حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

شنبه, ۸ بهمن , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 6020 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 362×
معلم شهید مرتضی محمدی
2

مرتضی محمدی در تیرماه ۱۳۲۹ در روستای نوشاد از توابع بیجار دیده به این دیار غربت گشود تا حدیث فراق انسان را تازه کرده و موعد وصل را به انتظار بنشیند. او در سال های پیش از دبستان قدم به بوستان قرآن نهاد و دامن دامن شکوفه ی تلاوت و قرائت برچید. به خاطر نبود […]

پ
پ

شهید مرتضی محمدیمرتضی محمدی در تیرماه ۱۳۲۹ در روستای نوشاد از توابع بیجار دیده به این دیار غربت گشود تا حدیث فراق انسان را تازه کرده و موعد وصل را به انتظار بنشیند. او در سال های پیش از دبستان قدم به بوستان قرآن نهاد و دامن دامن شکوفه ی تلاوت و قرائت برچید. به خاطر نبود امکانات آموزشی در زادگاهش همراه خانواده به روستای حسن آباد نقل مکان کرد و دوران ابتدای یاش را در دبستان حکمت گذراند. مرتضی که تشن هی دانش و آ گاهی بود برای خوشه چینی بیشتر از باغ دانش روانه ی شهر زنجان شد و مقطع متوسطه را در دبیرستان امیرکبیر هم زمان در رشته های ریاضی و طبیعی در سال تحصیلی ۵۲- ۵۱ به فرجام رساند. مرتضی شیفته ی شغل
مقدس معلمی بود و این شوق پای او را به دانشسرای تربیت معلم قزوین گشود و در رشته ی زبان انگلیسی مشغول تعلیم شد. در سال ۱۳۵ ۴ فارغ التحصیل گردید و به صورت پیمانی در شهرستان محالت در مقطع راهنمایی و دبیرستان به تدریس ریاضی، زبان انگلیسی و ادبیات فارسی پرداخت.
در بهار سال ۱۳۵۵ که از شهرستان محلات عازم خدمت سربازی بود، دانش آموزان کلاس ها را تعطیل کرده در اطراف اتوبوسی که معلم شان در آن نشسته بود حلقه زده به شدت می گریستند.
این لحظه ی جدایی آنچنان عاطفی و در عین حال غم انگیز بود که حتی عابرین نیز با مشاهده ی این صحنه ی پرشور و احساس و گری هی دان شآموزان، شدیداً متأثر می شدند. ایشان پس از شش ماه آموزشِ دور هی درجه داری در جهرم، خدمت خود را در مشکین شهر به اتمام رساند و مجدداً در سال ۱۳۵۷ به استخدام رسمی در آموزش و پرورش شهرستان محلات درآمد.
خاطره ای از حاج جمال سقطچی همکلاسی شهید:

