به بهانه عیدسعید غدیرخم و گرامیداشت یاد شهدای سادات

در هنگام تراشیدن قلم، دستش را برید.
سرم را بلند کردم دیدم با قلم آغشته به خون می نوشت ” بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد”
با دیدن این صحنه ناراحت شدم و او را سرزنش کردم.
گفت : این خون اهداء شده ی خداست.
شما هر چه می خواهی مرا سرزنش کن ولی من حرف دلم را خواهم زد.
وقتی که او را سرزنش می کردم او مدام می خندید و به کارش ادامه می داد.











































































ثبت دیدگاه