حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. ساعت تعداد کل نوشته ها : 6312 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 363×
شهید منصور سودی
8

  منصور سودی سال ۱۳۴۲ در روستای امند از توابع شهرستان زنجان، دیده به جهان گشود. یک ساله بود که خانواده‌اش به شهر زنجان نقل مکان کردند. دوره ابتدایی را در دبستان ششم بهمن (برادران شهید رستمی فعلی) و راهنمایی را در مدرسه فرح‌وش (شهید آیت‌الله فعلی) خواند. اواخر دوره راهنمایی که مصادف با تظاهرات […]

پ
پ

 

شهید منصور سودیمنصور سودی سال ۱۳۴۲ در روستای امند از توابع شهرستان زنجان، دیده به جهان گشود. یک ساله بود که خانواده‌اش به شهر زنجان نقل مکان کردند. دوره ابتدایی را در دبستان ششم بهمن (برادران شهید رستمی فعلی) و راهنمایی را در مدرسه فرح‌وش (شهید آیت‌الله فعلی) خواند. اواخر دوره راهنمایی که مصادف با تظاهرات خیابانی مردم انقلابی ایران (سال‌های ۵۷- ۱۳۵۶) علیه شاه سلطنتی بود. با وجود سن کم‍ش شرکت می‌کرد.
بعد از پیروزی انقلاب به سال ۱۳۵۷اول دبیرستان را در مدرسه طالقانی و دوم متوسطه را در شهید منتظری خواند. با آغاز جنگ تحمیلی و صدور فرمان تشکیل بسیج بیست میلیونی از سوی امام، وارد پایگاه‌های مقاومت بسیج گردید.
سال ۱۳۶۰به عضویت سپاه درآمد و پس از گذراندن آموزش‌های لازم، سال ۱۳۶۱ برای اولین بار داوطلبانه عازم جبهه‌های نبرد با متجاوزین بعثی شد. وی در عملیات بیت‌المقدس (آزادسازی خرمشهر) از ناحیه پا زخمی و به بیمارستان منتقل گردید اما بیشتر از دو روز بستری نشد و دوباره رهسپار منطقه جنگی شد.
پس از آزادسازی خرمشهر، در چند عملیات از جمله محرم، رمضان، والفجر مقدماتی، خیبر، بدر، والفجر ۸، کربلای ۴ و ۵ شرکت کرده، در نهایت با تشکیل تیپ ۳۶ اتنصار المهدی (عجل‌ا…) زنجان مسئولیت اطلاعات تیپ را ب عهده گرفت. در ۱۹ مرداد ماه ۱۳۶۶ عازم منطقه عملیاتی سردشت شد و پنج روز بعد، ۲۴ مرداد، موقع پاتک نیروهای عراقی در عملیات نصر ۷ در ارتفاعات دوپازا و بلفت مفقودالاثر گردید. همرزمان و همسنگران در این عملیات شاهد مجروحیت او بودند؛ ولی پیکرش در منطقه ماند.
تا اینکه در سال ۱۳۹۳ توسط گروه تفحص کشف و شناسایی شد. پیکرش پاک و مطهر این شهید والامقام پس از تشییع باشکوه در گلزار شهدای زنجان به خاک سپرده شد. از این شهید گرانقدر یک فرزند به یادگار مانده است.
خصوصیات بارز شهید:
منصور، جوانی خوش‌رو و خوش‌اخلاق بود. به موقع شوخی می‌کرد. وی در عین حال فردی متین و با وقار بود. فرامین الهی و معصومین علیه‌السلام را عمل می‌کرد. به وصله رحم اهمیت ویژه‌ای قایل بود. هنگام مراجعت از مناطق عملیاتی، پس از رسیدن به حضور والدینش، به دیدار خانواده معظم شهدا می‌شتافت و از آن‌ها دلجویی می‌کرد. رسیدگی به مشکلات آن‌ها را از اصلی‌ترین کارها می‌دانست که باستی در طول چند روزه خود انجام می‌داد. احترام به پدر و مادر و اطاعت از آن‌ها از خصوصیات با ارزش به شمار می‌رفت. به مسائل شرعی خصوصا پرداخت وجوهات شرعی و ادای قرض و دین، اهتمام ویژه داشت.