در سال ۱۳ ۴۸ با شهید مرتضی محمدی در دبیرستان امیرکبیر سال چهارم ریاضی آن زمان )سال دوم دبیرستان کنونی( هم کلاس بودم. از خصوصیات بارز ایشان ابراز عقاید به طور صریح و بی پرده و صداقت در گفتار ، رفتار و
شجاعت آن بزرگوار بود. به دلیل همین خصایص در کلاس شخصیتی خاص داشت. علاقه و استعداد ایشان به نویسندگی وقتی به ه مکلاس یها معلوم شد که معلم انشا عنوان: «می خواهید چه کاره شوید؟ » را مطرح نمود. با توجه به خفقان نظام شاهنشاهی و سرکوبی افراد مذهبی و افرادی که تحت هر عنوانی با مراجع ارتباط داشتند کاملا بر همگان معلوم بود و کسی جرأت ابراز وجود و یا مخالفت را به خود راه نم یداد چرا که با بدترین شکلی با او برخورد می شد. بالأخره دانش آموزان در انشای مذکور با مضمون هایی چون: می خواهم مهندس، دکتر و یا فردی مفید برای جامعه باشم قرائت م ینمودند. تا اینکه نوبت به مرتضی رسید و او با دو صفحه مطلبی که نوشته بود شروع به خواندن کرد. در اول انشا اشاره به هدف هر شغل و اینکه چه ارزشی دارد و چه اثری در جامعه می تواند داشته باشد پرداخت. سپس به اصل انشا که می خواهم سربازی باشم که در راه وطن شهید شوم و با نثار خون خود درخت میهن را آبیاری کنم و الگویی برای سایر مبارزان باشم ادامه داد. با توجه به واژ ههای شهید و شهادت که در آن زمان کلماتی خطرناک و ارتجاعی به نظر می آمد ادام هی انشای ایشان که در مبارزه با کفر و ب یعدالتی بود موجب شد که دبیر انشا ورقه را از دست مرتضی گرفته و پاره نماید و علی رغم اعتراض مرتضی که دلیل پاره شدن ورقه ی خود را جویا بودند، ادام هی انشا که به صورت سخنرانی انجام گرفت موجب شد که نظم کلاس به
هم خورده و او از کلاس اخراج شود.
پس از گذشت سال ها از آن زمان مرتضی محمدی در دوران جنگ تحمیلی به صورت فعال شرکت کرده و دقیقاً به همان شکلی که در آن دوران خفقان آرزوی آن را داشت به دست متجاوزان بعثی به شهادت رسید و این آرزو و عمل پس از ۱۲ سال به وقوع پیوست که نشان از خلوص نیت و ایمان قاطع ایشان به هدف و تطبیق قول و عمل ایشان بود.
خصوصیات اخلاقی، علمی و فعالیت های سیاسی شهید
حاج رحیم محمدپور دوست و ه مکلاسی شهید در دانشسرای قزوین که خاطرات فراوانی از ایشان دارد این چنین به بیان آن دوران می پردازد: «شهید مرتضی محمدی بسیار اهل مطالعه و تحقیق بود و تقریباً کلی هی مکاتب سیاسی و عقیدتی و ادیان را در جهان مطالعه کرده بود. در ارتباط با مسائل سیاسی باهوش بود و فتن هها را خوب رصد م ینمود. او استعداد سرشار ادبی داشت و دو بار به خاطر نگارش مقالات و انشاهای انقلابی و قرائت آن در کلاس درس مورد بازخواست و جلب ساواک قرار گرفت. مرتضی به زبان انگلیسی تسلط کامل داشت و اخبارهای زمان قبل از انقلاب را معمولاً از اخبار انگلیسی BBC لندن استماع می نمود.
از دیگر خصیص ههای وی که در میان دوستانش معروف بود مزاح و بذله گویی های فی البداهه و به موقع ایشان بود که بسیار مورد استقبال و مای هی خوشحالی و خنده ی دوستانش بود.
محمدی بسیار شجاع و ب یباک بود. در اوج خفقان رژیم ستمشاهی در سا لهای ۵۴ – ۵۳ اعلامی هها و دست نوشته هایی بر علیه حکومت و شاه م ینوشت و شبانه آ نها را در قسمت های مختلف دانشسرای قزوین الصاق می نمود که موج گسترد های در سرتاسر مراکز تربیت معلم کشور ایجاد می نمود. او شدیداً به آداب و رسوم و فرهنگ بومی و مذهبی خود تعصب داشت و با اختلاط فرهنگ و اخالق مبتذل غربی مخالف بود. از نشو و نمای عناصر و گروهکهای ضدانقلاب مخصوصاً منافقین بسیار رنج م یبرد و آشفته می شد و هرگاه مطلع می شد که منافقین در تهران بر علیه نظام اسالمی تجمع و میتینگ دارند بلافاصله خود را از محلات به تهران می رساند تا در مقابل آن ها صف آرایی کند.
وی از لحاظ قیافه و پوشش ظاهری طوری بود که همواره مورد سوء ظن عناصر ساواک قرار می گرفت و هر بار هم که با آن ها مواجه می شد با زرنگی خاص آن ها را دفع می نمود و از این کار خود لذت می برد. در سال ۱۳۵۲ در یکی از ش بها در زمان دانشجویی در یکی از خیابان های تهران مشغول تماشای کتاب ها در ویترین یک کتاب فروشی بودیم که دو نفر مأمور شخصی از یک ماشین سواری پیاده شدند و مرتضی را به سمتی دیگر بردند و سؤالاتی از وی نمودند که او به کلیه ی سؤالات آن ها پاسخی به زبان ترکی می داد و آن ها نمی فهمیدند تا اینکه یکی از مأموران گفت:… فکر می کنی ترکی افتخار است؟ خیر . بلکه افتضاح است که مرتضی بلافاصله در جواب گفت: شما دارید به شهبانو فرح اهانت م یکنید! مگر نم یدانید ملک هی ایران ترک است!که مأموران متوجه شدند اوضاع خراب است کوتاه آمده و محل را ترک کرده و رفتند.
خصوصیات شهید از زبان برادرش حاج یحیی محمدی:

