا در ضیافت چشـمانش به تماشـانشسـت.خداخواسـت تا ناصربیش از این زمینی نماند و به آسـمانها، جایی که به آن تعلق داشـت، بپیوندد.ناصرباسر و روی خونی، در نزدیکی همان مقبرۀامامزاده عباس روی زمیـن افتـاد. از چشـم نافـذش خـون بیـرون مـیزد. او آسـمانی شـده بـود و دیگـر بـرای دیـدن بـه عینـک نیـاز نداشـت. مثـل مـولا و مقتدایـش حضـرت عباس تیربه چشمش اصابت کرده بود. ناصـر هـوای پـرواز بـه کدامیـن دیـار را داشـت کـه رفـت! آن شـب بـا کدامیـن نـوشدارو زخـم خـود را التیـام بخشـید کـه تـابماندنـشنماند.آن شـب دنیا را چطور دید که مشتاقانه به آغوش شهادت رفت. نام ناصر را به گلبرگ کدامین گل بایـد نوشـت کـه مثـل گل پرپـر شـد. آهنـگ قدمهـای ناصـر آوای شـب را شکسـت ونـدای ملکوتـیاش در تمام این سـرزمین بلنـدشـد.ناصـربـه آرزوی چندین سالۀ خود رسید و دعایش مستجاب شد.
ازراست استاد کلامی ، سردارشهید ناصر اوجاقلو
ازراست سردارشهید ناصر اوجاقلو ، سردارمحمد اوصانلو
ازراست سردارشهید ناصر اوجاقلو ، جانباز غلامحسن قاسمی، سردارشهید کمال قشمی















































































ثبت دیدگاه