خاطرات
علی سودی، برادر شهید:
بعد از عملیات خیبر وقتی که ۱۶ سال داشتم، برای اولین بار به جبهه رفتم. مدتی در دژبانی قرارگاه لشکر در جزیره مجنون خدمت کردم؛ ولی به علت کمبود نیرو مرا چند روزی برای نگهبانی به دژبانی ورودی جزیره مجنون فرستادند. نوبت نگهبانی‌ام بود. متوجه آمبولانسی شدم که می‌خواست از جزیره خارج شود. نزدیک‌تر رفتم که برگه تردد آمبولانس را کنترل کنم. دیدم سرنشینان آمبولانس می‌خندند. خوب نگاه کردم؛ میرزا علی رستم‌ خانی،حمید احدی و برادرم منصور را داخل آمبولانس دیدم. احوالپرسی کردیم و تجدید دیداری شد. منصور گفت: نامه‌ای نوشته و داده بودم برادر اشتری که بدهد به شما. اما هنوز دست اشتری است. عقب ماشین است. برو بگیر.
رفتم در پشت ماشین را باز کردم. دیدم علاوه بر اشتری تعدادی دیگر از رزمندگان و همرزمان منصور هم هستند. پس از احوال‌پرسی و خوش و بش کردن آمبولانس راه افتاد.
بعدها منصور تعریف می‌کرد: آن موقع از شناسایی منطقه عملیاتی بدر برمی‌گشتیم و چون برگ تردد نداشتیم، توی فکر بودیم چطور و با چه بهانه‌ای از دژبانی رد شویم. نمی‌خواستیم نگهبان متوجه شود که ما از شناسایی برمی‌گردیم. خدا خدا می‌کردیم که دیدیم تو نگهبان هستی. خیلی خوشحال شدیم که بدون توضیحات از دژبانی رد خواهیم شد.
محمد سودی، برادر کوچک شهید:
قبل از شهادت ابراهیم اصغری، فقط یک بار ایشان را دیده بودم. بعد از عملیات کربلای ۵ (چند روزی پس از دفن پیکر شهید ابراهیم اصغری)، آقا منصور آمده بود مرخصی. رفتیم مزار شهدا. اولین بار بود که سر مزار شهدا می‌رفتم. پس از کلی درد دل کردن با شهیدان ناصر اشتری، حاج میرزاعلی رستم‌خانی و حمید احدی آخر سر گریه کرد. آن گاه سر مزار شهید ابراهیم اصغری رفتیم. سرش را گذاشت روی سنگ قبر و در حالی که اسم همرزمان را یک به یک می‌شمرد، می‌گفت: فلانی سلام رساند. فلانی این حرف را گفت. فلانی سپرد که ما را هم شفاعت کن… فلانی هم گفت: دعا کن ما هم شهید بشویم. حدود ۲۰ دقیقه نشست سر مزار ابراهیم و همین‌طور گریه کرد. هنوز هم هر بار که مزار شهدا می‌روم، سر قبر ابراهیم اصغری می‌روم و حمد و سوره‌ای قرائت می‌کنم.
مهدی سودی، برادر شهید:
فاصله خانه‌مان تا سپاه نسبتا زیاد بود. دوچرخه داشتیم. صبح‌ها ساعت ۶ سوار دوچرخه‌ام می‌کرد، می‌رفتیم جلوی در سپاه. می‌رفت داخل و من هم برمی‌گشتم. در مسیرمان فلکه‌ای بود به نام دروازه. صبح زود که از آنجا عبور می‌کردیم کسی نبود و خطر تصادف هم خیلی کم بود. اما همیشه فلکه را دور می‌زد و از مسیر حرکت می‌کرد.
همسر شهید:
در مدت چهار سال زندگی که با ایشان داشتم همه روزهایش خاطره و سر تا پا درس و سرافرازی است. با این که کم در منزل بود و فقط هر سه، چهار ماه یک بار می‌آمد مرخصی، با این حال خیلی روی ما تأثیر داشت.