برادرم فرد خودساخته ای بود که شخصیتش برای ما هنوز ناشناخته است. او نویسنده ای ماهر بود که قبل از انق الب مطالبی از خود به یادگار گذاشته که بیانگر بینش عمیق ایشان است. وی از طاغوت و طاغوتیان بیزار بود.
چه با گفتار و چه با نوشتار انزجار خود را اعلام می نمود. در راهپیمایی «انقلاب سفید » به او تذکر داده بودند. در دوران دبیرستان با دبیران شاهنشاهی اختلاف داشت. زمانی هم که در محلات بود و هنوز انقلاب پیروز نشده بود عامل آشوب و تعطیلی کلاس شناخته شده بود. برادر شهیدم که به زبان انگلیسی تسلط داشت با آن هایی که از خارج به ایران می آمدند به مباحثه بر می خواست.
روزی با یک هلندی ۴ ساعت در رابطه با ولایت به بحث پرداخت تا بلکه بتواند بر وی اثر مثبتی داشته باشد.
مقالات و دست نوشت ههای این شهید بزرگوار مجالی مناسب می طلبد و شایسته ی جمع آوری و تدوین کتابی دیگر است تا فراسوی آیندگان گردد.
نکته ی قابل توجه دیگر اینکه مرحوم پدرم که در سال ۷۹ به رحمت ایزدی پیوست وصیت نموده بود برگی از وصیت نامه ی برادرم که آغشته به خونِ مطهرش بود حتماً با ایشان دفن گردد که البته ما به وصیت آن مرحوم عمل کردیم.
یادواره ی شهدای فرهنگی استان مرکزی
در کتاب یادواره ی شهدای فرهنگی استان مرکزی در رابطه با ایشان چنین نگاشته شده است: شهید مرتضی محمدی پس از پایان تحصیلات در محالت شروع به تدریس نمود و در زمان خفقان حکومت پهلوی از هر فرصت برای روشنگری نسل جوان استفاده می نمود. شهید محمدی در سخنانش همیشه امام را الگو قرار م یداد و با هر فکر التقاطی به شدت مبارزه می کرد. او شعل های بود که هستی طاغوتیان را همواره تهدید می کرد و مقاوم و استوار همچون کوه پا برجا در برابر آنچه انق الب را تهدید می نمود م یایستاد. او معلمی بود با تقوی و پرهیزکار . نگاه نافذ و گیرای او هر کس را به سوی خود جلب می کرد. سخنانش همیشه سنجیده و بامغز بود و قاطعیتِ کلامش از برجسته ترین خصوصیات او بود.
معلم شهید در جبهه های جنگ او برای سومین بار در آبان سال ۱۳۶۰ به قصد پیوستن به جبهه های جنوب و دفاع از کیان ملک و ملت به همراه برادرش حاج یحیی به اهواز اعزام شد. آزاد مردی که شهرت طلبی را با سلاح
قرآن سر بریده و پایبند نام و نشان نبود. به عنوان یک بسیجیِ گمنام به جمع هزاران انسان پاک سرشت و ب یریا پیوست که در جبه ههای نور علیه ظلمت با تقدیم جان از اهداف متعالی خود دفاع می کردند.
وی در به کارگیری خمپاره انداز ۱۲۰ مهارت فوق العاد های داشت و زمان تنظیم برای تیراندازی را با محاسبات دقیق به یک سوم زمان استاندارد آن تقلیل داده بود. به طوری که روزی دشمن بعثی با تمام امکانات و تجهیزات و تانک های پیشرفته و مدرن خود حمله کرده بودند شهید عزیز توسط خمپاره ی ۱۲۰ هفت تانک دشمن را یکی پس از دیگری مورد اصابت قرار داده و آ نها را با شتاب زدگی مجبور به عقب نشینی می کند.
سرانجام با رشادت های مردانه ی خود در عملیات طریق القدس در منطق هی بستان، هنگامی که داوطلبانه برای خنثی سازی میدان مین رفته بود در سحرگاه نهم آذر ماه ۶۰ به آرزوی دیرین خود رسید و جامه ی سرخ شهادت پوشید. محل اصلی دفن شهید مرتضی محمدی در گلزار شهدای پایین زنجان است اما علاوه بر آن مزار دیگری نیز به صورت نمادین در شهرستان محلات به همت همکاران و دوستانش ترتیب داده شد که محل زیارت مشتاقان و علاقه مندان آن شهید است.
حاج یحیی محمدی در رابطه با خبر شهادت برادرش می گوید: شبی در خواب دیدم که برادرم نامه ای در دست دارد. گویا م یخواهد به محل دیگری از جبهه منتقل شود. نگاهی محبت آمیز به من کرد و گفت: «آیا می دانی تو را به جای من فرستاده اند؟ » گفتم: خیر . گفت: «بلی تو را به جای من فرستاده اند. » من مضطرب از خواب پریدم و یقین کردم که او شهید می شود. من در جزیره ی مجنون بودم که خبر شهادت ایشان را به من دادند. اگر چه شنیدن این خبر برایم خیلی سخت بود ولی یاد این عبارت مرتضی افتادم که م یگفت: «اسلام همه چیز دارد. باید اسلام را تقویت کرد. » به همین خاطر تمام سختی ها برایم آسان گردید.
مختصری از دست نوشته های شهید مرتضی محمدی قبل و بعد از انقلاب
… راستی که مرغ جان آدمی زاده را در سطح بالاتری از فضای لایتناهی بی نیازی و استغنای طبع اوج م یدهد. شاید این جم الت برای عد های که ره به مال و مکنتی برد هاند و زر و سیمی اندوخته، مفهوم چندان قابل توجهی نداشته باشد ولی عد های بسیار زیاد هم پیدا هستند که خیلی بهتر و واضح تر به این مطلب پی برده اند اما علی چگونه این مطلب را درک کرده است؟ او مگر خلیفه مسلمین نبود؟ او را از دل فقیران چه خبر ؟ او با گرسنه خفتگان چه رابط های داشت؟
عجب می گویی مگر آن علی نبود که با قرصی نان جو روز را روزه دار و در دل شب تا سحر ، هزاران رکعت نماز به جای می آورد به خاطر چی؟ به خاطر اینکه مبادا در گوشه ای از وطنش بی چیزی گرسنه در خواب فرو شود و یا از آزار درونی آسوده نباشد. پس او نفهمد؟ چه کسی خواهد فهمید؟
آن کسی که خون مردم را در شیشه دارد و با شکمی سیر است و مخمور همچون خر لا اُبالی به وجودش لگد میفرستد و عربده کشان بر لوحه انسانیت خط بطلان می کشد؟ مثل اینکه تفکر باعث تسلسل است اینک این دفتر و آن هم قلم، بنویس.
***
… راستی این عضو چه م یتواند باشد؟ گفتم در سینه جای دارد شاعران که افراد حساس، زنده و آ گاهی هستند پیوسته از دست آن در ناله و فغان اند و می توانم بگویم از میان اشعارشان آنهایی سوز دارند و به انسان مسلّط می شوند که درباره این عضو سرود هاند. درست حدس زده اید
نامش دل است تنها ماهیچه سرخی که غیر ارادی است. اعتنایی به عقل و منطق ندارد و هر صحنه ای را که دید متأثر می شود.
***
بار پروردگارا: ما در حال حاضر با دنیای عجیبی رو به رو هستیم. هر لحظه در لبه پرتگاه هوس می باشیم. از درگاه تو آن چنان قدرت و نیرویی را طلب م یکنیم که در مقابل این نیروهای اهریمنی زار و زبون نباشیم و علی رغم تمام اقدامات آن که باعث تضعیف روح ایمان و یکتاپرستی در وجود بشری است با کل قوا بجنگیم و قادر باشیم که در جبهه های مختلف جهاد اکبر شرکت نماییم.

خداوندا: در کمال خشوع و خضوع در نهایت عجز و زبونی از تو مسئلت داریم که هرچه زودتر رنگ ممات بر حیات تفکرات آن هایی که به عناوین مختلف موجب شعله ور شدن آتش شهوات نفسانی می شوند بزن و بر راه حقیقت و چراغ هدایت رهنمونشان باش…
***
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدم برای تسخیر قلوب و سلطنت بر کشور وجود، باید جوان مردی و گذشت داشته باشی و برای اختلاف جزئی دست به قبضه شمشیر زبانی و پنجه شست حیوانی نبریم و لحظه به لحظه برای ایجاد محبت بکوشیم اما محبت نه آمدنی است و نه آموختنی بلکه نیاز به گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک دارد.
نوای تیرخورده
امّا، چه بنویسم؟ مردم از کلمه بیزارند و از حقیقت گریزان. چگونه مکنونات قلبی خود را روی کاغذ بیاورم و با چه بیانی و در چه قالبی بگنجانم؟ از همه مهمتر اسم آن را چه بگذارم. انشا! نه، نه، این انشا نیست من نمی خواهم به عبارت پردازی مشغول شوم و نکات ادبی را در این نوشته بیاورم بلکه این سخن ساد های است که با الفاظ ساده باید به دوستان عرضه شود.
نصیحت؟! هرگز ! من این شایستگی را در خود نمی بینم که به خود ناصح بگویم و نقش آن را ایفا کنم زیرا که خود محتاج پند و اندرزم.

پیام؟! آخر تو که به جاهایی نرسیده ای،مقامی را احراز نکرده ای که پیامی به اجتماع بدهی. ای، بالأخره پیدایش کردم؛ نوای تیرخورده، آری اسم مناسبی است. بعداً خواهند فهمید که چرا با این نام خواندمش. «نوای تیر خورده »

الان دیگر ساعت دوازده و ربع را نشان می دهد بهتر است یواشکی آن رادیو قُراضه را به صدا در بیاورم. امروز سفینه خودکاری که برای انجام اعمال اکتشافی به سوی کره مریخ پرتاب شده بود عکس های روشنتری به زمین مخابره کرد. شوروی گفت: اقدامات آمریکا در مورد روابط بین اعراب و اسرائیل بدون جواب نخواهد ماند. یعنی از ارسال هیچ گونه سلاح مدرن جنگی برای مجهز کردن هر چه بیشتر در مقابل اسرائیل خودداری نخواهد کرد. امروز در جنگ بین هند و پاکستان بدون قید و شرط در جبهه های خود آتش بس اعلام نمود. تجزیه طلبان به خانه های مردم ریختند و قلب دهها نفر از متفکرین و دانشمندان را با ابزار و آلات خشن بیرون آوردند و احیاناً مغزهای آنان را به ضرب گلوله متلاشی ساختند.