زینب، یادگاری است که از چهار سال زندگی با ایشان خدا به من عنایت کرده است. او یک سال و نیم داشت که پدرش شهید شد. مدتی پیش که رجعت تعدادی از شهدا، فضای شهرمان را ملکوتی کرده بود به زینب گفتم اجازه بده پیگیری کنیم یادمانی برای بابات در مزار شهدا، داشته باشیم تا مردم و آشنایان سر آن یادمان به یادش فاتحه بخوانند.
گفت: مامان، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها چرا گمنام است؟ ایشان را چه چیز دوست داشتنی‌تر کرده است؟ همان گمنامی‌اش، وقتی بابام آرزویش این بود که شهید گمنام شود و مزار نداشته باشد، پس ما چرا برایش مزار درست کنیم!
مهدی‌قلی رضایی، همرزم شهید:
در واحد اطلاعات عملیات همه دوست داشتند که در تیم شناسایی باشند و در شب عملیات با نیروهای خط‌شکن وارد عمل شونگرداند. در نتیجه بعضی از کارهای واحد، روی زمین می‌ماند و کسی عهده‌دار انجام آن‌ها نمی‌شد. کارهایی مثل گویا کردن نقشه، کشیدن کالک، کارهای پرسنلی، کارهای مربوط به تعاون و…
قبل از عملیات بدر، دو تن از نیروهای زنجان، برادران منصور سودی و عباس محمدی از لشکر ۱۷ علی‌بن‌ابیطالب به جمع ما آمدند و بعد از عملیات هم، ابراهیم اصغری به واحد اطلاعات پیوست. در نهایت تواضع و فروتنی کارهایی را که زمین مانده بود، بر عهده گرفتند. منصور سودی نقشه‌ها را گویا می‌کرد، برای گردان‌ها کالک تهیه می‌کرد و در مواقع ضروری هم رانندگی می‌کرد. منصور هم مانند عباس محمدی با قرآن انس و الفت داشت. معمولا هر روز منصور را بعد از انجام فرایض در حال خواندن قرآن می‌دیدیم. علاقه شدیدی به حضرت ابوالفضل و امام حسن علیه‌السلام داشت و با صدای خوشی که داشت در عزاداری‌ها نوحه می‌خواند. من این شعر از شهید منصور به یاد دارم:
خوشا آنان که جانان می‌شناسند طریق عشق و ایمان می‌شناسند.
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان شهیدان را شهیدان می‌شناسند
فرازی از وصیت‌نامه شهید:
خدایا می‌ترسم که در این هنگامه شهادت، عاقبت با مرگ طبیعی بمیرم در حالی که انتظار شهادت را می‌کشم. خدایا نمی‌دانم شاید سال‌ها، شاید ماه‌ها و شاید روزهای کوتاه، انتظار بکشم و در این انتظار بسوزم اما خدایا می‌دانم تو رزاقی و امیدوارم که سرانجام، شهادت را نصیبم نمایی. ان‌شاءالله
خدایا صبر و تحمل برایم تا آن موقع، بسیار سخت است و در این قفس کوچک دنیا زندانی شده‌ام. پس خدایا تا آن موقع به من صبر عنایت فرما.
خدایا هنگام ازدواج، مراسم عروسی بر پا نکردم چرا که عروسی‌ام را هنگام شهادتم می‌دانم و لباس دامادی نخریدم چون لباس رزم خود را لباس دامادی‌ام می‌دانم.
خدایا حنا به دستم نزدم چرا که خون سرخ خود را خضاب خود می‌دانم. پس خدایا از تو می‌خواهم هر چه زودتر عروسی مرا برپا کنی و در جامه شرف و پاسداری، حنای خونین خودم را بر تمام بدن و رخم بمالی و آغشته بخونم سازی. ان‌شاءالله
ولی معشوقا! نمی‌دانم تا کی باید انتظار این عروسی باشکوه را بکشم و در این انتظار بسازم و بسوزم و در فراق تو آن چنان بسوزم که در باطنم تبدیل به خاکستر شوم.

 

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.