وه! که دلم از ضد و نقیض های این دنیای دنی نزدیک است بترکه. واقعاً که چه جای پست و مزخرفی است. شنوندگان عزیز : این بود خلاصه آخرین خبرهای جهان و ایران از رادیو تهران و اکنون از شما دعوت می کنیم به برنامه گل های رنگارنگ توجه بفرمایید.

دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز
مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز
لب به جان آمد و جان برلب جانان نرسید
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز

دلم به لرزه درافتاد.گلویم فشرده شد و اکنون دو قطره اشک هم چون مروارید غلتان صاف و پاکیزه روی دفترم م یافتد چرا دیگر اشک؟ این دیگر چه حسابی است؟ این کار دل است و آن هم اشک شوق می باشد. شوخی که نیست آشنایی به دیدارآشنا آمده است.
پنج شنبه است. دوازدهم بهمن ماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت ۱۲/ ۱۱/ ۱۳۵۷ در محلات و در اتاقی تنها نشسته ام. ساعت یک بعد از نصف شب. سکوت بر فضای اتاق مستولی است و بارها شکسته می شود در اصل به خاطر یک چیز این صدای بوق اتوبو سها و جوش و خروش مردم است که همدیگر را از پشت درهای بسته و پنجره های اتاق ها صدا می زنند و گروه گروه می شوند. آرام ندارند و یک شادی توأم با دلهُره بر تمام ملت محیط شده است در اصل به خاطر یک چیز . هیچ کس از دیگری نم یپرسد چه خبر شده است؟ عالَم بی خبریِ از ایران رَخت بر بسته است یک آ گاهی نسبی نصیب حتی ناآ گاه ترین قشر جامعه ایرانی شده است و امروز توده
مردم آ گاه شده اند چیزی که روشنفکران حتی در خواب هم نمی توانستند ببینند. به این زودی! و با این سرعت! و مهمتر از همه با این وحدت کلمه! هیچ کس از دیگری نمی پرسد این وقت شب و صدای بوق اتوبوس ها و رفت و آمد در کوچه ها و بازار ؟! همه می دانند. همه آگاهند. آخر مگر جای سؤال باقی م یماند؟ این مردم، این مردمِ زجر کشیده، این مردم رهیده از قید اسارت، این مردم آزادی نچشیده در راه آزادی و برای رسیدن به مفهوم واقعی آن، لاله ها کاشته اند در میدانها، در خیابا نها، در سالن های سرپوشیده و اکنون مشتی از این لا له ها در گورستان بهشت زهرایند اما نه این لاله ها، در گورستان نیستند این لاله ها خودِ مردم اند. این لا له ها در دل مردم اند و در
دلِ مردم رشد کرد هاند چرا که دلها برای یک هدف می تپد. دیگر جای سؤال نیست و هیچ کس از دیگری

نمی پرسد که مقصد کجاست؟ چرا که هنوز بوی خون شهیدانشان از مشام شان دور نشده است؛ هنوز اشک چشم مادران داغدیده خشک نگردیده و داغ دل تازه عروسان حرارتش را از دست نداده است مگر ناله طفلان ب یسرپرست از گوش ها به دور است؟ با یک شادی توأم با دلهره در داخل اتوبو سها جای م یگیرند. در اصل به خاطر یک چیز . هیچ کس از دیگری نمی پرسد که برای چه می روند؟ این ها به پیشواز می روند به پیشواز آزادی، چیزی که برایش خون داده اند. چیزی که برایش مشت ها را گره کرده، هم صدا در صفوف چند میلیونی نعره ها کشیده اند و پوزه دیکتاتورها و زورگویان زمان را به خاک مالیده اند.

درود بر تو ای انسان که در برابر اراده پولادینت آخرین اسلحه مدرن آمریکا از کار افتاد و تو با خونت این موضوع را به اثبات رساندی و مقاومت کردی. راستی که حماسه آفریدی. درود برتو.

۹ صبح فردا، دیدار با امام در تهران، آری آری اینها می روند که امامشان را ببینند و با او همگام باشند که همگام بودند به او رأی اعتماد، برای چندمین بار بدهند. هم او بود که وحدت کلمه را ایجاد کرد و تمام احزاب و مذاهب یک
صدا فریاد می کشیدند «رهبر ما خمینی است. » آنها می روند خوشحال امّا چرا با دلهره؟! درون خود می گویند اگر مزدوران استعمار که به هر لباسی در م یآیند خدای ناکرده… آن گاه چه خواهد شد؟ آیا تحمّل این همه دوری بس نبود؟ امّا او خودش می داند که دیگر باکی نیست چرا که دیگر همه خمینی هستند و خمینی شده اند.
***
امّا رنگ مادیات و وابستگی ها نمی گذاشت که رنگ لاله و بوی خون سرخ شهیدان را حس کنند آن ها همه چیز را در پرده های بانکی شان می دیدند.

آقای روشنفکر لیسانسیه را تحت فشار قرار می دادم که، بابا تو که می دانی اوضاع از چه قرار است چرا از رژیم پشتیبانی می کنی؟ چرا منکر این همه خون های ریخته شده در راه حق و آزادی می شوی؟ اول بحث می کرد و می رفت سراغ جملات فلسفی نپخته و بعد از یک مشت لفّاظی، شکست که می خورد، واقعیت را ناخودآ گاه و آن چه در ضمیرش بود بیرون می ریخت «که من می خواهم پول جمع کنم و در یک کشور خارجی دکترا بگیرم » و به خاطر همین باید مدارس باز باشد. البته که من از چنین آدمک هایی انتظار نداشتم که دفاع از حق بکنند و این جا بود که طعم تلخ تنهایی تأثیر خودش را می بخشید.
آن روز از طرف به قول تو، بوقلمون صف تها پیغام آمد که می خواهند معلمین، مخصوصاً مرا کُتک بزنند زیرا که عامل آشوب و تعطیلی کلا سها شناخته شده بودم. من در محلات بودم و اتّفاقاً یک جایی دعوت شده بودم و بایستی شب را در محلات باشم ولی بلافاصله راهی خورهه شدم و به شدت تنم می خارید و هر چه خواستند که از آمدنم منع کنند کارگر نیفتاد. آمدم و دوباره تنها و اولین بار نبود که تنها می شدم. آن شب در خورهه بودم و بر خلاف عادتی که داشتم که همیشه در چهار دیواری اتاقم، کتابی می خواندم و یا چیزی می نوشتم به کوچه های ده رفتم به حسینیه (تکیه)سر زدم. ماه محرم بود و ناخوانده به یکی از خانه ها که شام می خوردند داخل شدم همه جمع بودند. به همدیگر نگاه کردند. مدتی سکوت و بعدِ سخن از هر دری، تنها چیزی که صحبت از آن نبود انقلاب بود شهادت بود و غریبی شهدا. کاملاً محسوس بود. انگار نه انگار که فوج فوج مردم به جوخه آتش فرستاده می شدند و باز تنهایی؛ آخ که چه دردناک است اما من منتظر چیز دیگری بودم تنم می خارید و به خاطر همین به خورهه آمده بودم جواب نگاه ها را می دادم که شاید به جرأت بیایند و به گفته خودشان عمل کنند. چرا که این طوری به نفع حق بود.
گاهی کتک خوردن از ناحق، حق را مستحکم تر م یکند. گواه ما تاریخ و حسین آموزگار ماست
نگاه کن….
اما من تنها نبودم و اینها فقط تجربیات تلخ من است و تنها یک سر قضیّه است. از طرف دیگر و در رأس، من با حق بودم هم او بود که به من فرمان م یداد. حق هیچ وقت آدم ها را تنها نمی گذارد و همیشه با اوست و حق در آدم ها جلوه گر می شود. بگذارید بی هیچ مبالغه ای اقرار کنم که شما دو تا دو بازوی پرتوان من بودید. قوت بال های من بودید. شما دو تا قهرمان داستان اقامت چند ماهه من در خورهه بودید و ان شاءالله که هنوز هم هستید. اصلا من هر وقت به پیروزی انقلاب فکر می کنم انگار شما هم جزء لاینفک آن هستید. شما شاهد مثال من هستید
در عمل و جرأت من هستید در گفتار . شما افتخار من بودید و افتخار من هستید. من از شما به عنوان دو قهرمان یاد کرده ام و تا زمانی که زنده ام از شما چنین یاد خواهم کرد. من در سنگر نبرد، به امید چون شماها خواهم جنگید و آسان و با آرامش خاطر جان خواهم داد چرا که می دانم این شما هستید که بعد از ما پرچم اسلام را به اهتزاز در خواهید آورد.
هیچ وقت آرزو نکرد هام که شما دختر من بودید و یا خواهر و برادر که صاحبان عقیده، نزدیکان یکدیگرند. اگر چه دور از هم باشند و یا موانعی در بین باشد می دانم که شما صد و هزارهامثل خود را تحویل اسلام خواهید داد. چه با حلو لتان و چه با ایجادتان، خدا پشت و پناه تان باد و حق همیشه همراهتان.

نوشته بودید که می خواهید نویسنده بشوید و حتماً تا حالا چیزهایی نوشت هاید. ترس از این نداشته باشید که کم مایه هستید شروع کنید که شروع کرده اید اما به نظرکوتاه من در نویسندگی دو چیز خیلی مهم است یکی الهام و دیگری تعهد که اگر آ گاهی را هم به آن اضافه کنیم دژی محکم در برابر باطل خواهد شد و مقید به این نباش که حتماً پیروزی را خودت ببینی و احساس کنی که نوشته هایت گُل کرده است و در خیلی از موارد انتظار نداشته باش که نوشت ههایت را همه کس درک کنند و اگر درک نکردند به سلیقه آ نها بنویسی.

نسل را در نظر بگیر و آینده را الهام بگیر . متعهد باش و آ گاهانه به الهامات و تعهدات خود باش و خود را دست کم نگیر . شمع باش و آ گاه کن. از محو شدن باکی نداشته باش که این است رسالت نویسندگی.
***
یحیی جان
همراه با ملای مترین بادهای بهاری و نسیم فروردین برایت تبریک می گویم. امیدوارم که گذشت بهاران، تحمل یاد ایّام گذشته را آسان تر کند و بتوانی در برابر مشکلات مقاوم تر بجنگی و پیروز و موفق گردی. چه موفقیت روز افزون و همه جانبه تو نهایت آرزوی قلبی من است.
برادرت مرتضی محمدی ۱۳۵۶

همسرم
تو را با اتکال به خدا شریک زندگی خود قرار دادم و آ گاهانه، چرا که می دانستم که درد کشیده هستی و برای من درد آشنا بودی. گفتم مرهمی برای دردهایت می شوم و چون خودم در زندگی با زجرهای رنگارنگ بزرگ شده بودم گفتم بهتر قَدرت را م یدانم و در این مورد سعی فراوان کرده و می کنم و تا آن جایی که من معتقد شده ام که ﴿ِانَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیر﴾ در مورد بعضی از مسائل که قدرت خدا را در آن به وضوح می شود دید هیچ گله و شکوه ای ندارم و می دانم که به مشیّت و قضای پروردگار متعال باید سر تسلیم فرود آورد و شکر نعمت هایش را یک به یک انجام داد که او نیک به همه چیزها آ گاه و برای انجام هر چیز معقولی تواناست. اصلاً عقل بشر قاصر است که قدرت و توانایی او را قیاس کند که ﴿ِانَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیر﴾ و این بار که ان شاءالله عازم نبرد با باطل و کفر جهانی که در جنگ با صدامیان جلوه گر شده است می باشم؛
تو را به دست و امان کسی م یسپارم که همه کسان را او خلق کرده است. تو را به دست خدای بزرگ م یسپارم و سخنی با تو ندارم جز اینکه مثل زینب زندگی کنی. اگر شهید شدم حلالم کنی.
همسرم هرجا که بودی با خدا باش همان طوری که تا حالا بود های. من از خدای بزرگ سعادت آخرت برای تو می خواهم. والسلام.

پیام شهید به پدر و مادرش
اکنون که در صحنه مبارزه با کفر جهانی حضور دارم خدا را سپاسگزارم که مرا خلق فرمود.از شما پدر و مادر عزیز و مهربانم سپاسگزارم که مرا بزرگ کردید و خوشحالم که منحرف نشده و در راه اسلام هستم و م یخواهم برای اسلام عزیز خون بدهم. اسلام محمد(ص)همان است که علی(ع) و حسین(ع) فرزند شجاعش خمینی کبیر به آن ایمان دارند.

پدرجان! در نبودن من ناراحت نباش که نخواهی شد. بدان که من اسلام را خوب شناخته و با اختیار به سوی هدف
پیش رفتم. تاکنون نتوانستم عصای دست تو باشم. اگر زنده ماندم که جبران خواهم کرد و اگر شهید شدم مرا ببخش و بعد از نماز همیشه برایم طلب آمرزش کن.
وصیت نام هی شهید مرتضی محمدی که نیم ساعت قبل از عملیات نوشته است
بسم الله الرحمن الرحیم
ذینَ آمَنوا وَ هاجَر وا وَ جاهَدوا فی سَبیلِ اللهِ باَموالِهِم وَ انفُسِهِم اعظَمُ دَرَجَهً عِن اَ دللهِ وَ اولئِکَ هُمُلََّ﴿االفاِئز ون﴾
شب ۸/ ۹/ ۶۰ ساعت یازده و بیست دقیق هی امشب پیش رَوی است. ان شاءالله بدون تردید فرمانده عملیات اما مزمان مهدی است. همه آماده شد هایم و با نیروی کامل ایمان. همسرم: هر وقت به خاطر می آورم که تو را تنها گذاشته ام فوراً کلمات آن شب یعنی آخرین شب که پیش تو بودم در ذهنم و در گوشم نقش می بندد و به صدا در می آید.

تو گفتی که پس مرا به کی می سپاری و گفتم تو را به دست کسی می سپارم که همه کسان را او خلق کرده است. آری همسرم من تو را به دست خدا سپردم. می دانم که او به نحو احسن پشت و پناه تو خواهد بود و در این مورد هیچ گونه شک و تردیدی ندارم و باز هم از او می خواهم که بیشتر تو را یاری دهد و اما بدان که اگر با مشکلات و سختی ها هم مواجه شدی تحمل کن که راه من راه حسین است و تو افتخار کن که همسرت را در این راه می بینی و خودت را این قدرها کوچک و ناچیز مگیر که اسیر مشکلات دنیایی باشی.

می دانم که تو چنین نیستی و تو امتحانت را داده ای. تو راه زینب را شناخته ای. بعد از من علت شرکت مرا در جنگ علیه باطل بیان کن. البته من که کسی نیستم. اگر قبول کند نوکری از نوکران امام حسین هستم و افتخار می کنم اما می خواهم که اثری برای آیندگان داشته باشم.

برادرهایت جوان هستند. تعریف کن و بگو همسرم هیچ وقت از زندگی برای من گله نکرد و سپاسگزار بود. اسلام را بیشتر از زندگی خودش دوست می داشت و در یک کلام پیرو راه حسین بود و عاقبت هم در این راه از جان خود گذشت
همسرم فقط تو می دانی و خدا که دفعه ی قبل به جبهه آمدم کارهای سنگین باعث شده بود که به کمر درد و احیاناً دیسک کمر مبتلا شوم و می دانی که چه رنجی می کشیدم اما قسم به فاطمه زهرا که غیر از تو و خدا کسی با خبر نبود. با این وصف دوباره به جبهه آمدم با همان وضع درد و هنوز هم رنج می برم و این ها را نمی گویم که خود را ستوده باشم و یا دیگران مرا بستایند که خداوند سمیع و علیم است و کافی است. می گویم که دیگران آن هایی که نسبت به این مسائل کم توجه هستند اشتیاق پیدا کنند. بدانند که اسلام همه چیز است و در مورد من تو هستی که باید پیام مرا به آیندگان برسانی.
پیام خون شهادت در راه اسلام را اکنون همه می دانیم که جنگ بر علیه اسالم است، می خواهند که اسلام را از بین ببرند و من آ گاهانه با عزم راسخ به عنوان یک مسلمان وارد میدان شده ام. به اندازه ی خودم خدمت به اسلام کرده باشم که ان شاءالله خدا قبول کند و از سر تقصیرات من بگذرد. آخرین شب است. با خلوص نیت از درگاه خداوندِ بزرگ م یخواهم تو را که یک همسر با متانت و با حوصله برای من بودی ببخشد. در دنیا مخصوصاً آخرت تو را پاداش نیک عطا کند و از تو می خواهم که مرا حلال کنی. مرا نادیده بگیری و از خدای بزرگ طلب آمرزش برای من بکنی. به پدر و مادرت و برادران و خواهرت بگو حلالم کنند. به پدر و مادر من نیز بگو که حلالم کنند. من در وصیت نامه با آن ها حرف زده ام و امشب نیز که آخرین شب است خواستم با آ نها چند کلمه حرف زده باشم.

پدرجان حلالم کن. مادرجان حلالم کن و افتخار کنید یک فرزندی در این راه داده اید. البته هدف نهایی پیروزی اسلام است. چه بکشیم و چه کشته شویم و من حالا چیزی ندارم بگویم که رضاً بقضا اگر زنده ماندم که خوشحالی دیگری است و آن چشیدن مزه ی شیرین پیروزی اسالم است و اگر کشته شدم که مزه ی شهادت را چشیده ام ان شاءالله که خدا قبول کند. به هر حال پیروزی با اسلام است و حسین(ع)آن را ثابت کرده است. خداوند وعده ی آن را در قرآن داده است. من از همه ی قوم خویش می خواهم که مرا حلال کنند و آنهایی که فکر عوضی دارند، برگردند و خود را اصلاح کنند. یحیی برادر خوبی است. قدر او را بدانید. از مصطفی عزیز و سیف اله می خواهم که مرا حلال کنند و همه ی خواهران حلالم کنند. تقریباً وقت پایان رسیده است. باید آماده باشیم. اگر وقت دیگری باشد باز هم با تو همسرم و برای وابستگان حرف خواهم زد.

راستی صحبت از وابسته شدن شد از برادرمان محمدحسین خلج و عیالش حلالیت می طلبم. آقای خلج تنها دوستِ خوب و برادری برای من در محلات بود. کمتر کسی پیدا می شود خوب باشد و از خدای بزرگ می خواهم که به همه توفیق خوب شدن را بدهد ان شاءالله. ساعت تقریباً یک است. خداحافظ همسر خوب و مهربانم. صبور باش که ﴿ِانَّ اللهَ مَعَ الصّاِبرین﴾

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.